X
تبلیغات
پایگاه اینترنتی : دانش بینش اندیشه - لطیفه به دو زبان عربی و فارسی

لطیفه به دو زبان عربی و فارسی

لطیفه به دو زبان عربی و فارسی
سائق اینشتاین :

وذات یوم وبینما کان اینشتاین فی طریقه إلى محاضرة
: قال له سائق سیارته
أعلم یا سیدی أنک مللت
تقدیم المحاضرات وتلقی الأسئلة
فما قولک فی أن أنوب عنک فی محاضرة الیوم
خاصة أن شعری منکوش ومنتّف مثل شعرک
وبینی وبینک شبه لیس بالقلیل
ولأننی استمعت إلى العشرات من محاضراتک
فإن لدی فکرة لا بأس بها عن النظریة النسبیة
فأعجب آینشتاین بالفکرة وتبادلا الملابس
فوصلا إلى قاعة المحاضرة
حیث وقف السائق على المنصة
وجلس العالم العبقری الذی کان یرتدی
زی السائق فی الصفوف الخلفیة
وسارت المحاضرة على ما یرام
إلى أن وقف بروفیسور متطلع
وطرح سؤالا من الوزن الثقیل
وهو یحس بأنه سیحرج به آینشتاین
: هنا ابتسم السائق وقال للبروفیسور
سؤالک هذا ساذج إلى درجة أننی سأکلف سائقی
الذی یجلس فی الصفوف الخلفیة بالرد علیه
وبالطبع فقد قدم السائق ردا
جعل البروفیسور یتضاءل خجلا
راننده ی اینشتین :

یک روز آلبرت اینشتن در حال رفتن به یکی از سیمینارهایش برای سخنرانی بود که راننده اش به او گفت : شما از سخنرانی ها و پاسخ به سوالات خسته شده اید ، نظر شما چیست که امروز من به جای شما سخنرانی کنم به خصوص که موهایم مثل موهای شما مجعد است و به شما شباهت دارم و  به دهها سخنرانی شما درباره ی نظریه نسبیت گوش داده ام و اطلاعاتم درباره ی  نسبیت ، بد  نیست .اینشتن از این پیشنهاد خوشش آمد و آنها لباسهابشان را با هم عوض کردند، وقتی به تالار سخنرانی رسیدند ، راننده پشت تریبون رفت و دانشمند نابغه اینشتین درحالی که لباسهای راننده را پوشیده بود ، در صف های آخر نشست .و سخنرانی به خوبی پیش رفت تا اینکه یک پروفسور زیرک از جایش بلند شد و سؤال پیچیده و دشواری را مطرح کرد، که اینشتین را به مخمصه بیندازد ، اینجا بود که راننده لبخندی زد و به آن پروفسور گفت : سوال تو خیلی ساده و پیش پا افتاده است بنا براین من از راننده ام که در صف های آخر نشیته است می خواهم که پاسخ شما را بدهد، و طبیعتا راننده چنان پاسخی را داد که پروفسور  شرمنده شد و احساس حقارت نمود.
لماذا تزوجته ؟

عندما سئلت الکاتبة الإنجلیزیة أجاثا کریستی
لماذا تزوجت واحد من رجال الآثار ؟
قالت : لأنی کلما کبرت ازددت قیمة عنده..
چرا با او ازدواج کردی ؟
وقتی که از خانم  اجاتا کریستی نوسینده ی زن انگلیسی سؤال کردند که چرا با یک باستان شناس ازدواج کرده ای ، گفت : چونکه هرقدر پیرتر و قدیمی تر بشوم ، ارزشم برای او بیشتر می شود.
فِراش الضیف

کان الکاتب الأمریکی (( مارک توین )) مغرما بالراحة حتى أنه کان
یمارس الکتابة والقراءة وهو نائم فی سریره ، وقلما کان یخرج
من غرفة نومه وذات یوم جاء أحد الصحفیین لمقابلته ، وعندما
أخبرته زوجته بذلک قال لها : (( دعیه یدخل )) ………… غیر أن
الزوجة اعترضت قائلة : هذا لا یلیق ….. هل ستدعه یقف بینما
أنت نائم فی الفراش ؟
فأجابها (( مارک توین )) : عندک حق ، هذا لا یلیق اطلبی من
الخادمة أن تعد له فراشا آخر ….
رختخواب مهمان:

نویسنده آمریکایی « مارک توین » عاشق استراحت بود تا جایی  که در حالی که بر روی تخت خود خوابیده بود ، اقدام به نویسندگی و مطالعه می کرد و به ندرت از اتاق خواب خود بیرون می آمد. روزی روزنامه نگاری به ملاقاتش آمد ، وقتی که خانمش به او خبر داد ، گفت : به او  اجازه بده تا وارد شود ….. اما همسرش اعتراض کرد و گفت : این کار درست نیست ، آیا در حالی که خودت  بر روی تخت خواب دراز کشیده ای ، از او می خواهی که بایستد ؟! مارتین پاسخ داد ؛ حق با توست . این کار درت نیست . پس از خدمتکار بخواه که برای او نیز یک رختخواب دیگری آماده کند.
السجان و المجرم

قالَ السَّجانُ لِلمُجرمِ الّذى کانَ قَد دَخَلَ السِّجْنَ جدیداً:
« هذا السِّجنُ،‌سِجْنٌ مثالـىٌّ. نحن نَستَخدِمُ السُّجَناءَ فِى نَفْسِ الشُّغلِ الّذى کانوا مشغولینَ بِهِ قَبلَ دُخولِهِم فِى السِّجْنِ، ماذا کانتَ مِهْنَتُکَ فِى الماضى؟»
أجابَ السَّجینُ بِتَبَسُّمٍ:
« کُنتُ حارساً جَنبَ مَدْخَلِ بِناءٍ.»
زندانبان و مجرمز

ندانبان به جنایتکاری که به تازگی وارد زندان شده بود گفت:
« این زندان، یک زندان نمونه است. ما زندانیان را در همان شغلی به کار می گیریم  که قبل از ورودشان به زندان به آن مشغول بودند. شغل تو در گذشته چه بوده؟»
زندانی با لبخند جواب داد:
« نگهبانِ درِ ورودیِ یک ساختمان بودم.»
 جمع الشجرة

المعلِّم: ما هوَ جمعُ « الشَّجَرَة».؟
التلمیذ: « الغابة» یا استاذ.
جمع درخت

معلّم : جمع درخت چه می شود؟
دانش آموز: جنگل، استاد.
 الطبیب و المریض

قالَ الطَّبیبُ لِلمریض:
« یَجِبُ عَلَیکَ أنْ تأکُلَ الفاکِهَةِ بِقِشرِها. لِأنَّ قِشرَ الفاکهة مفیدٌ.»
قال المریض: « حَسَناً ، سَأفعَلُ ذلک.»
سَألَ الطبیبُ: <و الآن. قُلْ لـﻰ أﻯَّ فاکهـﺔٍ تُحِبُّ ؟>
فأجابَ المریض:< الموز و الرَّقّـﻰ.>
پزشک به بیمار گفت:

< باید میوه را با پوستش بخوری. چون پوست میوه مفید است.>
مریض گفت: <بسیار خوب، این کار را انجام خواهم داد.>
پزشک سؤال کرد: « حالا به من بگو چه میوه ای دوست داری؟»
مریض جواب داد: « موز و هندوانه»
 السماء

قالَت الوالدةُ‌ لِطَفلَتِها:
« اِذهَبـى إلی ساحةِ المنزل و ﭐنْظُرى هل السَّماءُ صافیةٌ أم غائمةٌ؟
ذَهَبَت الطفلةُ ثُمَّ رَجَعَت و قالَتْ:
« آسفة یا والدتى، لِأنَّنـى ما قَدَرْتُ أنْ أنظُرَ إلی السَّماءِ؛ لِأنَّ المَطَرَ کانَ شدیداً.»
آسمان

مادر به دختر کوچکش گفت:
« به حیاط خانه برو و ببین آسمان صاف است یا ابری؟
کودک رفت ، سپس برگشت و گفت:
«متأسفم مادر، چون من نتوانستم به آسمان نگاه کنم.
آخر باران شدید بود».
 الماء البارد

تَعِبَت الاُمُّ مِن أعمالِ المنزل. فَذَهَبَتْ إلی غُرفَتِها لِلاستراحة.
فَجأةً  صاحَ ولدُهُ:
«ماما، اُریدُ کَأساً مِنَ الماءِ البارِد.»
قالتَ الأمُّ : «أنا تَعِبَةٌ. اِذْهَبْ  و ﭐشرَب الماء بِنَفسِکَ.»
صاحَ الوَلَدُ مَرَّةً اُخرَی: « اُریدُ الماءَ.»
فَقالَت الاُمُّ: « اِشْرَبْ بِنَفْسِک و إلّا أضرِبُکَ.»
بَعدَ قلیلٍ قال الوَلَد: « ماما، عِندَما جِئتِ لِضَربـى؛ اُحْضُرى کَأساً مِنَ الماءِ البارد.»
آب خنک

مادر از کارهای خانه خسته شد.
پس برای استراحت به اتاقش رفت.
ناگهان پسرش فریاد زد: «مامان،‌ یک لیوان آب سرد می خواهم.»
مادر گفت:‌من خسته ام. برو خودت آب بنوش.»
پسر بار دیگر فریاد زد: «آب می خواهم.»
مادر گفت: « خودت آب بنوش و گرنه تو را می زنم.»
بعد از مدّت کمی پسر گفت: « مامان، وقتی برای زدنم آمدی، یک لیوان آب سرد هم بیاور.»
  بخیل

قالَ الطِّفلُ لِوالِدِهِ متعجِّباً: « عجباً مِن والِدِ صدیقی! »
کَمْ‌ هو بخیل!؟ أقامَ الدُّنیا عِندَما اِبتَلَعَ صَدیقى درهماً.»
خسیس

کودک با تعجّب به پدرش گفت: از پدر دوستم تعجّب می کنم.
چقدر خسیس است!؟ دنیا را به هم ریخت وقتی دوستم یک سکّه یک درهمی بلعید.»
 التکلم فی المنام :

قالَت الزوجةُ لِلطَّبیب: « زَوجى یَتَکَلَّمُ و هوَ نائمٌ فـى اللَّیل. ماذا أفعَلُ ؟
 أجابَ الطَّبیبُ: «أعْطیهِ فُرصةً لِیَتَکَلَّمَ فـى‌النَّهار.»
سخن گفتن در خواب

زن  به پزشک گفت: « همسرم شب در حالی که خواب است حرف می زند. چه کار کنم؟
پزشک جواب داد: « به او فرصتی بده تا در روز حرف بزند.»
 ضرب القطة

قالَت الوالِدةُ لِابنهِا:  « إذا تَضرِبُ القِطَّةَ؛ سَأضرِبُکَ و إذا تَجُرُّ اُذُنَها؛ أجُرُّ اُذُنَکَ.»
فَقالَ  الابنُ: « و إذا أجُرُّ ذَیلَها؛ ماذا تَفعَلینَ؟.
زدن گربه

مادر به پسرش گفت: « اگر (هر گاه) گربه را بزنی؛ تو را خواهم زد و اگر گوشش را بکشی؛ گوشَت را می کشم.»
پسر گفت: « و اگر دمش را بکشم؛ چه کار می کنی؟»
 الکذابان

الکَذّابُ الأوّلُ: « عِندى بِناءٌ مِن مِائةِ طابِقٍ! الطّابِقُ المِائةٌ فَوقَ السَّحاب!»
الکذّابُ الثّانـى: « هذا أمرٌ بَسیطٌ. عِندى حمارٌ کبیرٌ؛ أرجُلُهُ عَلَی الأرضِ و رأسُهُ فـى‌ السَّحاب! »
الکذّابُ الأوّل: وَ کَیفَ ترکَبُ عَلی هذا الحِمار؟» 
 
الکذّابُ الثّانـى: « أذهَبُ فَوقَ سَطحِ بِنائکَ.»
دو دروغگو

دروغگوی اوّل: ساختمانی صد طبقه دارم که طبقه صدم بالای ابر است.
دروغگوی دوم: این چیز ساده ای است . الاغ بزرگی دارم که پاهایش روز زمین و سرش در ابر است.
دروغگوی اوّل: « و چگونه روی این الاغ سوار می شوی؟ »
دروغگوی دوم: « روی بام ساختمانت می روم.»
 النحیف و السمین

اِلتَقَی رَجُلٌ نحیفٌ بِرَجُلٍ سَمینٍ.
فبادَرَهُ الرَّجُلُ السَّمینُ و قالَ لَهُ ضاحِکاً:
«النّاسُ یقولون فـى‌البلاد مَجاعة.»
فقالَ النَّحیفُ :‌« نَعَم و یقولون إنّکَ سَبَبُ المجاعة.»
لاغر و چاق

مرد لاغری به مرد چاقی برخورد کرد .
مرد چاق پیشدستی کرد و با خنده به او گفت:
« مردم می گویند در کشور قحطی شده است.»
مرد لاغر گفت: « بله و می گویند که تو علّت قحطی هستی.»
نظارة آینشتاین

کان آینشتین لا یستغنی أبدا عن نظارته
وذهب ذات مرة إلى أحد المطاعم
واکتشف هناک أن نظارته لیست معه
فلما أتاه الجرسون بقائمة الطعام
لیقرأها ویختار منها ما یرید
طلب منه آینشتین أن یقرأها له
: اشفق علیه الجرسون و قال:
لا تقلق  یا سیدی ،  فوالدتی ایضا  امّیِ  مثلک .
عینک اینشتن :

اینشتین همیشه از عینک خود استفاده می کرد و آنرا همراه خود داشت ، یک بار به یک غذاخوری رفت و متوجه شد که عینکش را با خود نیاورده است ، وقتی گارسون لیست غذاها را به داد تا غذای خود را انتخاب کند ، از گارسون درخواست کرد که آنرا برایش بخواند، دل گارسون به حالش سوخت و گفت نگران نباش آقا ، مادر من هم مثل شما بی سواد است .
کبریاء فنان

ذات لیلة
عاد الرسام العالمی المشهور بیکاسو
إلى بیته ومعه أحد الأصدقاء
فوجد الأثاث مبعثرا والأدراج محطمة
وجمیع الدلائل تشیر إلى أن اللصوص
اقتحموا البیت فی غیاب صاحبه وسرقوه
وعندما عرف بیکاسو ماهی المسروقات
ظهر علیه الضیق والغضب الشدید
سأله صدیقه : هل سرقوا شیئا مهما
أجاب الفنان : کلا ، لم یسرقوا غیر أغطیة الفراش
وعاد الصدیق یسأل فی دهشة : إذن لماذا أنت غاضب ؟
أجاب بیکاسو وهو یحس بکبریائه قد جرحت
یغضبنی أن هؤلاء الأغبیاء لم یسرقوا شیئا
من لوحاتی
غرور هنرمند

یک شب نقاش جهانی مشهور، پیکاسو با یکی از دوستانش به خانه اش برگشت و دید که اثاثیه پخش شده و کشو ها شکسته و همه ی نشانه ها دال بر آن است که در غیاب او دزد به منزل زده است .سپس او به شدت دلتنگ و ناراحت شد . دوستش از او پرسید آیا چیز مهمی را دزدیده اند ؟ هنرمند پاسخ داد نه به جز روفرشی ها چیزی را ندزدیده اند ، دوستش  با شگفتی و حیرت پرسید ؛ پس چرا شما عصبانی هستید ؟ پیکاسو در حالی که احساس می کرد که غرورش جریحه دار شده است پاسخ داد : من از این ناراحت هستم که چرا این نادان ها هیچ یک از تابلوهایم را ندزدیده اند !
ترجمه و تهیه شده توسط : علی عبادنسب
 

***************

برای خواندن لطیفه های بیشتر همین جا کلیک کنید

=================================

بازگشت به صفحه اصلی www.ebadnasab.com 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 23:36  توسط علی عبادی نسب - خوزستان - هندیجان  |