|
هفت دليل بر مساله معاد از آنجا كه در آيات گذشته سخن از تكذيب كنندگان معاد در ميان بود، و اصولا تكيه بحثهاي اين سوره عمدتا روي مساله اثبات معاد، است در اين آيات به بحث و بررسي پيرامون ادله معاد ميپردازد، رويهمرفته هفت دليل بر اين مساله مهم ارائه ميدهد كه پايههاي ايمان را در اين زمينه قوي كرده، قلب انسان را به وعدههاي الهي كه در آيات گذشته پيرامون مقربان و اصحاب اليمين و اصحاب الشمال آمده بوده مطمئن ميسازد. در مرحله اول ميگويد: ما شما را خلق كردهايم، چرا آفرينش مجدد را تصديق نميكنيد؟! (نحن خلقناكم فلو لا تصدقون). چرا از رستاخيز و معاد جسماني بعد از خاك شدن بدن تعجب ميكنيد؟ مگر روز نخست شما را از خاك نيافريديم؟ مگر حكم الامثال واحد نيست؟ اين استدلال در حقيقت شبيه همان است كه در آيه 78 - 79 سوره يس آمده كه قرآن در پاسخ يكي از مشركان كه استخوان پوسيدهاي را در دست گرفته بود و ميگفت چه كسي اين استخوانها را زنده ميكند! ميفرمايد: و ضرب لنا مثلا و نسي خلقه قال من يحيي العظام و هي رميم قل يحييها الذي انشاها اول مرة و هو بكل خلق عليم: او براي ما مثالي زد، و آفرينش نخستين خود را فراموش كرد و گفت: چه كسي استخوانهاي پوسيده را زنده ميكند، بگو: همان كس كه آنرا در آغاز آفريد، و او از همه مخلوقات خود آگاه است. در آيه بعد به دليل دوم اشاره كرده ميفرمايد: آيا از نطفهاي كه در رحم ميريزيد آگاه هستيد؟! (أ فرأيتم ما تمنون). آيا شما در طول مراحل جنيني آنرا آفرينشهاي مكرر ميدهيد؟ يا ما آفريدگاريم؟! (أ أنتم تخلقونه ام نحن الخالقون). چه كسي اين نطفه بي ارزش و ناچيز را هر روز به شكل تازهاي در ميآورد و خلقتي بعد از خلقتي، و آفرينشي بعد از آفرينشي ميدهد؟ راستي اين تطورات شگفتانگيز كه اعجاب همه اولو الالباب و متفكران را برانگيخته از ناحيه شما است يا خدا؟ آيا كسي كه قدرت بر اين آفرينشهاي مكرر دارد از زنده كردن مردگان در قيامت عاجز است؟! اين آيه در حقيقت شبيه آيه 5 سوره حج است كه ميفرمايد: يا ايها الناس ان كنتم في ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غير مخلقة لنبين لكم و نقر في الارحام ما نشاء الي اجل مسمي ثم نخرجكم طفلا: اي مردم اگر در رستاخيز شك داريد (به اين نكته توجه كنيد كه) ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه، و بعد از خون بسته شده، سپس از مضغه (چيزي شبيه به گوشت جويده) كه بعضي داراي شكل و خلقت است و بعضي بدون شكل، هدف اين است كه براي شما روشن سازيم (كه بر هر چيز قادريم) و جنينهائي را كه بخواهيم تا مدت معيني در رحم مادران قرار ميدهيم (و آنچه را بخواهيم ساقط ميكنيم) بعد شما را به صورت طفلي بيرون ميفرستيم. از اينها گذشته اگر آنچه را دانشمندان امروز درباره اين قطره آب ظاهرا ناچيز دريافتهاند در نظر بگيريم مطلب روشنتر ميشود چرا كه ميگويند آنچه باعث توليد نطفه انسان ميشود تركيبي است از اسپر (نطفه مرد) با اوول (نطفه زن) و اسپرها كرمكهاي بسيار كوچك ذرهبيني هستند كه در هر مرتبه انزال ممكن است بين دو تا پانصد ميليون اسپر در آن وجود داشته باشد! (يعني به اندازه جمعيت چندين كشور جهان!). و عجب اينكه اين موجود بسيار كوچك بعد از تركيب با نطفه زن به زودي رشد ميكند و به طور سرسامآوري تكثير يافته و سلولهاي بدن انسان را ميسازد و با اينكه سلولها ظاهرا همه مشابهند به زودي از هم جدا ميشوند، گروهي قلب انساني را تشكيل ميدهند، و گروهي دست و پا، و گروهي گوش و چشم، و هر يك درست در جاي خود قرار ميگيرند، نه سلولهاي قلب بجاي كليه ميروند و نه سلولهاي كليه به جاي قلب، نه ياختههاي گوش در محل ياختههاي چشم قرار ميگيرند و نه بر عكس، خلاصه اينكه نطفه در دوران جنيني عوالم پر غوغائي را طي ميكند تا به صورت طفلي متولد گردد، و همه اينها در پرتو خالقيت مستمر و مداوم الهي است، در حالي كه نقش ساده انسان در اين خلقت فقط در يك لحظه تمام ميشود و آن لحظه ريختن نطفه است در رحم و بس! آيا اين خود دليل زندهاي بر مساله معاد نيست؟ كه چنين قادر متعالي قدرت بر احياي مردگان را دارد؟!. سپس به بيان دليل سوم پرداخته، ميگويد: ما در ميان شما مرگ را مقدر ساختيم، و هرگز كسي بر ما پيشدستي نميكند (نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين). آري ما هرگز مغلوب نخواهيم شد و اگر مرگ را مقدر كردهايم نه به خاطر اين است كه نميتوانيم عمر جاويدان بدهيم. بلكه هدف اين بوده است كه گروهي از شما را ببريم و گروه ديگري را جاي آنها بياوريم، و سرانجام شما را در جهاني كه نميدانيد آفرينش تازه بخشيم (علي ان نبدل امثالكم و ننشئكم فيما لا تعلمون). در تفسير اين دو آيه نظر ديگري غير از آنچه در بالا گفتيم نيز وجود دارد و آن اينكه آيه دوم بيان هدف آيه اول نيست بلكه دنباله آن است ميگويد: ما هرگز عاجز و مغلوب نيستيم از اينكه گروهي را ببريم و گروه ديگري را جانشين آنها سازيم. در مورد جمله علي ان نبدل امثالكم نيز دو تفسير وجود دارد: يكي همان تفسيري است كه در بالا ذكر كرديم كه در ميان مفسران مشهور است، و مطابق آن سخن از تبديل اقوام در اين دنيا است، تفسير دوم ميگويد: منظور از امثال خود انسانها هستند كه در قيامت باز ميگردند، و تعبير به مثل به خاطر آن است كه انسان با تمام خصوصياتش باز نميگردد، بلكه در زمان ديگر و كيفيات تازهاي از نظر جسم و روح خواهد بود. ولي تفسير اول مناسبتر به نظر ميرسد، و به هر حال هدف اين است كه از مساله مرگ استدلالي براي رستاخيز بيان كند، استدلال را ميتوان به اين صورت توضيح داد: خداوند حكيم كه انسانها را آفريده و مرتبا گروهي ميميرند و گروه ديگري جانشين آنها ميشوند هدفي داشته، اگر اين هدف تنها زندگي دنيا بوده سزاوار است كه عمر انسان جاودان باشد، نه آنقدر كوتاه و آميخته با هزاران ناملائمات كه به آمد و رفتش نميارزد. بنابراين قانون مرگ به خوبي گواهي ميدهد كه اينجا يك گذرگاه است نه يك منزلگاه: يك پل است، نه يك مقصد، چرا كه اگر مقصد و منزل بود بايد دوام ميداشت. جمله و ننشئكم فيما لا تعلمون (شما را ميآفرينيم به صورتهائي كه نميدانيد) ظاهرا اشاره به آفرينش انسان در قيامت است كه ميتواند هدفي براي مرگ و حيات اين دنيا باشد. بديهي است چون هيچكس سراي آخرت را نديده، از اصول و نظاماتي را كه بر آن حاكم است بيخبرند، حتي بيان حقيقت آن در قالب الفاظ ما نميگنجد تنها شبحي از آنرا از دور ميبينيم. ضمنا آيه فوق كاملا بيانگر اين واقعيت است كه شما را در جهان نوين و با اشكال و شرائط تازه ميآفرينيم كه از آن خبر نداريد. در آخرين آيه مورد بحث سخن از چهارمين دليل معاد است ميفرمايد: شما نشئه اولي (اين جهان) را دانستيد چگونه متذكر نميشويد كه نشئه و عالم ديگري بعد از آن است (و لقد علمتم النشاة الاولي فلو لا تذكرون). اين دليل را به دو گونه ميتوان بيان كرد: نخست اينكه في المثل اگر ما از بياباني بگذريم و در آن قصر بسيار مجلل و باشكوهي با محكمترين و عاليترين مصالح، و تشكيلات وسيع و گسترده، ببينيم، و بعد به ما بگويند اينهمه تشكيلات و ساختمان عظيم براي اين است كه فقط قافله كوچكي چند ساعتي در آن بياسايد و برود، پيش خود ميگوئيم اين كار حكيمانه نيست، زيرا براي چنين هدفي مناسب اين بود چند خيمه كوچك برپا شود. دنياي با اين عظمت و اينهمه كرات و خورشيد و ماه و انواع موجودات زميني نميتواند براي هدف كوچكي مثل زندگي چند روزه بشر در دنيا آفريده شده باشد، و گرنه آفرينش جهان پوچ و بي حاصل است، اين تشكيلات عظيم براي موجود شريفي مثل انسان آفريده شده تا خداي بزرگ را از آن بشناسد معرفتي كه در زندگي ديگر سرمايه بزرگ او است. اين بيان در حقيقت شبيه همان است كه در آيه 27 سوره ص درباره معاد آمده است: و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا: ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان آنهاست بيهوده نيافريدهايم اين گمان كافران است. ديگر اينكه صحنههاي معاد را در اين جهان در هر گوشه و كنار با چشم خود ميبينيد، همه سال در عالم گياهان صحنه رستاخيز تكرار ميشود، زمينهاي مرده را با نزول قطرات حياتبخش باران زنده ميكند، چنانكه در آيه 39 سوره فصلت ميفرمايد: ان الذي احياها لمحي الموتي كسي كه اين زمينهاي مرده را زنده ميكند هم او است كه مردگان را زنده ميكند! در آيه 6 سوره حج نيز به همين معني اشاره شده است.
نكته: دليلي براي اثبات حجيت قياس در اصول فقه ما اين مساله مطرح است كه نميتوان احكام شرع را از طريق قياس ثابت كرد، في المثل بگوئيم چون زن حائض روزه خود را قضا ميكند نماز خود را نيز بايد قضا كند (و به اصطلاح بايد از كلي به جزئي راه پيدا كرد نه از يك جزء به جزئي ديگر) هر چند علماي اهل سنت غالبا قياس را به عنوان يكي از منابع تشريع در فقه اسلامي پذيرفتهاند، هر چند جمعي از آنها در مساله نفي حجيت قياس با ما موافقند. جالب اينكه بعضي از طرفداران قياس از آيه فوق (و لقد علمتم النشاة الاولي فلو لا تذكرون) خواستهاند براي مقصود خود استدلال كنند! چون خداوند ميگويد حال نشاة اخري (قيامت) را بر نشاة اولي (دنيا) قياس كنيد. ولي اين استدلال عجيبي است زيرا اولا آنچه در آيه فوق آمده يك استدلال عقلي و قياس منطقي است، چون منكران معاد ميگفتند خدا چگونه قدرت دارد استخوان پوسيده را زنده كند؟ قرآن در جواب آنها ميگويد: همان كسي كه قدرت داشت شما را در آغاز بيافريند بعدا نيز چنين قدرتي را دارد، در حالي كه قياس ظني در احكام شرعي هيچگاه چنين نيست، زيرا ما احاطه به مصالح و مفاسد تمام احكام شرع نداريم. ثانيا آنها كه قياس را ممنوع ميدانند قياس اولويت را استثنا كردهاند في المثل اگر قرآن ميگويد: نسبت به پدر و مادر كمترين سخن خشونت - آميز نگوئيد به طريق اولي ميفهميم نبايد آزار بدني به آنها برسانيم، آيه مورد بحث از قبيل قياس اولويت است و ربطي به قياس ظني مورد نزاع ندارد چرا كه در آغاز كه هيچ چيزي وجود نداشت خداوند كره زمين و خاك را آفريد و انسان را از آن خاك خلقت كرد، در آخرت حداقل خاكهاي انسان موجود است، و لذا در قرآن مجيد در آيه 27 روم ميخوانيم: و هو الذي يبدؤ الخلق ثم يعيده و هو أهون عليه او كسي است كه آفرينش را آغاز كرد سپس آنرا باز ميگرداند و اين كار براي او آسانتر است. اين سخن را با حديثي پايان ميدهيم كه فرمود: عجبا كل العجب للمكذب بالنشاة الاخري و هو يري النشاة الاولي، و عجبا للمصدق بالنشاة الاخرة و هو يسعي لدار الغرور: بسيار شگفتانگيز است كار كسي كه نشاه ديگر را انكار ميكند در حالي كه نشاه اولي را ميبيند و بسيار تعجب آور است كسي كه به نشاه آخرت ايمان دارد اما تمام تلاش او براي دنيا است.
زارع خداوند است يا شما؟! تاكنون چهار دليل از دلائل هفتگانهاي را كه در اين سوره براي معاد ذكر شده خواندهايم. آيات مورد بحث و آيات آينده به سه دليل ديگر كه هر كدام نمونهاي از قدرت بي پايان خدا در زندگي انسان است اشاره ميكند كه يكي مربوط به آفرينش دانههاي غذائي و ديگري آب و سومي آتش است، زيرا سه ركن اساسي زندگي انسان را اينها تشكيل ميدهد، دانههاي گياهي مهمترين ماده غذائي انسان محسوب ميشود، و آب مهمترين مشروب، و آتش مهمترين وسيله براي اصلاح مواد غذائي و ساير امور زندگي است. نخست ميفرمايد: آيا هيچ درباره آنچه كشت ميكنيد انديشيدهايد؟! (أ فرأيتم ما تحرثون). آيا شما آنرا ميرويانيد يا ما ميرويانيم؟ (أ أنتم تزرعونه ام نحن الزارعون). جالب اينكه در آيه اول تعبير به تحرثون از ماده حرث (بر وزن درس) ميكند كه به معني كشت كردن (افشاندن دانه و آماده ساختن آن براي نمو است) و در آيه دوم تعبير به تزرعونه از ماده زراعت ميكند كه به معني رويانيدن است. بديهي است كار انسان تنها كشت است، اما رويانيدن تنها كار خدا است، و لذا در حديثي از پيغمبر اكرم (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نقل شده كه فرمود: لا يقولن احدكم زرعت و ليقل حرثت (فان الزارع هو الله): هيچيك از شما نگويد: من زراعت كردم، بلكه گويد كشت كردم (زيرا زارع حقيقي خدا است). شرح اين دليل چنين است كه انسان كاري را كه در مورد زراعت ميكند بي شباهت به كار او در مورد تولد فرزند نيست، دانهاي را ميافشاند و كنار ميرود، اين خداوند است كه در درون دانه يك سلول زنده بسيار كوچك آفريده كه وقتي در محيط مساعد قرار گرفت در آغاز از مواد غذائي آماده در خود دانه استفاده ميكند، جوانه ميزند، و ريشه ميدواند، سپس با سرعت عجيبي از مواد غذائي زمين كمك ميگيرد، و دستگاههاي عظيم و لابراتوارهاي موجود در درون گياه به كار ميافتد و غوغائي برپا ميكند ساقه و شاخه و خوشه را ميسازد و گاه از يك تخم صدها يا هزاران تخم برميخيزد. دانشمندان ميگويند: تشكيلاتي كه در ساختمان يك گياه به كار رفته از تشكيلات موجود در يك شهر عظيم صنعتي با كارخانههاي متعددش شگفتانگيزتر و به مراتب پيچيدهتر است. آيا كسي كه چنين قدرتي دارد از احياي مجدد مردگان عاجز است. در آيه بعد براي تاكيد روي اين مساله كه انسان هيچ نقشي در مساله نمو و رشد گياهان جز افشاندن دانه ندارد ميافزايد اگر ما بخواهيم اين زراعت را تبديل به يك مشت كاه درهم كوبيده شده ميكنيم به گونهاي كه تعجب كنيد! (لو نشاء لجعلناه حطاما فظلتم تفكهون). آري ميتوانيم تندباد سمومي بفرستيم كه آنرا قبل از بستن دانهها خشك كرده درهم بشكند، يا آفتي براي آن مسلط كنيم كه محصول را از بين ببرد، و نيز ميتوانيم سيل ملخها را بر آن بفرستيم، و يا گوشهاي از يك صاعقه بزرگ را بر آن مسلط سازيم، به گونهاي كه چيزي جز يك مشت كاه خشكيده از آن باقي نماند، و شما از مشاهده منظره آن در حيرت و ندامت فرو رويد. آيا اگر زارع حقيقي شما بوديد اين امور امكان داشت؟ پس بدانيد همه اين بركات از جاي ديگر است. حطام از ماده حطم (بر وزن حتم) در اصل به معني شكستن چيزي است، و غالبا به شكستن اشياء خشك مانند استخوان پوسيده، و يا ساقههاي خشك گياهان اطلاق ميشود و در اينجا منظور كاه است. اين احتمال نيز داده شده است كه منظور از حطام در اينجا پوسيدن تخمها در زير زمين و عدم رويش آنها باشد. تفكهون از ماده فاكهة به معني ميوه است، سپس فكاهت به مزاح و شوخي و گفتن لطيفهها كه ميوه جلسات انس است اطلاق شده، ولي اين ماده گاهي به معني تعجب و حيرت نيز آمده، و آيه مورد بحث از اين قبيل است. اين احتمال نيز وجود دارد همانگونه كه انسان به هنگام خشم گاهي ميخندد كه نام آنرا خنده خشم ميگذارند در هنگام مصائب سخت و سنگين نيز به شوخي ميپردازد بنابراين منظور شوخي به خاطر مصيبت است. آري تعجب ميكنيد و به حيرت فرو ميرويد و ميگوئيد: به راستي كه ما زيان كرديم و سرمايه ز كف داديم، و چيزي به دست نياورديم (انا لمغرمون). بلكه ما به كلي محروم و بيچاره هستيم (بل نحن محرومون). آيا اگر زارع حقيقي شما بوديد چنين سرنوشتي امكانپذير بود؟ اينها نشان ميدهد كه اينهمه آوازهها از او است، و هم او است كه از يك دانه ناچيز، گياهان پر طراوت و گاه صدها يا هزاران دانه توليد ميكند، گياهاني كه دانههايش خوراك انسانها، و شاخ و برگش غذاي حيوانات، و گاه ريشهها و ساير اجزايش درمان انواع دردهاست. تفسير: اين آب و آتش از كيست؟ در اين آيات اشاره به ششمين و هفتمين دليل معاد، در اين بخش از آيات سوره واقعه ميكند كه بيانگر قدرت خداوند بر همه چيز و بر احياي مردگان است. نخست ميفرمايد: آيا به آبي كه مينوشيد انديشيدهايد؟ (أفرأيتم الماء الذي تشربون). آيا شما آنرا از ابر نازل ميكنيد؟ يا ما نازل ميكنيم؟ (ء أنتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون). مزن (بر وزن حزن) آنگونه كه راغب در مفردات ميگويد: به معني ابرهاي روشن است، و بعضي آنرا به ابرهاي بارانزا تفسير كردهاند. اين آيات وجدان انسانها را در برابر يك سلسله سؤالها قرار ميدهد و از آنها اقرار ميگيرد، و در واقع ميگويد: آيا درباره اين آبي كه مايه حيات شما است و پيوسته آنرا مينوشيد هرگز فكر كردهايد؟ چه كسي به آفتاب فرمان ميدهد بر صفحه اقيانوسها بتابد، و از ميان آبهاي شور و تلخ تنها ذرات آب خالص و شيرين و پاك از هر گونه آلودگي را جدا ساخته، و به صورت بخار به آسمان بفرستد؟ چه كسي به اين بخارات دستور ميدهد دست به دست هم دهند و فشرده شوند، و قطعات ابرهاي بارانزا را تشكيل دهند؟ چه كسي دستور حركت به بادها و جابجا كردن قطعات ابرها و فرستادن آنها را بر فراز زمينهاي خشك و مرده ميدهد؟ چه كسي به طبقات بالاي هوا اين خاصيت را بخشيده كه به هنگام سرد شدن توانائي جذب بخار را از دست دهد، و در نتيجه بخارات موجود به صورت قطرات باران، نرم و ملايم، آهسته و پي در پي، بر زمينها فرود آيند؟ اگر يكسال خورشيد اعتصاب كند، بادها از حركت بايستند، قطعات بالاي جو بخارات را مصرانه در خود نگهدارند، و آسمان بر زمين بخيل گردد، آنچنان كه زرع و نخيل لب تر نكنند، همه شما از تشنگي هلاك ميشويد، و حيوانات و باغها و زراعتهاي شما ميخشكد. كسي كه اين قدرت را دارد كه با وسايلي اينچنين ساده آنچنان بركاتي براي شما فراهم سازد، آيا قادر بر احياي مردگان نيست؟ اين خود يكنوع احياي مردگان است احياي زمينهاي مرده كه، هم نشانه توحيد و عظمت خدا است و هم دليل بر رستاخيز و معاد. و اگر ميبينيم در آيات فوق فقط روي آب نوشيدني تكيه شده و از تاثير آن در مورد حيات حيوانات و گياهان سخني به ميان نيامده به خاطر اهميت فوقالعاده آب براي حيات خود انسان است، بعلاوه در آيات قبل اشارهاي به مساله زراعت شده بود و نيازي به تكرار نبود. جالب اينكه اهميت آب و نقش آن در زندگي بشر نه تنها با گذشت زمان و پيشرفت صنايع و علم و دانش انسان كم نميشود، بلكه بر عكس، انسان صنعتي نياز بيشتري به آب دارد، لذا بسياري از مؤسسات عظيم صنعتي فقط در كنار رودخانههاي عظيم قدرت فعاليت دارند. سرانجام در آيه بعد براي تكميل همين بحث ميافزايد: اگر بخواهيم اين آب گوارا و شيرين را به صورت تلخ و شور قرار ميدهيم (لو نشاء جعلناه اجاجا). پس چرا شكر اين نعمت بزرگ را بجا نميآوريد؟ (فلو لا تشكرون). آري اگر خدا ميخواست به املاح محلول در آب نيز اجازه ميداد كه همراه ذرات آب تبخير شوند، و دوش به دوش آنها به آسمان صعود كنند، و ابرهائي شور و تلخ تشكيل داده، قطرههاي باراني درست همانند آب دريا شور و تلخ فرو ريزند! اما او به قدرت كاملهاش اين اجازه را به املاح نداد، نه تنها املاح در آب، بلكه ميكربهاي موذي و مضر و مزاحم نيز اجازه ندارند همراه بخارات آب به آسمان صعود كنند، و دانههاي باران را آلوده سازند به همين دليل قطرات باران هرگاه هوا آلوده نباشد خالصترين، پاكترين، و گواراترين آبها است. اجاج از ماده اج (بر وزن حج) در اصل از اجيج آتش يعني برافروختگي و سوزندگي آن گرفته شده است، و به آبهائي كه به خاطر شوري يا تلخي و حرارت دهان را ميسوزاند اجاج ميگويند. اين سخن را با حديثي از پيغمبر اكرم (صلياللهعليهوآلهوسلّم) پايان ميدهيم در اين حديث ميخوانيم: ان النبي كان اذا شرب الماء قال الحمد لله الذي سقانا عذبا فراتا برحمته و لم يجعله ملحا اجاجا بذنوبنا!: هنگامي كه حضرت آب مينوشيد ميفرمود: حمد براي خداوندي كه به رحمتش ما را از آب شيرين و گوارا سيراب كرد، و آنرا به خاطر گناهانمان شور و تلخ قرار نداد!. سرانجام به هفتمين و آخرين دليل معاد در اين سلسله آيات ميرسيم و آن آفرينش آتش است، آتشي كه از مهمترين ابزار زندگي بشر، و مؤثرترين وسيله در تمام صنايع است، ميفرمايد: آيا هيچ درباره آتشي كه ميافروزيد انديشيدهايد؟ (أ فرأيتم النار التي تورون). آيا شما درخت آن را آفريدهايد يا ما آفريدهايم؟ (ء أنتم أنشاتم شجرتها ام نحن المنشئون). تورون از ماده وري (بر وزن نفي) به معني مستور ساختن است و به آتشي كه در وسائل آتشافروزي نهفته است و آنرا از طريق جرقه زدن بيرون ميآورند وري و ايراء ميگويند. توضيح اينكه: براي افروختن آتش و ايجاد جرقه نخستين كه امروز از كبريت و فندك و مانند آن استفاده ميكنند در گذشته گاه از آهن و سنگ چخماق بهره ميگرفتند، و آنها را به يكديگر ميزدند و جرقه ظاهر ميشد، اما اعراب حجاز از دو نوع درخت مخصوص كه در بيابانها ميروئيد و بنام مرخ و عفار ناميده ميشد به عنوان دو چوب آتشزنه استفاده ميكردند، اولي را زير قرار ميدادند و دومي را روي آن ميزدند، و مانند سنگ و چخماق جرقه از آن توليد ميشد. غالب مفسران آيات فوق را به همين معني تفسير كردهاند كه خداوند ميخواهد از آتشي كه در چوب اينگونه درختان نهفته شده و از آن به عنوان آتشزنه استفاده ميشود استدلال بر نهايت قدرت خود كند، كه در شجر اخضر (درخت سبز) آتش و نار آفريده است، در حالي كه جان درخت در آب است، آب كجا و آتش كجا؟! آن كس كه چنين توانائي دارد كه اين آب و آتش را در كنار هم بلكه در درون هم نگهداري كند چگونه نميتواند مردگان را لباس حيات بپوشاند و در رستاخيز زنده كند؟ شبيه همين دليل براي معاد در آيات آخر سوره يس نيز آمده است، الذي جعل لكم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون همان كسي كه براي شما از درخت سبز آتش آفريد و شما به وسيله آن آتش ميافروزيد (يس 80). ولي همانگونه كه در تفسير آيه فوق مشروحا بيان كرديم اين تعبير قرآني ميتواند اشاره به دليل لطيفتري كه همان رستاخيز انرژيهاست بوده باشد، و به تعبير ديگر در اينجا سخن تنها از آتشزنه نيست، بلكه سخن از خود آتشگير يعني چوب و هيزم كه به هنگام سوختن آنهمه حرارت و انرژي را آزاد ميكند، نيز هست. توضيح اينكه: از نظر علمي ثابت شده آتشي كه امروز به هنگام سوختن چوبها مشاهده ميكنيم همان حرارتي است كه درختان طي ساليان دراز از آفتاب گرفته، و در خود ذخيره كردهاند، ما فكر ميكنيم تابش پنجاه سال نور آفتاب بر بدنه درخت از ميان رفته، غافل از اينكه تمام آن حرارت در درخت ذخيره شده، و به هنگامي كه جرقه آتش به چوبهاي خشك ميرسد و شروع به سوختن ميكند آن حرارت و نور و انرژي را پس ميدهند. يعني در اينجا رستاخيز و معادي برپا ميشود، و انرژيها مرده از نو زنده ميشوند و جان ميگيرند، و به ما ميگويند: خدائي كه رستاخيز ما را فراهم ساخت قدرت دارد كه رستاخيز شما انسانها را نيز فراهم سازد! (براي توضيح بيشتر در اين زمينه به بحث مشروحي كه در جلد 18 صفحه 461 تا 467 بيان كردهايم مراجعه كنيد). جمله تورون كه به معني آتش افروختن است گرچه معمولا در اينجا به استفاده از آتشزنه تفسير شده، ولي هيچ مانعي ندارد كه آتشگيره (هيزم) را نيز شامل ميشود، زيرا به هر حال آتشي است پنهان كه آشكار ميگردد. البته اين دو معني با هم منافات ندارد، معني اول را عموم مردم ميفهمند و معني دوم كه معني دقيقتري است با گذشت زمان و پيشرفت علم و دانش آشكار گشته. در آيه بعد براي تاكيد بحثهاي فوق ميافزايد: ما اين آتشي را كه از اين درختان خارج ميشود وسيله يادآوري براي همگان و نيز وسيله زندگي براي مسافران قرار دادهايم (نحن جعلناها تذكرة و متاعا للمقوين). بازگشت آتش از درون درختان سبز از يك سو يادآور بازگشت روح به بدنهاي بيجان در رستاخيز است، و از سوي ديگر اين آتش تذكري است نسبت به آتش دوزخ، چرا كه طبق حديثي پيغمبر گرامي اسلام (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود: ناركم هذه التي توقدون جزء من سبعين جزءا من نار جهنم اين آتشي كه برميافروزيد يك جزء از هفتاد جزء آتش دوزخ است!. و اما تعبير به متاعا للمقوين اشاره كوتاه و پر معني به فوائد دنيوي اين آتش است، زيرا در معني مقوين دو تفسير آمده، نخست اينكه: از ماده قواء (بر وزن كتاب) به معني بيابان خشك و خالي است، بنابراين مقوين به كساني ميگويند كه در بيابانها گام مينهند، و از آنجا كه افراد باديهنشين غالبا فقيرند گاه اين تعبير در معني فقير نيز به كار رفته است. تفسير دوم اينكه: از ماده قوت و به معني نيرومندان است، بنابراين واژه مزبور از لغاتي است كه در دو معني متضاد به كار ميرود. درست است كه آتش و درختان آتشزنه و آتشگيره مورد استفاده همگان است، ولي چون مسافران براي دفع سرما و طبخ غذا مخصوصا در سفرهاي قديم به وسيله قافلهها بيش از همه محتاج به آن بودند روي آن تكيه شده است. استفاده اقوياء از آتش نيز به خاطر گستردگي زندگي آنها روشن است، مخصوصا اگر اين بحث را گسترش به جهان امروز دهيم كه چگونه حرارت ناشي از انواع آتشها دنياي صنعتي را به حركت در ميآورد، و چرخهاي عظيم كارخانجات را به گردش واميدارد كه اگر اين شعله عظيم (كه همه از درختان است، حتي آتشي كه از زغال سنگ و يا مواد نفتي گرفته ميشود آن هم نيز بلاواسطه يا بالواسطه به گياهان باز ميگردد) روزي خاموش شود نه تنها چراغ تمدن كه چراغ زندگي انسانها نيز خاموش خواهد گشت. بدون شك آتش يكي از مهمترين اكتشافات بشر است در حالي كه تمام نقش ايجاد در آنرا آفرينش بر عهده گرفته، و نقش انسان در آن بسيار ناچيز و بي ارزش است، و نيز بدون شك از زماني كه آتش كشف شد بشريت در مرحله تازهاي از تمدن خود گام نهاد. آري قرآن مجيد در همين يك جمله كوتاه به تمام اين حقايق به صورت سربسته اشاره كرده است. اين نكته نيز قابل توجه است كه در آيه فوق نخست فايده معنوي آتش كه تذكر رستاخيز است مطرح شده، و بعد فايده دنيوي آن، چرا كه اولي اهميت بيشتري دارد بلكه اصل و اساس را تشكيل ميدهد. در مورد ذكر اين نعمتهاي سهگانه (دانههاي غذائي - آب - آتش) ترتيبي رعايت شده كه يك ترتيب كاملا طبيعي است، انسان نخست به سراغ دانههاي غذائي ميرود، بعد آنها را با آب ميآميزد، و سپس آنرا با آتش طبخ و آماده براي تغذيه ميكند! در آخرين آيه مورد بحث به عنوان نتيجهگيري ميفرمايد: حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح كن و او را پاك و منزه بشمر (فسبح باسم ربك العظيم). آري خداوندي كه اينهمه نعمت را آفريده، و هر كدام يادآور توحيد و معاد و قدرت و عظمت او است شايسته تسبيح و تنزيه از هر گونه عيب و نقص است. او هم رب است و پروردگار، و هم عظيم است و قادر و مقتدر گرچه مخاطب در اين جمله پيامبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) است ولي ناگفته پيدا است كه منظور همه انسانها ميباشد.
نكته: در اينجا لازم است به چند حديث پر معني در ارتباط با آيات فوق از پيامبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و امير مؤمنان علي (عليهالسلام) اشاره كنيم: 1 - در تفسير روح المعاني در حديثي از علي (عليهالسلام) ميخوانيم: شبي از شبها حضرت به هنگام نماز و خواندن سوره واقعه وقتي به آيه أ فرأيتم ما تمنون أ أنتم تخلقونه ام نحن الخالقون رسيد، سه بار عرض كرد: بل انت يا رب: بلكه تو خالق انسان هستي اي پروردگار و هنگامي كه به آيه أ أنتم تزرعونه ام نحن الزارعون رسيد باز سه مرتبه عرض كرد: بل انت يا رب بلكه زارع حقيقي توئي اي پروردگار و هنگامي كه به آيه أ أنتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون رسيد باز سه مرتبه عرض كرد: بل انت يا رب: توئي كه باران را از ابرها فرو ميفرستي اي پروردگار سپس آيه أ أنتم انشاتم شجرتها ام نحن المنشئون را تلاوت فرمود، و سه بار عرض كرد: بل انت يا رب: توئي كه درختان آتشزا را آفريدهاي پروردگار. از اين حديث استفاده ميشود كه مناسب است انسان در برابر جملههائي كه به عنوان استفهام تقريري در قرآن مجيد آمده است پاسخ مساعد دهد گوئي خدا با او سخن ميگويد سپس حقيقت آنرا در روح و جان خود زنده كند و تنها به تلاوت بي روح و فاقد انديشه قناعت نكند. 2 - در حديث ديگري از پيغمبر گرامي اسلام (صلياللهعليهوآلهوسلّم) آمده است كه فرمود: لا تمنعوا عباد الله فضل الماء و لا كلاء و لا نارا فان الله تعالي جعلها متاعا للمقوين و قوة للمستضعفين: هرگز بندگان خدا را از آب اضافي كه در اختيار داريد منع نكنيد، و نه از مرتع اضافي، و نه از آتش، چرا كه خداوند اينها را وسيله زندگي مسافران و مايه قوت نيازمندان قرار داده است. 3 - در حديث ديگري ميخوانيم: هنگامي كه آيه فسبح باسم ربك العظيم نازل شد پيغمبر اكرم (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود: اجعلوها في ركوعكم آنرا ذكر ركوع خود قرار دهيد (در ركوع خود بگوئيد سبحان ربي العظيم و بحمده). تفسير: تنها پاكان به حريم قرآن راه مييابند در تعقيب بحثهاي فراواني كه در آيات قبل با ذكر هفت دليل درباره معاد آمد در اين آيات سخن از اهميت قرآن مجيد است، چرا كه مساله نبوت و نزول قرآن بعد از مساله مبدأ و معاد مهمترين اركان اعتقادي را تشكيل ميدهد، بعلاوه قرآن مجيد در زمينه دو اصل توحيد و معاد بحثهاي عميقي دارد، و تحكيم پايههاي آن تحكيم اين دو اصل محسوب ميشود. نخست با يك سوگند عظيم سخن را شروع كرده، ميفرمايد: سوگند به جايگاه ستارگان و محل طلوع و غروب آنها! (فلا اقسم بمواقع النجوم). بسياري از مفسران را عقيده بر اين است كه لا در اينجا به معني نفي نيست، بلكه زائده، و براي تاكيد است، چنانكه در آيات ديگر قرآن همين تعبير در مورد سوگند به روز قيامت، و نفس لوامه، و پروردگار مشرقها و مغربها، و شفق، و مانند آن آمده است. در حالي كه بعضي ديگر لا را در اينجا به معني نفي و اشاره به اين ميدانند كه مطلب مورد قسم از آن پراهميتتر است كه به آن سوگند ياد شود، همانگونه كه در تعبيرات روزمره نيز گاه ميگوئيم: ما به فلان موضوع قسم نميخوريم. ولي تفسير اول مناسبتر به نظر ميرسد، چرا كه در قرآن به ذات پاك خدا صريحا سوگند ياد شده، مگر ستارگان از آن برترند كه به آنها قسم ياد شود؟! مفسران در مورد مواقع النجوم تفسيرهاي متعددي ذكر كردهاند: نخست همان كه در بالا گفتيم يعني جايگاه ستارگان و مدارات و مسير آنها. ديگر اينكه منظور محل طلوع و غروب آنها است. و ديگر اينكه منظور سقوط ستارگان در آستانه رستاخيز و قيامت است. بعضي نيز آنرا تنها به معني غروب ستارگان تفسير كردهاند. بعضي هم به پيروي پارهاي از روايات آنرا اشاره به نزول قسمتهاي مختلف قرآن در فواصل زماني متفاوت ميدانند (زيرا نجوم جمع نجم در مورد كارهاي تدريجي به كار ميرود). گرچه منافاتي بين اين معاني نيست، و ممكن است همه در آيه فوق جمع باشد، ولي تفسير اول از همه مناسبتر به نظر ميرسد، چرا كه به هنگام نزول اين آيات غالب مردم اهميت اين سوگند را نميدانستند امروز براي ما روشن شده است كه ستارگان آسمان هر كدام جايگاه مشخصي دارد، و مسير و مدار آنها كه طبق قانون جاذبه و دافعه تعيين ميشود بسيار دقيق و حساب شده است. و سرعت سير آنها هر كدام با برنامه معيني انجام ميپذيرد. اين مساله گرچه در كرات دوردست دقيقا قابل محاسبه نيست، اما در منظومه شمسي كه خانواده ستارگان نزديك به ما را تشكيل ميدهد دقيقا مورد بررسي قرار گرفته، و نظام مدارات آنها به قدري دقيق و حساب شده است كه انسان را به شگفتي واميدارد. هنگامي كه به اين نكته توجه كنيم كه طبق گواهي دانشمندان تنها در كهكشان ما حدود يك هزار ميليون ستاره وجود دارد! و در جهان كهكشانهاي زيادي موجود است كه هر كدام مسير خاصي دارند، به اهميت اين سوگند قرآن آشناتر ميشويم. در كتاب الله و العلم الحديث ميخوانيم: دانشمندان فلكي معتقدند اين ستارگاني كه از ميلياردها متجاوزند كه قسمتي از آنها را با چشم غير مسلح ميتوان ديد، و قسمت (بسيار بيشتري) را جز با تلسكوبها نميتوان ديد. بلكه قسمتي از آنها با تلسكوب هم قابل مشاهده نيست فقط با وسائل خاصي ميتوان از آنها عكسبرداري كرد همه اينها در مدار مخصوص خود شناورند و هيچ احتمال اين را ندارد كه يكي از آنها در حوزه جاذبه ستاره ديگري قرار گيرد، يا با يكديگر تصادف كنند، و در واقع چنين تصادفي همانند اين است كه فرض كنيم يك كشتي اقيانوسپيما در درياي مديترانه با كشتي ديگري در اقيانوس كبير تصادف كند در حالي كه هر دو كشتي به يكسو و با سرعت واحدي در حركتند و چنين احتمالي اگر محال نباشد لااقل بعيد است!. با توجه به اين اكتشافات علمي از وضع ستارگان اهميت سوگند بالا روشنتر ميگردد. و به همين دليل در آيه بعد ميافزايد: و اين سوگندي است بسيار بزرگ اگر بدانيد (و انه لقسم لو تعلمون عظيم). تعبير به لو تعلمون (اگر بدانيد) به خوبي گواهي ميدهد كه علم و دانش بشر در آن زمان اين حقيقت را به طور كامل درك نكرده بود، و اين خود يك اعجاز علمي قرآن محسوب ميشود كه در عصري كه شايد هنوز عدهاي ميپنداشتند ستارگان ميخهاي نقرهاي هستند كه بر سقف آسمان كوبيده شدهاند!، يك چنين بياني، آنهم در محيطي كه به حق محيط جهل و ناداني محسوب ميشد از يك انسان عادي محال است صادر شود.
77. كه آن قرآن كريمي است. 78. كه در كتاب محفوظ جاي دارد. 79. و جز پاكان نميتوانند آن را مس كنند. 80. اين چيزي است كه از سوي پروردگار عالميان نازل شده. 81. آيا اين سخن را (اين قرآن را با اوصافي كه گفته شد) سست و كوچك ميشمريد؟ 82. و به جاي شكر روزيهائي كه به شما داده شده آن را تكذيب ميكنيد؟ 83. پس چرا هنگامي كه جان به گلوگاه ميرسد (توانائي بازگرداندن آن را نداريد)؟! 84. و شما در اين حال نظاره ميكنيد (و كاري از دستتان ساخته نيست). 85. و ما به او نزديكتريم از شما ولي نميبينيد. 86. اگر هرگز در برابر اعمالتان جزا داده نميشويد، 87. پس او را بازگردانيد اگر راست ميگوئيد. 88. اما اگر او از مقربان باشد، 89. در روح و ريحان و بهشت پر نعمت است. 90. و اما اگر از اصحاب يمين باشد، 91. به او گفته ميشود: سلام بر تو از سوي دوستانت كه از اصحاب اليمين هستند. 92. اما اگر او از تكذيب كنندگان گمراه باشد، 93. با آب جوشان دوزخ از او پذيرائي ميشود! 94. سپس سرنوشت او ورود در آتش جهنم است. 95. اين همان حق و يقين است. 96. حال كه چنين است نام پروردگار بزرگت را منزه بشمار.
تفسير آيات
اكنون ببينيم اين قسم عظيم براي چه منظوري ذكر شده؟ آيه بعد پرده از روي آن برداشته، ميگويد: آنچه محمد (صليالله عليه وآله وسلّم) آورده قرآن كريم است (انه لقرآن كريم). و به اين ترتيب به مشركان لجوج كه پيوسته اصرار داشتند اين آيات نوعي از كهانت است، و يا العياذ بالله سخناني است جنونآميز، يا همچون اشعار شاعران، يا از سوي شياطين است، پاسخ ميگويد كه اين وحي آسماني است و سخني است كه آثار و عظمت و اصالت از آن ظاهر و نمايان است، و محتواي آن حاكي از مبدأ نزول آن ميباشد و آنچنان اين موضوع عيان است كه حاجت به بيان نيست. توصيف قرآن به كريم با توجه به اينكه كرم در مورد خداوند به معني احسان و انعام، و در مورد انسانها به معني دارا بودن اخلاق و افعال ستوده، و به طور كلي اشاره به محاسن بزرگ است نيز اشاره به زيبائيهاي ظاهري قرآن از نظر فصاحت و بلاغت الفاظ و جملهها و هم اشاره به محتواي جالب آن است، چرا كه از سوي خدائي نازل شده كه مبدأ و منشا هر كمال و جمال و خوبي و زيبائي است. آري هم گوينده قرآن كريم است، و هم خود قرآن، و هم آورنده آن، و هم اهداف قرآن كريم است. سپس به توصيف دوم اين كتاب آسماني پرداخته، ميافزايد: اين آيات در كتاب مستوري جاي دارد (في كتاب مكنون). در همان لوح محفوظ در علم خدا كه از هر گونه خطا و تغيير و تبديل محفوظ است. بديهي است كتابي كه از چنان مبدأي سرچشمه ميگيرد و نسخه اصلي آن در آنجا است از هر گونه دگرگوني و خطا و اشتباه مصون است. و در سومين توصيف ميفرمايد: اين كتاب را جز پاكان نميتوانند مس كنند! (لا يمسه الا المطهرون). بسياري از مفسران به پيروي از رواياتي كه از امامان معصوم (عليهمالسلام) وارد شده اين آيه را به عدم جواز مس كتابت قرآن بدون غسل و وضو تفسير كردهاند. در حالي كه گروه ديگري آنرا اشاره به فرشتگان مطهري ميدانند كه از قرآن آگاهي دارند، يا واسطه وحي بر قلب پيامبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) بودهاند، نقطه مقابل مشركان كه ميگفتند: اين كلمات را شياطين بر او نازل كردهاند! بعضي نيز آنرا اشاره به اين معني ميدانند كه حقايق و مفاهيم عالي قرآن را جز پاكان درك نميكنند، همانگونه كه در آيه 2 سوره بقره ميخوانيم: ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين: اين كتاب شكي در آن نيست، و مايه هدايت پرهيزكاران است و به تعبير ديگر حداقل پاكي كه روح حقيقت جوئي است براي درك حداقل مفاهيم آن لازم است، و هر قدر پاكي و قداست بيشتر شود درك انسان از مفاهيم قرآن و محتواي آن افزون خواهد شد. ولي هيچ منافاتي در ميان اين سه تفسير وجود ندارد و ممكن است همه در مفهوم آيه جمع باشد. در چهارمين و آخرين توصيف از قرآن مجيد ميفرمايد: اين قرآن از سوي پروردگار عالميان نازل شده است (تنزيل من رب العالمين). خدائي كه مالك و مربي تمام جهانيان است اين قرآن را براي ترتيب انسانها بر قلب پاك پيامبرش نازل كرده است، و همانگونه كه در جهان تكوين مالك و مربي او است، در جهان تشريع نيز هر چه هست از ناحيه او ميباشد. سپس ميافزايد: آيا اين قرآن را با اين اوصافي كه گفته شد سست و كوچك ميشمريد؟! سهل است آنرا انكار و تكذيب ميكنيد؟! (ا فبهذا الحديث انتم مدهنون). در حالي كه نشانههاي صدق و حقانيت از آن به خوبي آشكار است و بايد كلام خدا را با نهايت جديت پذيرفت و به عنوان يك واقعيت بزرگ با آن روبرو شد. هذا الحديث (اين سخن) اشاره به قرآن است و مدهنون در اصل از ماده دهن به معني روغن است، و از آنجا كه براي نرم كردن پوست تن يا اشياء ديگر آنرا روغن مالي ميكنند كلمه ادهان به معني مدارا و ملايمت و گاه به معني سستي و عدم برخورد جدي آمده است، و نيز از آنجا كه افراد منافق و دروغگو غالبا زبانهاي نرم و ملايمي دارند اين واژه احيانا به معني تكذيب و انكار نيز به كار رفته است، و هر دو معني در آيه فوق محتمل است، اصولا انسان چيزي را كه باور دارد جدي ميگيرد اگر آنرا جدي نگرفت دليل بر اين است كه باور ندارد. در آخرين آيه مورد بحث ميفرمايد: شما به جاي اينكه در برابر روزيهاي خداداد، مخصوصا نعمت بزرگ قرآن شكر بجا آوريد آنرا تكذيب ميكنيد؟ (و تجعلون رزقكم انكم تكذبون). بعضي گفتهاند: منظور اين است كه بهره شما از قرآن تنها تكذيب است، و يا شما تكذيب را وسيله رزق و معاش خود قرار دادهايد. ولي تفسير اول از دو تفسير اخير با آيات پيشين متناسبتر به نظر ميرسد، و با شان نزولي كه براي اين آيه ذكر شد نيز هماهنگتر است، چرا كه بسياري از مفسران از ابن عباس نقل كردهاند كه در يكي از سفرها همراهان پيامبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) گرفتار تشنگي شديدي شدند، پيامبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) دعا كرد باراني نازل شد و همه سيراب شدند، ولي در اين ميان حضرت (صلياللهعليهوآلهوسلّم) شنيد كه مردي ميگويد: به بركت طلوع فلان ستاره باران نازل گرديد! (در عصر جاهليت عربها معتقد به انواء بودند و منظورشان از آن ستارگاني بود كه در فواصل مختلفي در آسمان ظاهر ميشدند، و عرب جاهلي عقيده داشت همراه ظهور هر يك از اين ستارگان باراني ميبارد، و لذا تعبير ميكردند مطرنا بنوء فلان اين باران از بركت طلوع فلان ستاره است! و اين يكي از مظاهر شرك و بتپرستي و ستارهپرستي بود). قابل توجه اينكه در بعضي از روايات نقل شده كه پيامبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) كمتر آيات را تفسير ميكرد ولي از جمله مواردي كه آنرا تفسير نمود همين آيه بود كه فرمود: منظور از تجعلون رزقكم انكم تكذبون اين است كه بجاي شكر روزيهايتان، تكذيب ميكنيد.
نكتهها: 1 - ويژگيهاي قرآن مجيد از چهار توصيفي كه در آيات فوق در باره قرآن ذكر شده چنين ميتوان نتيجه گرفت كه عظمت قرآن از يكسو به خاطر عظمت محتواي آن، و از سوي ديگر عمق معاني، و از سوي سوم قداستي است كه جز پاكان و نيكان به آن راه نمييابند، و از سوي چهارم جنبه تربيتي فوقالعادهاي دارد چرا كه از سوي رب العالمين نازل شده است، و هر يك از اين چهار موضوع نياز به بحثهاي مفصلي دارد كه در ذيل آيات مناسب بيان كردهايم.
2 - قرآن و طهارت در آيات فوق خوانديم كه قرآن را جز پاكان مس نميكنند، و گفتيم اين آيه هم به مس ظاهري تفسير شده هم معنوي و تضادي با هم ندارند، و در مفهوم كلي آيه جمعند. در قسمت اول در روايات اهل بيت از ابو الحسن امام علي بن موسي الرضا (عليهماالسلام) نقل شده: المصحف لا تمسه علي غير طهر، و لا جنبا، و لا تمس خطه و لا تعلقه، ان الله تعالي يقول: لا يمسه الا المطهرون: قرآن را بدون وضو مس نكن، و نه در حال جنابت، و دست بر خط آن در اين حال مگذار، و آنرا حمايل نكن، چرا كه خداوند متعال فرموده: جز پاكان آنرا مس نميكنند. همين معني در حديث ديگري از امام باقر (عليهالسلام) با مختصر تفاوتي نقل شده است. و در منابع اهل سنت نيز آمده است از جمله از طرق مختلف نقل شده كه پيغمبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود لا يمس القرآن الا طاهر: قرآن را جز افراد پاك نبايد مس كند. و در مورد مس معنوي نيز از ابن عباس از پيغمبر گرامي اسلام (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نقل شده كه فرمود: انه لقرآن كريم في كتاب مكنون قال: عند الله في صحف مطهره لا يمسه الا المطهرون قال: المقربون: اين قرآن كريمي است كه در كتاب پنهان (لوح محفوظ) قرار دارد، فرمود نزد خداوند در صفحات پاكيزهاي است و جز پاكان آنرا مس نميكند، فرمود يعني مقربان!. اين مطلب از طريق عقل نيز قابل استدلال است، زيرا گرچه قرآن مجيد براي هدايت عموم است اما ميدانيم افراد زيادي بودند كه قرآن را از لبهاي مبارك پيامبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) ميشنيدند و اين آب زلال حقيقت را در سرچشمه وحي ميديدند اما چون آلوده به تعصب و عناد و لجاجت بودند كمترين بهرهاي از آن نگرفتند، اما كساني كه اندكي خود را پاك كردند و با روح حقيقتجوئي و تحقيق به سراغ آن آمدند هدايت يافتند، بنابر اين هر قدر پاكي و تقواي انسان بيشتر شود به مفاهيم عميقتر و بيشتري از قرآن مجيد دست مييابد، به اين ترتيب آيه در هر دو بعد جسمي و روحاني صادق است ناگفته پيداست كه شخص پيامبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و ائمه معصومين و ملائكه مقربين روشنترين مصداق مقربانند و حقايق قرآن را از همه بهتر درك ميكنند.
هنگامي كه جان به گلوگاه ميرسد از لحظات حساسي كه آدمي را سخت در فكر فرو ميبرد، لحظه احتضار و پايان عمر انسانها است، در آن لحظه كه كار از كار گذشته، و اطرافيان مايوس و نوميد به شخص محتضر نگاه ميكنند، و ميبينند همچون شمعي كه عمرش پايان گرفته آهسته آهسته خاموش ميشود، با زندگي وداع ميگويد، و هيچ كاري از دست هيچكس ساخته نيست. آري ضعف و ناتواني كامل انسان، در اين لحظات حساس آشكار ميشود، نه تنها در زمانهاي گذشته كه امروز با تمام تجهيزات فني و پزشكي و حضور تمام وسائل درماني، اين ضعف و زبوني به هنگام احتضار درست همانند گذشته مشهود و آشكار است. قرآن مجيد در تكميل بحثهاي معاد و پاسخگوئي به منكران و مكذبان، ترسيم گويائي از اين لحظه كرده، ميگويد: پس چرا هنگامي كه جان به گلوگاه ميرسد، توانائي بازگرداندن آنرا نداريد؟! (فلو لا اذا بلغت الحلقوم). و شما در اين حال نظاره ميكنيد و كاري از دستتان ساخته نيست (و انتم حينئذ تنظرون). مخاطب در اينجا اطرافيان محتضرند، از يكسو نظاره حال او را ميكنند، و از سوي ديگر ضعف و ناتواني خود را مشاهده مينمايند و از سوي سوم توانائي خدا را بر همه چيز و بودن مرگ و حيات در دست او، و نيز ميدانند خودشان هم چنين سرنوشتي را در پيش دارند. سپس ميافزايد: در حالي كه ما به او نزديكتريم از شما، و فرشتگان ما كه آماده قبض روح او هستند نيز نزديكتر از شما ميباشند ولي شما نميبينيد (و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون). ما به خوبي ميدانيم در باطن جان محتضر چه ميگذرد؟ و در عمق وجودش چه غوغائي برپا است؟ و مائيم كه فرمان قبض روح او را در سرآمد معيني صادر كردهايم، ولي شما تنها ظواهر حال او را ميبينيد، و از چگونگي انتقال او از اين سرا به سراي ديگر، و طوفانهاي سختي كه در اين لحظه برپا است بيخبريد. بنابر اين منظور از اين آيه نزديكي خداوند به شخص محتضر است، هر چند بعضي احتمال دادهاند كه منظور نزديكي فرشتگان قبض ارواح ميباشد، ولي تفسير اول با ظاهر آيه هماهنگتر است. به هر حال نه تنها در اين موقع بلكه در همه حال خداوند از همه كس به ما نزديكتر است حتي او نزديكتر از ما به ما است، هر چند ما بر اثر ناآگاهي از او دوريم، ولي ظهور و بروز اين معني در لحظه جان دادن از هر موقع واضحتر است. سپس براي تاكيد بيشتر، و روشن ساختن همين حقيقت، ميافزايد: اگر شما هرگز در برابر اعمالتان جزا داده نميشويد... (فلو لا ان كنتم غير مدينين). پس او را بازگردانيد اگر راست ميگوئيد (ترجعونها ان كنتم صادقين). اين ضعف و ناتواني شما دليلي است بر اينكه مالك مرگ و حيات ديگري است، و پاداش و جزاء در دست او است، و او است كه ميميراند و زنده ميكند. مدينين جمع مدين از ماده دين به معني جزا است، و بعضي آنرا به معني مربوبين تفسير كردهاند، يعني اگر شما تحت ربوبيت ديگري قرار نداريد و مالك امر خويش هستيد او را بازگردانيد، اين خود دليل بر اين است كه تحت حكومت ديگري قرار داريد.
نكتهها: 1 - لحظه ناتواني جباران! در حقيقت هدف از اين آيات بيان قدرت خداوند بر مساله مرگ و حيات است تا از آن پلي به مساله معاد زده شود، و انتخاب لحظه احتضار و مرگ در اينجا به خاطر ظهور ضعف و ناتواني كامل انسان در اين هنگام است با تمام قدرتي كه براي خود فكر ميكند. بد نيست در اينجا به حالات بعضي از جباران كه در اوج قدرت لحظه مرگشان فرا رسيد توجه كنيم تا عمق معني اين آيات روشنتر گردد. مسعودي در مروج الذهب در حالات مامون و جنگ او با سپاه روم داستاني آورده است كه خلاصهاش چنين است: او هنگامي كه از ميدان جنگ باز ميگشت به چشمه بديدون كه در منطقه قشيره معروف است رسيد، و براي استراحت در آنجا فرود آمد، صفا و سردي و درخشندگي آب چشمه، او را در شگفتي فرو برد، و همچنين سرسبزي و طراوت و خرمي آن منطقه، دستور داد چوبهائي از درختان قطع كنند و همچون پلي روي چشمه بزنند، و سقفي از چوب و برگ درختان بالاي آن آماده سازند، او در آنجا استراحت كرد و آب از زير پاي او رد ميشد، صافي آب به قدري بود كه درهمي در درون آب افكند از قعر آب نقش روي آن خوانده ميشد!، ولي به قدري سرد بود كه هيچكس نميتوانست دست خود را در آب فرو برد. در اين هنگام ماهي نسبتا بزرگي به اندازه يك ذراع ظاهر گشت، گوئي يكپارچه نقره بود، مامون گفت هر كس آنرا بگيرد، شمشيري به او جايزه ميدهم، بعضي از خدمتكاران پيشدستي كردند، و آنرا گرفتند، هنگامي كه نزديك مامون آوردند ماهي تكاني خورد و از دست خدمتكار او بيرون پريد، و مانند قطعه سنگي در آب افتاد و مختصر آبي بر سينه و گلو و شانههاي مامون پاشيد، به طوري كه لباسش تر شد، خدمتكار بار ديگر پائين رفت و ماهي را گرفت و در مقابل مامون در دستمالي گذارد در حالي كه تكان ميخورد، مامون گفت: الان بايد آنرا سرخ و آماده كنيد. اما ناگهان لرزهاي بر اندام او افتاد به طوري كه قادر بر حركت نبود، او را با لحافهاي متعدد پوشاندند اما باز ميلرزيد و فرياد ميكشيد: سرما، سرما! براي او آتش افروختند، باز فريادش از سرما بلند بود، ماهي را سرخ كرده براي او آوردند، اما او حتي قادر نبود از آن بچشد، هنگامي كه حالش سختتر شد از بختيشوع و ابن ماسويه (كه هر دو از اطباء دربار مامون بودند) درخواست كمك كرد، در حالي كه در سكرات مرگ بود، بختيشوع يك دست او را گرفت و ابن ماسويه دست ديگرش را، ديدند نبض او كاملا از اعتدال خارج شده، و خبر از فنا و نابودي و از هم پاشيدگي نظام جسماني او ميدهد، در اين حال عرق مخصوصي از بدن او تراوش ميكرد كه لزج و چسبنده مانند روغن بود! و اين دو طبيب در حال او فرو ماندند و اعتراف كردند كه چنين چيزي را در كتب طبي هرگز نخواندهاند، ولي هر چه هست دليل بر نزديك شدن مرگ او است. حال مامون سختتر شد، گفت مرا به نقطه بلندي ببريد كه مشرف بر لشكرم باشد تا وضع آنها را بررسي كنم، و در اين هنگام شب فرا رسيد، هنگامي كه از آن نقطه به خيمهها و لشكر خود و آتشهاي بسيار زيادي كه برافروخته بودند نگاه كرد گفت: يا من لا يزول ملكه ارحم من قد زال ملكه: اي خدائي كه هرگز حكومتت زوال نميپذيرد به كسي رحم كن كه حكومتش رو به زوال است بعد او را به بسترش آوردند و كسي را كنار او نشاندند كه شهادتين بر زبانش بگذارد، و چون گوشش سنگين شده بود آن مرد صدايش را بلند كرد ابن ماسويه گفت: فرياد نزن به خدا سوگند او در اين لحظه فرقي بين خدا و ماني نميگذارد!. در اين هنگام مامون چشمش را باز كرد و چنان حدقهها از هم باز و سرخ شده بود كه سابقه نداشت، ميخواست با دستش بر ابن ماسويه بكوبد اما نتوانست، ميخواست سخن تندي بگويد اما قدرت نداشت، در همان ساعت جان سپرد. ممكن است بيماري او سابقه قبلي داشته و يا به گفته بعضي از مورخان هر كسي از آب آن چشمه نوشيد بيمار ميشد، و يا ماهي نوعي ترشحات مسموم داشته، هر چه بود حكومت و قدرتي با آن عظمت در لحظاتي چند فرو ريخت و قهرمان ميدانهاي بزرگ نبرد در برابر مرگ زانو زد. هيچكس در آن لحظه توانائي نداشت قدمي براي او بردارد، يا لااقل او را به منزل اصليش برساند و تاريخ از اين داستانهاي عبرتانگيز بسيار به خاطر دارد.
2 - آيا جان دادن تدريجي است؟ تعبير جان به گلو رسيدن كه در آيات فوق بود (فلو لا اذا بلغت الحلقوم) كنايه از واپسين لحظههاي زندگي است و شايد منشا آن اين است كه غالب اعضاي پيكر مانند دستها و پاها به هنگام مرگ قبل از ساير اعضاء از كار ميافتد، و گلوگاه از آخرين اعضائي است كه از كار خواهد افتاد. در آيه 26 سوره قيامت نيز ميخوانيم: كلا اذا بلغت التراقي: كافران ايمان نميآورند تا زماني كه روح به ترقوه آنها برسد (ترقوه استخوانهائي است كه اطراف حلق را فرا گرفته است).
سرانجام نيكوكاران و بدكاران اين آيات در حقيقت يك نوع جمعبندي از آيات آغاز سوره و آيات اخير است، و تفاوت حال انسانها را به هنگامي كه در آستانه مرگ قرار ميگيرند مجسم ميسازد كه چگونه بعضي در نهايت آرامش و راحتي و شادي چشم از جهان ميپوشند، و جمعي ديگر با مشاهده دورنماي آتش سوزان جهنم با چه اضطراب و وحشتي جان ميدهند؟ نخست ميفرمايد: كسي كه در حالت احتضار و واپسين لحظات زندگي قرار ميگيرد اگر از مقربان باشد... (فاما ان كان من المقربين). در نهايت راحت و آرامش و روح و ريحان است و در بهشت پر نعمت جاي ميگيرد (فروح و ريحان و جنة نعيم). روح (بر وزن قول) آنگونه كه علماي لغت گفتهاند در اصل به معني تنفس و ريحان به معني شيء يا گياه خوشبو است، سپس اين واژه به هر چيزي كه مايه حيات و راحتي است گفته شده، همانگونه كه ريحان به هر گونه نعمت و روزي خوب و فرحزا اطلاق ميگردد، بنابر اين روح و ريحان الهي شامل تمام وسائل راحتي و آرامش انسان و هر گونه نعمت و بركت الهي ميگردد. و به تعبير ديگر ميتوان گفت: روح اشاره به تمام اموري است كه انسان را از ناملائمات رهائي ميبخشد تا نفسي آسوده كشد، و اما ريحان اشاره به مواهب و نعمتهائي است كه بعد از رفع ناملائمات عائد انسان ميگردد. مفسران اسلامي تفسيرهاي متعددي براي اين دو واژه ذكر كردهاند كه شايد بالغ بر ده تفسير شود. گاه گفتهاند: روح به معني رحمت و ريحان هر شرافت و فضيلتي را شامل ميشود. و گاه گفتهاند روح نجات از آتش دوزخ و ريحان دخول در بهشت است گاه روح را به معني آرامش در قبر و ريحان را در بهشت دانستهاند. گاه روح را به معني كشف الكروب (بر طرف ساختن ناراحتيها) و ريحان را به معني غفران الذنوب (آمرزش گناهان) تفسير كردهاند. و گاه روح را به معني انظر الي وجه الله و ريحان را استماع كلام الله شمردهاند... و مانند اينها. ولي همانگونه كه گفتيم اينها مصاديقي است از آن مفهوم كلي و جامع كه در تفسير آيه ذكر شد. قابل توجه اينكه بعد از ذكر روح و ريحان سخن از جنة نعيم (بهشت پر نعمت) به ميان آورده، كه ممكن است اشاره به اين باشد كه روح و ريحان در آستانه مرگ، و در قبر و برزخ به سراغ مؤمنان ميآيد و بهشت در آخرت، چنانكه در حديثي از امام صادق (عليهالسلام) ميخوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: فاما ان كان من المقربين فروح و ريحان يعني في قبره، و جنة نعيم يعني في الاخرة: اما اگر از مقربان باشد روح و ريحان از آن او است، يعني در قبر، و بهشت پر نعمت براي او است يعني در آخرت و. سپس ميافزايد: اما اگر از گروه دوم يعني اصحاب اليمين باشد... (همان مردان و زنان صالحي كه نامه اعمالشان به نشانه پيروزي و قبولي به دست راستشان داده ميشود) (و اما ان كان من اصحاب اليمين). به او گفته ميشود سلام بر تو از سوي دوستانت كه از اصحاب اليمين هستند (فسلام لك من اصحاب اليمين). به اين ترتيب فرشتگان قبض روح در آستانه انتقال از دنيا سلام يارانش را به او ميرسانند، همانگونه كه در آيه 26 واقعه در توصيف اهل بهشت خوانديم: الا قيلا سلاما سلاما. احتمال ديگري در تفسير اين آيه نيز وجود دارد، و آن اينكه سلام از ناحيه فرشتگان باشد كه به او ميگويند: سلام بر تو اي كسي كه از اصحاب اليمين هستي، يعني در افتخار و توصيف تو همين بس كه در صفت آنان قرار داري. در آيات ديگر قرآن نيز سلام فرشتگان در آستانه مرگ بر مؤمنان آمده است مانند آيه 32 سوره نحل كه ميفرمايد: الذين تتوفاهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون: كساني كه فرشتگان قبض روحشان را ميكنند در حالي كه پاكيزهاند، به آنها ميگويند: سلام بر شما، وارد بهشت شويد به خاطر اعمالي كه انجام ميداديد. به هر حال تعبير سلام تعبير پر معنائي است، خواه از سوي فرشتگان باشد يا از سوي اصحاب اليمين، سلامي است كه نشانه روح و ريحان و هر گونه سلامت و آرامش و نعمت است. اين نكته نيز لازم به يادآوري است كه تعبير به اصحاب اليمين (كساني كه نامه اعمالشان را به دست راستشان ميدهند) به خاطر آن است كه معمولا انسان كارهاي مهم و ماهرانه را با دست راست انجام ميدهد لذا دست راست سمبلي است از قدرت، مهارت، توانائي و پيروزي. در حديثي از امام باقر (عليهالسلام) ميخوانيم كه در ذيل اين آيه فرمود: هم شيعتنا و محبونا: اصحاب يمين شيعيان ما و دوستان ما هستند. سپس به سراغ گروه سوم ميرود كه در اوائل سوره از آنها به عنوان اصحاب الشمال ياد شده بود، ميفرمايد: اما اگر او از تكذيب كنندگان گمراه باشد... (و اما ان كان من المكذبين الضالين). با آب جوشان دوزخ و حرارت و سموم آن از او پذيرائي ميشود! (فنزل من حميم). و سپس سرنوشت او ورود در آتش جهنم است (و تصلية جحيم). آري در همان آستانه مرگ نخستين عذابهاي الهي را ميچشند، و طعم تلخ كيفرهاي قيامت در قبر و برزخ در كام جانشان فرو ميرود، و از آنجا كه سخن از حال محتضر است مناسب اين است كه جمله نزل من حميم اشاره به عذاب برزخي باشد و تصلية جحيم اشاره به عذاب قيامت، اين معني در روايات متعددي نيز از ائمه اهل بيت نقل شده است. قابل توجه اينكه در اينجا مكذبين و ضالين هر دو با هم ذكر شدهاند كه اولي اشاره به تكذيب قيامت و خداوند يكتا و نبوت پيامبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) است و دومي به كساني كه از راه حق منحرف شدهاند. اين تعبير علاوه بر اينكه معني تاكيد را ميرساند ميتواند اشاره به اين نكته باشد كه در ميان گمراهان افرادي هستند مستضعف و جاهل قاصر، و عناد و لجاجتي در برابر حق ندارند، آنها ممكن است مشمول الطاف الهي گردند، اما تكذيب كنندگان لجوج و معاند به چنين سرنوشتهائي كه گفته شد گرفتار ميشوند. حميم به معني آب داغ و سوزان يا بادهاي گرم و سموم است، و تصلية از ماده صلي (بر وزن سعي) به معني سوزاندن و داخل شدن در آتش است اما تصليه كه معني متعددي را دارد تنها به معني سوزاندن ميآيد. و در پايان اين سخن، ميافزايد: اين همان حق و يقين است (ان هذا لهو حق اليقين). و حال كه چنين است نام پروردگار بزرگت را منزه بشمار و او را تسبيح گوي (فسبح باسم ربك العظيم). معروف در ميان مفسران اين است كه حق اليقين از قبيل اضافه بيانيه است يعني آنچه در باره اين سه گروه از مقربان و اصحاب اليمين و تكذيب كنندگان گفته شد عين واقعيت و حق و يقين است. اين احتمال نيز وجود دارد كه چون يقين داراي مراتبي است، مرحله عالي آن حق اليقين است، يعني يقين واقعي كامل و خالي از هر گونه شك و شبه و ريب. ضمنا از آنچه گفتيم معلوم شد هذا در اين آيه اشاره به احوال گروههاي سهگانهاي است كه قبلا ذكر شده، بعضي نيز احتمال دادهاند كه به تمام محتواي سوره واقعه يا تمام قرآن اشاره باشد، اما تفسير اول مناسبتر است. اين نكته نيز قابل توجه است كه تعبير به فسبح پس تسبيح كن (با فاء تفريع) اشاره به اين حقيقت است كه آنچه در باره اين گروههاي سهگانه گفته شد عين عدالت است، و بنابر اين خداوندت را از هر گونه ظلم و بيعدالتي پاك و منزه بشمار، و يا اينكه اگر ميخواهي به سرنوشت گروه سوم گرفتار نشوي او را از هر گونه شرك و بيعدالتي كه لازمه انكار قيامت است پاك و منزه بدان. بسياري از مفسران در ذيل آخرين آيه نقل كردهاند كه پس از نزول آن پيامبر فرمود: اجعلوها في ركوعكم: آنرا در ركوع خود قرار دهيد (سبحان ربي العظيم بگوئيد) و هنگامي كه سبح اسم ربك الاعلي نازل شد فرمود: اجعلوها في سجودكم آنرا در سجده قرار دهيد (سبحان ربي الاعلي بگوئيد). در تفسير آيه 74 همين سوره نيز شبيه همين روايت را از بعضي از مفسران نقل كرديم.
نكته: عالم برزخ آيا فوق از آياتي است كه اشاره به عالم برزخ دارد زيرا همانگونه كه در تفسير اين آيات گفتيم در آستانه مرگ كه انسان آماده براي انتقال به جهان ديگر ميشود با يكي از حالات زير روبرو خواهد شد: نعمتها و مواهب و پاداشهاي الهي و روح و ريحان، يا كيفرها و مجازاتهاي دردناك، و قرائن موجود در آيات نشان ميدهد كه قسمتي از اينها مربوط به قيامت و قسمت ديگري مربوط به قبر و برزخ است، و اين خود دليل ديگري بر وجود اين عالم محسوب ميشود. در حديثي از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) ميخوانيم: نخستين چيزي كه به مؤمن در هنگام وفات بشارت داده ميشود روح و ريحان و بهشت پر نعمت است، و نخستين چيزي كه به مؤمن در قبرش بشارت داده ميشود اين است كه به او ميگويند بشارت باد بر تو به خشنودي خداوند، به بهشت خوش آمدي، خداوند تمام كساني كه تو را تا قبرت تشييع كردهاند همه را آمرزيد و شهادت آنها را در باره تو تصديق كرد، و دعاي آنها را براي آمرزشت مستجاب فرمود. در حديث ديگري امير مؤمنان علي (عليهالسلام) ميفرمايد: هنگامي كه انسان در آخرين روز از ايام دنيا و اولين روز از ايام آخرت قرار ميگيرد اموال و فرزندان و اعمال او در برابرش مجسم ميشوند، او نگاهي به اعمالش ميكند، ميگويد: من نسبت به شما بي اعتنا بودم هر چند بر دوش من سنگين بوديد، الان چه خبري براي من داريد؟ عملش ميگويد: من همنشين تو در قبر و روز رستاخيزت هستم تا من و تو در پيشگاه پروردگارت حضور يابيم، سپس امام (عليهالسلام) افزود: اگر دوست خدا باشد عملش به صورت خشبوترين انسان با زيباترين چهره و جالبترين لباس ظاهر ميشود، و ميگويد بشارت باد بر تو به آرامش و نعمت و بهشت پر بركت و قدمت خير مقدم است سؤال ميكند تو كيستي؟ او در جوابش ميگويد: من عمل صالح تو هستم كه از دنيا (همراه تو) به سوي بهشت ميروم. درباره عالم برزخ بحث مشروحتري ذيل آيه 100 مؤمنون داشتيم. پروردگارا! ما را در صف مقربان و اصحاب اليمين و اولياء و دوستان خاصت قرار ده، و در آستانه مرگ مشمول روح و ريحان و جنت نعيمت بگردان. خداوندا! عذاب رستاخيزت عذابي است اليم كه هيچكس را ياراي تحمل آن نيست، و پاداشهاي بي حسابت پاداشي است عظيم كه هيچكس با عملش مستوجب آن نميشود، سرمايه ما در آن روز تنها لطف و كرم تو است اي كريم! بارالها! پيش از فرا رسيدن قيامت كبري و فرا رسيدن مرگ كه قيامت صغري است ما را بيدار كن تا خود را براي اين سفر عظيم كه در پيش داريم آماده سازيم.
التماس دعا : علي عباي نسب ebadine
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۸۷ساعت 23:4  توسط علی عبادی نسب - خوزستان - هندیجان
|
|