هفت دليل بر مساله معاد

از آنجا كه در آيات گذشته سخن از تكذيب كنندگان معاد در ميان بود، و اصولا تكيه بحثهاي اين سوره عمدتا روي مساله اثبات معاد، است در اين آيات به بحث و بررسي پيرامون ادله معاد مي‏پردازد، رويهمرفته هفت دليل بر اين مساله مهم ارائه مي‏دهد كه پايه‏هاي ايمان را در اين زمينه قوي كرده، قلب انسان را به وعده‏هاي الهي كه در آيات گذشته پيرامون مقربان و اصحاب اليمين و اصحاب الشمال آمده بوده مطمئن مي‏سازد.

در مرحله اول مي‏گويد: ما شما را خلق كرده‏ايم، چرا آفرينش مجدد را تصديق نمي‏كنيد؟! (نحن خلقناكم فلو لا تصدقون).

چرا از رستاخيز و معاد جسماني بعد از خاك شدن بدن تعجب مي‏كنيد؟ مگر روز نخست شما را از خاك نيافريديم؟ مگر حكم الامثال واحد نيست؟ اين استدلال در حقيقت شبيه همان است كه در آيه 78 - 79 سوره يس آمده كه قرآن در پاسخ يكي از مشركان كه استخوان پوسيده‏اي را در دست گرفته بود و مي‏گفت چه كسي اين استخوانها را زنده مي‏كند! مي‏فرمايد: و ضرب لنا مثلا و نسي خلقه قال من يحيي العظام و هي رميم قل يحييها الذي انشاها اول مرة و هو بكل خلق عليم: او براي ما مثالي زد، و آفرينش نخستين خود را فراموش كرد و گفت: چه كسي استخوانهاي پوسيده را زنده مي‏كند، بگو: همان كس كه آنرا در آغاز آفريد، و او از همه مخلوقات خود آگاه است.

در آيه بعد به دليل دوم اشاره كرده مي‏فرمايد: آيا از نطفه‏اي كه در رحم مي‏ريزيد آگاه هستيد؟! (أ فرأيتم ما تمنون).

آيا شما در طول مراحل جنيني آنرا آفرينشهاي مكرر مي‏دهيد؟ يا ما آفريدگاريم؟! (أ أنتم تخلقونه ام نحن الخالقون).

چه كسي اين نطفه بي ارزش و ناچيز را هر روز به شكل تازه‏اي در مي‏آورد و خلقتي بعد از خلقتي، و آفرينشي بعد از آفرينشي مي‏دهد؟ راستي اين تطورات شگفت‏انگيز كه اعجاب همه اولو الالباب و متفكران را برانگيخته از ناحيه شما است يا خدا؟ آيا كسي كه قدرت بر اين آفرينشهاي مكرر دارد از زنده كردن مردگان در قيامت عاجز است؟! اين آيه در حقيقت شبيه آيه 5 سوره حج است كه مي‏فرمايد: يا ايها الناس ان كنتم في ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غير مخلقة لنبين لكم و نقر في الارحام ما نشاء الي اجل مسمي ثم نخرجكم طفلا: اي مردم اگر در رستاخيز شك داريد (به اين نكته توجه كنيد كه) ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه، و بعد از خون بسته شده، سپس از مضغه (چيزي شبيه به گوشت جويده) كه بعضي داراي شكل و خلقت است و بعضي بدون شكل، هدف اين است كه براي شما روشن سازيم (كه بر هر چيز قادريم) و جنين‏هائي را كه بخواهيم تا مدت معيني در رحم مادران قرار مي‏دهيم (و آنچه را بخواهيم ساقط مي‏كنيم) بعد شما را به صورت طفلي بيرون مي‏فرستيم.

از اينها گذشته اگر آنچه را دانشمندان امروز درباره اين قطره آب ظاهرا ناچيز دريافته‏اند در نظر بگيريم مطلب روشنتر مي‏شود چرا كه مي‏گويند آنچه باعث توليد نطفه انسان مي‏شود تركيبي است از اسپر (نطفه مرد) با اوول (نطفه زن) و اسپرها كرمكهاي بسيار كوچك ذره‏بيني هستند كه در هر مرتبه انزال ممكن است بين دو تا پانصد ميليون اسپر در آن وجود داشته باشد! (يعني به اندازه جمعيت چندين كشور جهان!).

و عجب اينكه اين موجود بسيار كوچك بعد از تركيب با نطفه زن به زودي رشد مي‏كند و به طور سرسام‏آوري تكثير يافته و سلولهاي بدن انسان را مي‏سازد و با اينكه سلولها ظاهرا همه مشابهند به زودي از هم جدا مي‏شوند، گروهي قلب انساني را تشكيل مي‏دهند، و گروهي دست و پا، و گروهي گوش و چشم، و هر يك درست در جاي خود قرار مي‏گيرند، نه سلولهاي قلب بجاي كليه مي‏روند و نه سلولهاي كليه به جاي قلب، نه ياخته‏هاي گوش در محل ياخته‏هاي چشم قرار مي‏گيرند و نه بر عكس، خلاصه اينكه نطفه در دوران جنيني عوالم پر غوغائي را طي مي‏كند تا به صورت طفلي متولد گردد، و همه اينها در پرتو خالقيت مستمر و مداوم الهي است، در حالي كه نقش ساده انسان در اين خلقت فقط در يك لحظه تمام مي‏شود و آن لحظه ريختن نطفه است در رحم و بس! آيا اين خود دليل زنده‏اي بر مساله معاد نيست؟ كه چنين قادر متعالي قدرت بر احياي مردگان را دارد؟!.

سپس به بيان دليل سوم پرداخته، مي‏گويد: ما در ميان شما مرگ را مقدر ساختيم، و هرگز كسي بر ما پيشدستي نمي‏كند (نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين).

آري ما هرگز مغلوب نخواهيم شد و اگر مرگ را مقدر كرده‏ايم نه به خاطر اين است كه نمي‏توانيم عمر جاويدان بدهيم.

بلكه هدف اين بوده است كه گروهي از شما را ببريم و گروه ديگري را جاي آنها بياوريم، و سرانجام شما را در جهاني كه نمي‏دانيد آفرينش تازه بخشيم (علي ان نبدل امثالكم و ننشئكم فيما لا تعلمون).

در تفسير اين دو آيه نظر ديگري غير از آنچه در بالا گفتيم نيز وجود دارد و آن اينكه آيه دوم بيان هدف آيه اول نيست بلكه دنباله آن است مي‏گويد: ما هرگز عاجز و مغلوب نيستيم از اينكه گروهي را ببريم و گروه ديگري را جانشين آنها سازيم.

در مورد جمله علي ان نبدل امثالكم نيز دو تفسير وجود دارد: يكي همان تفسيري است كه در بالا ذكر كرديم كه در ميان مفسران مشهور است، و مطابق آن سخن از تبديل اقوام در اين دنيا است، تفسير دوم مي‏گويد: منظور از امثال خود انسانها هستند كه در قيامت باز مي‏گردند، و تعبير به مثل به خاطر آن است كه انسان با تمام خصوصياتش باز نمي‏گردد، بلكه در زمان ديگر و كيفيات تازه‏اي از نظر جسم و روح خواهد بود.

ولي تفسير اول مناسبتر به نظر مي‏رسد، و به هر حال هدف اين است كه از مساله مرگ استدلالي براي رستاخيز بيان كند، استدلال را مي‏توان به اين صورت توضيح داد: خداوند حكيم كه انسانها را آفريده و مرتبا گروهي مي‏ميرند و گروه ديگري جانشين آنها مي‏شوند هدفي داشته، اگر اين هدف تنها زندگي دنيا بوده سزاوار است كه عمر انسان جاودان باشد، نه آنقدر كوتاه و آميخته با هزاران ناملائمات كه به آمد و رفتش نمي‏ارزد.

بنابراين قانون مرگ به خوبي گواهي مي‏دهد كه اينجا يك گذرگاه است نه يك منزلگاه: يك پل است، نه يك مقصد، چرا كه اگر مقصد و منزل بود بايد دوام مي‏داشت.

جمله و ننشئكم فيما لا تعلمون (شما را مي‏آفرينيم به صورتهائي كه نمي‏دانيد) ظاهرا اشاره به آفرينش انسان در قيامت است كه مي‏تواند هدفي براي مرگ و حيات اين دنيا باشد.

بديهي است چون هيچكس سراي آخرت را نديده، از اصول و نظاماتي را كه بر آن حاكم است بيخبرند، حتي بيان حقيقت آن در قالب الفاظ ما نمي‏گنجد تنها شبحي از آنرا از دور مي‏بينيم.

ضمنا آيه فوق كاملا بيانگر اين واقعيت است كه شما را در جهان نوين و با اشكال و شرائط تازه مي‏آفرينيم كه از آن خبر نداريد.

در آخرين آيه مورد بحث سخن از چهارمين دليل معاد است مي‏فرمايد: شما نشئه اولي (اين جهان) را دانستيد چگونه متذكر نمي‏شويد كه نشئه و عالم ديگري بعد از آن است (و لقد علمتم النشاة الاولي فلو لا تذكرون).

اين دليل را به دو گونه مي‏توان بيان كرد: نخست اينكه في المثل اگر ما از بياباني بگذريم و در آن قصر بسيار مجلل و باشكوهي با محكمترين و عاليترين مصالح، و تشكيلات وسيع و گسترده، ببينيم، و بعد به ما بگويند اينهمه تشكيلات و ساختمان عظيم براي اين است كه فقط قافله كوچكي چند ساعتي در آن بياسايد و برود، پيش خود مي‏گوئيم اين كار حكيمانه نيست، زيرا براي چنين هدفي مناسب اين بود چند خيمه كوچك برپا شود.

دنياي با اين عظمت و اينهمه كرات و خورشيد و ماه و انواع موجودات زميني نمي‏تواند براي هدف كوچكي مثل زندگي چند روزه بشر در دنيا آفريده شده باشد، و گرنه آفرينش جهان پوچ و بي حاصل است، اين تشكيلات عظيم براي موجود شريفي مثل انسان آفريده شده تا خداي بزرگ را از آن بشناسد معرفتي كه در زندگي ديگر سرمايه بزرگ او است.

اين بيان در حقيقت شبيه همان است كه در آيه 27 سوره ص درباره معاد آمده است: و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا: ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان آنهاست بيهوده نيافريده‏ايم اين گمان كافران است.

ديگر اينكه صحنه‏هاي معاد را در اين جهان در هر گوشه و كنار با چشم خود مي‏بينيد، همه سال در عالم گياهان صحنه رستاخيز تكرار مي‏شود، زمينهاي مرده را با نزول قطرات حياتبخش باران زنده مي‏كند، چنانكه در آيه 39 سوره فصلت مي‏فرمايد: ان الذي احياها لمحي الموتي كسي كه اين زمينهاي مرده را زنده مي‏كند هم او است كه مردگان را زنده مي‏كند! در آيه 6 سوره حج نيز به همين معني اشاره شده است.

 

نكته: دليلي براي اثبات حجيت قياس

در اصول فقه ما اين مساله مطرح است كه نمي‏توان احكام شرع را از طريق قياس ثابت كرد، في المثل بگوئيم چون زن حائض روزه خود را قضا مي‏كند نماز خود را نيز بايد قضا كند (و به اصطلاح بايد از كلي به جزئي راه پيدا كرد نه از يك جزء به جزئي ديگر) هر چند علماي اهل سنت غالبا قياس را به عنوان يكي از منابع تشريع در فقه اسلامي پذيرفته‏اند، هر چند جمعي از آنها در مساله نفي حجيت قياس با ما موافقند.

جالب اينكه بعضي از طرفداران قياس از آيه فوق (و لقد علمتم النشاة الاولي فلو لا تذكرون) خواسته‏اند براي مقصود خود استدلال كنند! چون خداوند مي‏گويد حال نشاة اخري (قيامت) را بر نشاة اولي (دنيا) قياس كنيد.

ولي اين استدلال عجيبي است زيرا اولا آنچه در آيه فوق آمده يك استدلال عقلي و قياس منطقي است، چون منكران معاد مي‏گفتند خدا چگونه قدرت دارد استخوان پوسيده را زنده كند؟ قرآن در جواب آنها مي‏گويد: همان كسي كه قدرت داشت شما را در آغاز بيافريند بعدا نيز چنين قدرتي را دارد، در حالي كه قياس ظني در احكام شرعي هيچگاه چنين نيست، زيرا ما احاطه به مصالح و مفاسد تمام احكام شرع نداريم.

ثانيا آنها كه قياس را ممنوع مي‏دانند قياس اولويت را استثنا كرده‏اند في المثل اگر قرآن مي‏گويد: نسبت به پدر و مادر كمترين سخن خشونت - آميز نگوئيد به طريق اولي مي‏فهميم نبايد آزار بدني به آنها برسانيم، آيه مورد بحث از قبيل قياس اولويت است و ربطي به قياس ظني مورد نزاع ندارد چرا كه در آغاز كه هيچ چيزي وجود نداشت خداوند كره زمين و خاك را آفريد و انسان را از آن خاك خلقت كرد، در آخرت حداقل خاكهاي انسان موجود است، و لذا در قرآن مجيد در آيه 27 روم مي‏خوانيم: و هو الذي يبدؤ الخلق ثم يعيده و هو أهون عليه او كسي است كه آفرينش را آغاز كرد سپس آنرا باز مي‏گرداند و اين كار براي او آسانتر است.

اين سخن را با حديثي پايان مي‏دهيم كه فرمود: عجبا كل العجب للمكذب بالنشاة الاخري و هو يري النشاة الاولي، و عجبا للمصدق بالنشاة الاخرة و هو يسعي لدار الغرور: بسيار شگفت‏انگيز است كار كسي كه نشاه ديگر را انكار مي‏كند در حالي كه نشاه اولي را مي‏بيند و بسيار تعجب آور است كسي كه به نشاه آخرت ايمان دارد اما تمام تلاش او براي دنيا است.

 

زارع خداوند است يا شما؟!

تاكنون چهار دليل از دلائل هفتگانه‏اي را كه در اين سوره براي معاد ذكر شده خوانده‏ايم.

آيات مورد بحث و آيات آينده به سه دليل ديگر كه هر كدام نمونه‏اي از قدرت بي پايان خدا در زندگي انسان است اشاره مي‏كند كه يكي مربوط به آفرينش دانه‏هاي غذائي و ديگري آب و سومي آتش است، زيرا سه ركن اساسي زندگي انسان را اينها تشكيل مي‏دهد، دانه‏هاي گياهي مهمترين ماده غذائي انسان محسوب مي‏شود، و آب مهمترين مشروب، و آتش مهمترين وسيله براي اصلاح مواد غذائي و ساير امور زندگي است.

نخست مي‏فرمايد: آيا هيچ درباره آنچه كشت مي‏كنيد انديشيده‏ايد؟! (أ فرأيتم ما تحرثون).

آيا شما آنرا مي‏رويانيد يا ما مي‏رويانيم؟ (أ أنتم تزرعونه ام نحن الزارعون).

جالب اينكه در آيه اول تعبير به تحرثون از ماده حرث (بر وزن درس) مي‏كند كه به معني كشت كردن (افشاندن دانه و آماده ساختن آن براي نمو است) و در آيه دوم تعبير به تزرعونه از ماده زراعت مي‏كند كه به معني رويانيدن است.

بديهي است كار انسان تنها كشت است، اما رويانيدن تنها كار خدا است، و لذا در حديثي از پيغمبر اكرم (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده كه فرمود: لا يقولن احدكم زرعت و ليقل حرثت (فان الزارع هو الله): هيچيك از شما نگويد: من زراعت كردم، بلكه گويد كشت كردم (زيرا زارع حقيقي خدا است).

شرح اين دليل چنين است كه انسان كاري را كه در مورد زراعت مي‏كند بي شباهت به كار او در مورد تولد فرزند نيست، دانه‏اي را مي‏افشاند و كنار مي‏رود، اين خداوند است كه در درون دانه يك سلول زنده بسيار كوچك آفريده كه وقتي در محيط مساعد قرار گرفت در آغاز از مواد غذائي آماده در خود دانه استفاده مي‏كند، جوانه مي‏زند، و ريشه مي‏دواند، سپس با سرعت عجيبي از مواد غذائي زمين كمك مي‏گيرد، و دستگاههاي عظيم و لابراتوارهاي موجود در درون گياه به كار مي‏افتد و غوغائي برپا مي‏كند ساقه و شاخه و خوشه را مي‏سازد و گاه از يك تخم صدها يا هزاران تخم برمي‏خيزد.

دانشمندان مي‏گويند: تشكيلاتي كه در ساختمان يك گياه به كار رفته از تشكيلات موجود در يك شهر عظيم صنعتي با كارخانه‏هاي متعددش شگفت‏انگيزتر و به مراتب پيچيده‏تر است. آيا كسي كه چنين قدرتي دارد از احياي مجدد مردگان عاجز است.

در آيه بعد براي تاكيد روي اين مساله كه انسان هيچ نقشي در مساله نمو و رشد گياهان جز افشاندن دانه ندارد مي‏افزايد اگر ما بخواهيم اين زراعت را تبديل به يك مشت كاه درهم كوبيده شده مي‏كنيم به گونه‏اي كه تعجب كنيد! (لو نشاء لجعلناه حطاما فظلتم تفكهون).

آري مي‏توانيم تندباد سمومي بفرستيم كه آنرا قبل از بستن دانه‏ها خشك كرده درهم بشكند، يا آفتي براي آن مسلط كنيم كه محصول را از بين ببرد، و نيز مي‏توانيم سيل ملخها را بر آن بفرستيم، و يا گوشه‏اي از يك صاعقه بزرگ را بر آن مسلط سازيم، به گونه‏اي كه چيزي جز يك مشت كاه خشكيده از آن باقي نماند، و شما از مشاهده منظره آن در حيرت و ندامت فرو رويد.

آيا اگر زارع حقيقي شما بوديد اين امور امكان داشت؟ پس بدانيد همه اين بركات از جاي ديگر است.

حطام از ماده حطم (بر وزن حتم) در اصل به معني شكستن چيزي است، و غالبا به شكستن اشياء خشك مانند استخوان پوسيده، و يا ساقه‏هاي خشك گياهان اطلاق مي‏شود و در اينجا منظور كاه است.

اين احتمال نيز داده شده است كه منظور از حطام در اينجا پوسيدن تخمها در زير زمين و عدم رويش آنها باشد.

تفكهون از ماده فاكهة به معني ميوه است، سپس فكاهت به مزاح و شوخي و گفتن لطيفه‏ها كه ميوه جلسات انس است اطلاق شده، ولي اين ماده گاهي به معني تعجب و حيرت نيز آمده، و آيه مورد بحث از اين قبيل است.

اين احتمال نيز وجود دارد همانگونه كه انسان به هنگام خشم گاهي مي‏خندد كه نام آنرا خنده خشم مي‏گذارند در هنگام مصائب سخت و سنگين نيز به شوخي مي‏پردازد بنابراين منظور شوخي به خاطر مصيبت است.

آري تعجب مي‏كنيد و به حيرت فرو مي‏رويد و مي‏گوئيد: به راستي كه ما زيان كرديم و سرمايه ز كف داديم، و چيزي به دست نياورديم (انا لمغرمون).

بلكه ما به كلي محروم و بيچاره هستيم (بل نحن محرومون).

آيا اگر زارع حقيقي شما بوديد چنين سرنوشتي امكان‏پذير بود؟ اينها نشان مي‏دهد كه اينهمه آوازه‏ها از او است، و هم او است كه از يك دانه ناچيز، گياهان پر طراوت و گاه صدها يا هزاران دانه توليد مي‏كند، گياهاني كه دانه‏هايش خوراك انسانها، و شاخ و برگش غذاي حيوانات، و گاه ريشه‏ها و ساير اجزايش درمان انواع دردهاست.

تفسير: اين آب و آتش از كيست؟

در اين آيات اشاره به ششمين و هفتمين دليل معاد، در اين بخش از آيات سوره واقعه مي‏كند كه بيانگر قدرت خداوند بر همه چيز و بر احياي مردگان است.

نخست مي‏فرمايد: آيا به آبي كه مي‏نوشيد انديشيده‏ايد؟ (أفرأيتم الماء الذي تشربون).

آيا شما آنرا از ابر نازل مي‏كنيد؟ يا ما نازل مي‏كنيم؟ (ء أنتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون).

مزن (بر وزن حزن) آنگونه كه راغب در مفردات مي‏گويد: به معني ابرهاي روشن است، و بعضي آنرا به ابرهاي باران‏زا تفسير كرده‏اند.

اين آيات وجدان انسانها را در برابر يك سلسله سؤالها قرار مي‏دهد و از آنها اقرار مي‏گيرد، و در واقع مي‏گويد: آيا درباره اين آبي كه مايه حيات شما است و پيوسته آنرا مي‏نوشيد هرگز فكر كرده‏ايد؟ چه كسي به آفتاب فرمان مي‏دهد بر صفحه اقيانوسها بتابد، و از ميان آبهاي شور و تلخ تنها ذرات آب خالص و شيرين و پاك از هر گونه آلودگي را جدا ساخته، و به صورت بخار به آسمان بفرستد؟ چه كسي به اين بخارات دستور مي‏دهد دست به دست هم دهند و فشرده شوند، و قطعات ابرهاي باران‏زا را تشكيل دهند؟ چه كسي دستور حركت به بادها و جابجا كردن قطعات ابرها و فرستادن آنها را بر فراز زمينهاي خشك و مرده مي‏دهد؟ چه كسي به طبقات بالاي هوا اين خاصيت را بخشيده كه به هنگام سرد شدن توانائي جذب بخار را از دست دهد، و در نتيجه بخارات موجود به صورت قطرات باران، نرم و ملايم، آهسته و پي در پي، بر زمينها فرود آيند؟ اگر يكسال خورشيد اعتصاب كند، بادها از حركت بايستند، قطعات بالاي جو بخارات را مصرانه در خود نگهدارند، و آسمان بر زمين بخيل گردد، آنچنان كه زرع و نخيل لب تر نكنند، همه شما از تشنگي هلاك مي‏شويد، و حيوانات و باغها و زراعتهاي شما مي‏خشكد.

كسي كه اين قدرت را دارد كه با وسايلي اينچنين ساده آنچنان بركاتي براي شما فراهم سازد، آيا قادر بر احياي مردگان نيست؟ اين خود يكنوع احياي مردگان است احياي زمينهاي مرده كه، هم نشانه توحيد و عظمت خدا است و هم دليل بر رستاخيز و معاد.

و اگر مي‏بينيم در آيات فوق فقط روي آب نوشيدني تكيه شده و از تاثير آن در مورد حيات حيوانات و گياهان سخني به ميان نيامده به خاطر اهميت فوق‏العاده آب براي حيات خود انسان است، بعلاوه در آيات قبل اشاره‏اي به مساله زراعت شده بود و نيازي به تكرار نبود.

جالب اينكه اهميت آب و نقش آن در زندگي بشر نه تنها با گذشت زمان و پيشرفت صنايع و علم و دانش انسان كم نمي‏شود، بلكه بر عكس، انسان صنعتي نياز بيشتري به آب دارد، لذا بسياري از مؤسسات عظيم صنعتي فقط در كنار رودخانه‏هاي عظيم قدرت فعاليت دارند.

سرانجام در آيه بعد براي تكميل همين بحث مي‏افزايد: اگر بخواهيم اين آب گوارا و شيرين را به صورت تلخ و شور قرار مي‏دهيم (لو نشاء جعلناه اجاجا).

پس چرا شكر اين نعمت بزرگ را بجا نمي‏آوريد؟ (فلو لا تشكرون).

آري اگر خدا مي‏خواست به املاح محلول در آب نيز اجازه مي‏داد كه همراه ذرات آب تبخير شوند، و دوش به دوش آنها به آسمان صعود كنند، و ابرهائي شور و تلخ تشكيل داده، قطره‏هاي باراني درست همانند آب دريا شور و تلخ فرو ريزند! اما او به قدرت كامله‏اش اين اجازه را به املاح نداد، نه تنها املاح در آب، بلكه ميكربهاي موذي و مضر و مزاحم نيز اجازه ندارند همراه بخارات آب به آسمان صعود كنند، و دانه‏هاي باران را آلوده سازند به همين دليل قطرات باران هرگاه هوا آلوده نباشد خالص‏ترين، پاكترين، و گواراترين آبها است.

اجاج از ماده اج (بر وزن حج) در اصل از اجيج آتش يعني برافروختگي و سوزندگي آن گرفته شده است، و به آبهائي كه به خاطر شوري يا تلخي و حرارت دهان را مي‏سوزاند اجاج مي‏گويند.

اين سخن را با حديثي از پيغمبر اكرم (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پايان مي‏دهيم در اين حديث مي‏خوانيم: ان النبي كان اذا شرب الماء قال الحمد لله الذي سقانا عذبا فراتا برحمته و لم يجعله ملحا اجاجا بذنوبنا!: هنگامي كه حضرت آب مي‏نوشيد مي‏فرمود: حمد براي خداوندي كه به رحمتش ما را از آب شيرين و گوارا سيراب كرد، و آنرا به خاطر گناهانمان شور و تلخ قرار نداد!.

سرانجام به هفتمين و آخرين دليل معاد در اين سلسله آيات مي‏رسيم و آن آفرينش آتش است، آتشي كه از مهمترين ابزار زندگي بشر، و مؤثرترين وسيله در تمام صنايع است، مي‏فرمايد: آيا هيچ درباره آتشي كه مي‏افروزيد انديشيده‏ايد؟ (أ فرأيتم النار التي تورون).

آيا شما درخت آن را آفريده‏ايد يا ما آفريده‏ايم؟ (ء أنتم أنشاتم شجرتها ام نحن المنشئون).

تورون از ماده وري (بر وزن نفي) به معني مستور ساختن است و به آتشي كه در وسائل آتش‏افروزي نهفته است و آنرا از طريق جرقه زدن بيرون مي‏آورند وري و ايراء مي‏گويند.

توضيح اينكه: براي افروختن آتش و ايجاد جرقه نخستين كه امروز از كبريت و فندك و مانند آن استفاده مي‏كنند در گذشته گاه از آهن و سنگ چخماق بهره مي‏گرفتند، و آنها را به يكديگر مي‏زدند و جرقه ظاهر مي‏شد، اما اعراب حجاز از دو نوع درخت مخصوص كه در بيابانها مي‏روئيد و بنام مرخ و عفار ناميده مي‏شد به عنوان دو چوب آتش‏زنه استفاده مي‏كردند، اولي را زير قرار مي‏دادند و دومي را روي آن مي‏زدند، و مانند سنگ و چخماق جرقه از آن توليد مي‏شد.

غالب مفسران آيات فوق را به همين معني تفسير كرده‏اند كه خداوند مي‏خواهد از آتشي كه در چوب اينگونه درختان نهفته شده و از آن به عنوان آتش‏زنه استفاده مي‏شود استدلال بر نهايت قدرت خود كند، كه در شجر اخضر (درخت سبز) آتش و نار آفريده است، در حالي كه جان درخت در آب است، آب كجا و آتش كجا؟! آن كس كه چنين توانائي دارد كه اين آب و آتش را در كنار هم بلكه در درون هم نگهداري كند چگونه نمي‏تواند مردگان را لباس حيات بپوشاند و در رستاخيز زنده كند؟ شبيه همين دليل براي معاد در آيات آخر سوره يس نيز آمده است، الذي جعل لكم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون همان كسي كه براي شما از درخت سبز آتش آفريد و شما به وسيله آن آتش مي‏افروزيد (يس 80).

ولي همانگونه كه در تفسير آيه فوق مشروحا بيان كرديم اين تعبير قرآني مي‏تواند اشاره به دليل لطيفتري كه همان رستاخيز انرژيهاست بوده باشد، و به تعبير ديگر در اينجا سخن تنها از آتش‏زنه نيست، بلكه سخن از خود آتش‏گير يعني چوب و هيزم كه به هنگام سوختن آنهمه حرارت و انرژي را آزاد مي‏كند، نيز هست.

توضيح اينكه: از نظر علمي ثابت شده آتشي كه امروز به هنگام سوختن چوبها مشاهده مي‏كنيم همان حرارتي است كه درختان طي ساليان دراز از آفتاب گرفته، و در خود ذخيره كرده‏اند، ما فكر مي‏كنيم تابش پنجاه سال نور آفتاب بر بدنه درخت از ميان رفته، غافل از اينكه تمام آن حرارت در درخت ذخيره شده، و به هنگامي كه جرقه آتش به چوبهاي خشك مي‏رسد و شروع به سوختن مي‏كند آن حرارت و نور و انرژي را پس مي‏دهند.

يعني در اينجا رستاخيز و معادي برپا مي‏شود، و انرژيها مرده از نو زنده مي‏شوند و جان مي‏گيرند، و به ما مي‏گويند: خدائي كه رستاخيز ما را فراهم ساخت قدرت دارد كه رستاخيز شما انسانها را نيز فراهم سازد! (براي توضيح بيشتر در اين زمينه به بحث مشروحي كه در جلد 18 صفحه 461 تا 467 بيان كرده‏ايم مراجعه كنيد).

جمله تورون كه به معني آتش افروختن است گرچه معمولا در اينجا به استفاده از آتش‏زنه تفسير شده، ولي هيچ مانعي ندارد كه آتش‏گيره (هيزم) را نيز شامل مي‏شود، زيرا به هر حال آتشي است پنهان كه آشكار مي‏گردد.

البته اين دو معني با هم منافات ندارد، معني اول را عموم مردم مي‏فهمند و معني دوم كه معني دقيقتري است با گذشت زمان و پيشرفت علم و دانش آشكار گشته.

در آيه بعد براي تاكيد بحثهاي فوق مي‏افزايد: ما اين آتشي را كه از اين درختان خارج مي‏شود وسيله يادآوري براي همگان و نيز وسيله زندگي براي مسافران قرار داده‏ايم (نحن جعلناها تذكرة و متاعا للمقوين).

بازگشت آتش از درون درختان سبز از يك سو يادآور بازگشت روح به بدنهاي بيجان در رستاخيز است، و از سوي ديگر اين آتش تذكري است نسبت به آتش دوزخ، چرا كه طبق حديثي پيغمبر گرامي اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: ناركم هذه التي توقدون جزء من سبعين جزءا من نار جهنم اين آتشي كه برمي‏افروزيد يك جزء از هفتاد جزء آتش دوزخ است!.

و اما تعبير به متاعا للمقوين اشاره كوتاه و پر معني به فوائد دنيوي اين آتش است، زيرا در معني مقوين دو تفسير آمده، نخست اينكه: از ماده قواء (بر وزن كتاب) به معني بيابان خشك و خالي است، بنابراين مقوين به كساني مي‏گويند كه در بيابانها گام مي‏نهند، و از آنجا كه افراد باديه‏نشين غالبا فقيرند گاه اين تعبير در معني فقير نيز به كار رفته است.

تفسير دوم اينكه: از ماده قوت و به معني نيرومندان است، بنابراين واژه مزبور از لغاتي است كه در دو معني متضاد به كار مي‏رود.

درست است كه آتش و درختان آتش‏زنه و آتشگيره مورد استفاده همگان است، ولي چون مسافران براي دفع سرما و طبخ غذا مخصوصا در سفرهاي قديم به وسيله قافله‏ها بيش از همه محتاج به آن بودند روي آن تكيه شده است.

استفاده اقوياء از آتش نيز به خاطر گستردگي زندگي آنها روشن است، مخصوصا اگر اين بحث را گسترش به جهان امروز دهيم كه چگونه حرارت ناشي از انواع آتشها دنياي صنعتي را به حركت در مي‏آورد، و چرخهاي عظيم كارخانجات را به گردش وامي‏دارد كه اگر اين شعله عظيم (كه همه از درختان است، حتي آتشي كه از زغال سنگ و يا مواد نفتي گرفته مي‏شود آن هم نيز بلاواسطه يا بالواسطه به گياهان باز مي‏گردد) روزي خاموش شود نه تنها چراغ تمدن كه چراغ زندگي انسانها نيز خاموش خواهد گشت.

بدون شك آتش يكي از مهمترين اكتشافات بشر است در حالي كه تمام نقش ايجاد در آنرا آفرينش بر عهده گرفته، و نقش انسان در آن بسيار ناچيز و بي ارزش است، و نيز بدون شك از زماني كه آتش كشف شد بشريت در مرحله تازه‏اي از تمدن خود گام نهاد.

آري قرآن مجيد در همين يك جمله كوتاه به تمام اين حقايق به صورت سربسته اشاره كرده است.

اين نكته نيز قابل توجه است كه در آيه فوق نخست فايده معنوي آتش كه تذكر رستاخيز است مطرح شده، و بعد فايده دنيوي آن، چرا كه اولي اهميت بيشتري دارد بلكه اصل و اساس را تشكيل مي‏دهد.

در مورد ذكر اين نعمتهاي سه‏گانه (دانه‏هاي غذائي - آب - آتش) ترتيبي رعايت شده كه يك ترتيب كاملا طبيعي است، انسان نخست به سراغ دانه‏هاي غذائي مي‏رود، بعد آنها را با آب مي‏آميزد، و سپس آنرا با آتش طبخ و آماده براي تغذيه مي‏كند! 

در آخرين آيه مورد بحث به عنوان نتيجه‏گيري مي‏فرمايد: حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح كن و او را پاك و منزه بشمر (فسبح باسم ربك العظيم).

آري خداوندي كه اينهمه نعمت را آفريده، و هر كدام يادآور توحيد و معاد و قدرت و عظمت او است شايسته تسبيح و تنزيه از هر گونه عيب و نقص است.

او هم رب است و پروردگار، و هم عظيم است و قادر و مقتدر گرچه مخاطب در اين جمله پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ولي ناگفته پيدا است كه منظور همه انسانها مي‏باشد.

 

نكته:

در اينجا لازم است به چند حديث پر معني در ارتباط با آيات فوق از پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امير مؤمنان علي (عليه‏السلام‏) اشاره كنيم:

1 - در تفسير روح المعاني در حديثي از علي (عليه‏السلام‏) مي‏خوانيم: شبي از شبها حضرت به هنگام نماز و خواندن سوره واقعه وقتي به آيه أ فرأيتم ما تمنون أ أنتم تخلقونه ام نحن الخالقون رسيد، سه بار عرض كرد: بل انت يا رب: بلكه تو خالق انسان هستي اي پروردگار و هنگامي كه به آيه أ أنتم تزرعونه ام نحن الزارعون رسيد باز سه مرتبه عرض كرد: بل انت يا رب بلكه زارع حقيقي توئي اي پروردگار و هنگامي كه به آيه أ أنتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون رسيد باز سه مرتبه عرض كرد: بل انت يا رب: توئي كه باران را از ابرها فرو مي‏فرستي اي پروردگار سپس آيه أ أنتم انشاتم شجرتها ام نحن المنشئون را تلاوت فرمود، و سه بار عرض كرد: بل انت يا رب: توئي كه درختان آتش‏زا را آفريده‏اي پروردگار.

از اين حديث استفاده مي‏شود كه مناسب است انسان در برابر جمله‏هائي كه به عنوان استفهام تقريري در قرآن مجيد آمده است پاسخ مساعد دهد گوئي خدا با او سخن مي‏گويد سپس حقيقت آنرا در روح و جان خود زنده كند و تنها به تلاوت بي روح و فاقد انديشه قناعت نكند.

2 - در حديث ديگري از پيغمبر گرامي اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده است كه فرمود: لا تمنعوا عباد الله فضل الماء و لا كلاء و لا نارا فان الله تعالي جعلها متاعا للمقوين و قوة للمستضعفين: هرگز بندگان خدا را از آب اضافي كه در اختيار داريد منع نكنيد، و نه از مرتع اضافي، و نه از آتش، چرا كه خداوند اينها را وسيله زندگي مسافران و مايه قوت نيازمندان قرار داده است.

3 - در حديث ديگري مي‏خوانيم: هنگامي كه آيه فسبح باسم ربك العظيم نازل شد پيغمبر اكرم (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: اجعلوها في ركوعكم آنرا ذكر ركوع خود قرار دهيد (در ركوع خود بگوئيد سبحان ربي العظيم و بحمده).

تفسير: تنها پاكان به حريم قرآن راه مي‏يابند

در تعقيب بحثهاي فراواني كه در آيات قبل با ذكر هفت دليل درباره معاد آمد در اين آيات سخن از اهميت قرآن مجيد است، چرا كه مساله نبوت و نزول قرآن بعد از مساله مبدأ و معاد مهمترين اركان اعتقادي را تشكيل مي‏دهد، بعلاوه قرآن مجيد در زمينه دو اصل توحيد و معاد بحثهاي عميقي دارد، و تحكيم پايه‏هاي آن تحكيم اين دو اصل محسوب مي‏شود.

نخست با يك سوگند عظيم سخن را شروع كرده، مي‏فرمايد: سوگند به جايگاه ستارگان و محل طلوع و غروب آنها! (فلا اقسم بمواقع النجوم).

بسياري از مفسران را عقيده بر اين است كه لا در اينجا به معني نفي نيست، بلكه زائده، و براي تاكيد است، چنانكه در آيات ديگر قرآن همين تعبير در مورد سوگند به روز قيامت، و نفس لوامه، و پروردگار مشرقها و مغربها، و شفق، و مانند آن آمده است.

در حالي كه بعضي ديگر لا را در اينجا به معني نفي و اشاره به اين مي‏دانند كه مطلب مورد قسم از آن پراهميت‏تر است كه به آن سوگند ياد شود، همانگونه كه در تعبيرات روزمره نيز گاه مي‏گوئيم: ما به فلان موضوع قسم نمي‏خوريم.

ولي تفسير اول مناسبتر به نظر مي‏رسد، چرا كه در قرآن به ذات پاك خدا صريحا سوگند ياد شده، مگر ستارگان از آن برترند كه به آنها قسم ياد شود؟! مفسران در مورد مواقع النجوم تفسيرهاي متعددي ذكر كرده‏اند: نخست همان كه در بالا گفتيم يعني جايگاه ستارگان و مدارات و مسير آنها.

ديگر اينكه منظور محل طلوع و غروب آنها است.

و ديگر اينكه منظور سقوط ستارگان در آستانه رستاخيز و قيامت است.

بعضي نيز آنرا تنها به معني غروب ستارگان تفسير كرده‏اند.

بعضي هم به پيروي پاره‏اي از روايات آنرا اشاره به نزول قسمتهاي مختلف قرآن در فواصل زماني متفاوت مي‏دانند (زيرا نجوم جمع نجم در مورد كارهاي تدريجي به كار مي‏رود).

گرچه منافاتي بين اين معاني نيست، و ممكن است همه در آيه فوق جمع باشد، ولي تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مي‏رسد، چرا كه به هنگام نزول اين آيات غالب مردم اهميت اين سوگند را نمي‏دانستند امروز براي ما روشن شده است كه ستارگان آسمان هر كدام جايگاه مشخصي دارد، و مسير و مدار آنها كه طبق قانون جاذبه و دافعه تعيين مي‏شود بسيار دقيق و حساب شده است.

و سرعت سير آنها هر كدام با برنامه معيني انجام مي‏پذيرد.

اين مساله گرچه در كرات دوردست دقيقا قابل محاسبه نيست، اما در منظومه شمسي كه خانواده ستارگان نزديك به ما را تشكيل مي‏دهد دقيقا مورد بررسي قرار گرفته، و نظام مدارات آنها به قدري دقيق و حساب شده است كه انسان را به شگفتي وامي‏دارد.

هنگامي كه به اين نكته توجه كنيم كه طبق گواهي دانشمندان تنها در كهكشان ما حدود يك هزار ميليون ستاره وجود دارد! و در جهان كهكشانهاي زيادي موجود است كه هر كدام مسير خاصي دارند، به اهميت اين سوگند قرآن آشناتر مي‏شويم.

در كتاب الله و العلم الحديث مي‏خوانيم: دانشمندان فلكي معتقدند اين ستارگاني كه از ميلياردها متجاوزند كه قسمتي از آنها را با چشم غير مسلح مي‏توان ديد، و قسمت (بسيار بيشتري) را جز با تلسكوبها نمي‏توان ديد.

بلكه قسمتي از آنها با تلسكوب هم قابل مشاهده نيست فقط با وسائل خاصي مي‏توان از آنها عكسبرداري كرد همه اينها در مدار مخصوص خود شناورند و هيچ احتمال اين را ندارد كه يكي از آنها در حوزه جاذبه ستاره ديگري قرار گيرد، يا با يكديگر تصادف كنند، و در واقع چنين تصادفي همانند اين است كه فرض كنيم يك كشتي اقيانوس‏پيما در درياي مديترانه با كشتي ديگري در اقيانوس كبير تصادف كند در حالي كه هر دو كشتي به يكسو و با سرعت واحدي در حركتند و چنين احتمالي اگر محال نباشد لااقل بعيد است!.

با توجه به اين اكتشافات علمي از وضع ستارگان اهميت سوگند بالا روشنتر مي‏گردد.

و به همين دليل در آيه بعد مي‏افزايد: و اين سوگندي است بسيار بزرگ اگر بدانيد (و انه لقسم لو تعلمون عظيم).

تعبير به لو تعلمون (اگر بدانيد) به خوبي گواهي مي‏دهد كه علم و دانش بشر در آن زمان اين حقيقت را به طور كامل درك نكرده بود، و اين خود يك اعجاز علمي قرآن محسوب مي‏شود كه در عصري كه شايد هنوز عده‏اي مي‏پنداشتند ستارگان ميخهاي نقره‏اي هستند كه بر سقف آسمان كوبيده شده‏اند!، يك چنين بياني، آنهم در محيطي كه به حق محيط جهل و ناداني محسوب مي‏شد از يك انسان عادي محال است صادر شود.

 

 

77. كه آن قرآن كريمي است.

78. كه در كتاب محفوظ جاي دارد.

79. و جز پاكان نمي‏توانند آن را مس كنند.

80. اين چيزي است كه از سوي پروردگار عالميان نازل شده.

81. آيا اين سخن را (اين قرآن را با اوصافي كه گفته شد) سست و كوچك مي‏شمريد؟

82. و به جاي شكر روزيهائي كه به شما داده شده آن را تكذيب مي‏كنيد؟ 

83. پس چرا هنگامي كه جان به گلوگاه مي‏رسد (توانائي بازگرداندن آن را نداريد)؟!

84. و شما در اين حال نظاره مي‏كنيد (و كاري از دستتان ساخته نيست).

85. و ما به او نزديكتريم از شما ولي نمي‏بينيد.

86. اگر هرگز در برابر اعمالتان جزا داده نمي‏شويد،

87. پس او را بازگردانيد اگر راست مي‏گوئيد.

88. اما اگر او از مقربان باشد،

89. در روح و ريحان و بهشت پر نعمت است.

90. و اما اگر از اصحاب يمين باشد، 

91. به او گفته مي‏شود: سلام بر تو از سوي دوستانت كه از اصحاب اليمين هستند.

92. اما اگر او از تكذيب كنندگان گمراه باشد،

93. با آب جوشان دوزخ از او پذيرائي مي‏شود!

94. سپس سرنوشت او ورود در آتش جهنم است.

95. اين همان حق و يقين است.

96. حال كه چنين است نام پروردگار بزرگت را منزه بشمار.

 

تفسير آيات

 

اكنون ببينيم اين قسم عظيم براي چه منظوري ذكر شده؟ آيه بعد پرده از روي آن برداشته، مي‏گويد: آنچه محمد (صلي‏الله‏ عليه‏ وآله‏ وسلّم‏) آورده قرآن كريم است (انه لقرآن كريم).

و به اين ترتيب به مشركان لجوج كه پيوسته اصرار داشتند اين آيات نوعي از كهانت است، و يا العياذ بالله سخناني است جنون‏آميز، يا همچون اشعار شاعران، يا از سوي شياطين است، پاسخ مي‏گويد كه اين وحي آسماني است و سخني است كه آثار و عظمت و اصالت از آن ظاهر و نمايان است، و محتواي آن حاكي از مبدأ نزول آن مي‏باشد و آنچنان اين موضوع عيان است كه حاجت به بيان نيست.

توصيف قرآن به كريم با توجه به اينكه كرم در مورد خداوند به معني احسان و انعام، و در مورد انسانها به معني دارا بودن اخلاق و افعال ستوده، و به طور كلي اشاره به محاسن بزرگ است نيز اشاره به زيبائيهاي ظاهري قرآن از نظر فصاحت و بلاغت الفاظ و جمله‏ها و هم اشاره به محتواي جالب آن است، چرا كه از سوي خدائي نازل شده كه مبدأ و منشا هر كمال و جمال و خوبي و زيبائي است.

آري هم گوينده قرآن كريم است، و هم خود قرآن، و هم آورنده آن، و هم اهداف قرآن كريم است.

سپس به توصيف دوم اين كتاب آسماني پرداخته، مي‏افزايد: اين آيات در كتاب مستوري جاي دارد (في كتاب مكنون).

در همان لوح محفوظ در علم خدا كه از هر گونه خطا و تغيير و تبديل محفوظ است.

بديهي است كتابي كه از چنان مبدأي سرچشمه مي‏گيرد و نسخه اصلي آن در آنجا است از هر گونه دگرگوني و خطا و اشتباه مصون است.

و در سومين توصيف مي‏فرمايد: اين كتاب را جز پاكان نمي‏توانند مس كنند! (لا يمسه الا المطهرون).

بسياري از مفسران به پيروي از رواياتي كه از امامان معصوم (عليهم‏السلام‏) وارد شده اين آيه را به عدم جواز مس كتابت قرآن بدون غسل و وضو تفسير كرده‏اند.

در حالي كه گروه ديگري آنرا اشاره به فرشتگان مطهري مي‏دانند كه از قرآن آگاهي دارند، يا واسطه وحي بر قلب پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده‏اند، نقطه مقابل مشركان كه مي‏گفتند: اين كلمات را شياطين بر او نازل كرده‏اند! بعضي نيز آنرا اشاره به اين معني مي‏دانند كه حقايق و مفاهيم عالي قرآن را جز پاكان درك نمي‏كنند، همانگونه كه در آيه 2 سوره بقره مي‏خوانيم: ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين: اين كتاب شكي در آن نيست، و مايه هدايت پرهيزكاران است و به تعبير ديگر حداقل پاكي كه روح حقيقت جوئي است براي درك حداقل مفاهيم آن لازم است، و هر قدر پاكي و قداست بيشتر شود درك انسان از مفاهيم قرآن و محتواي آن افزون خواهد شد. ولي هيچ منافاتي در ميان اين سه تفسير وجود ندارد و ممكن است همه در مفهوم آيه جمع باشد.

در چهارمين و آخرين توصيف از قرآن مجيد مي‏فرمايد: اين قرآن از سوي پروردگار عالميان نازل شده است (تنزيل من رب العالمين).

خدائي كه مالك و مربي تمام جهانيان است اين قرآن را براي ترتيب انسانها بر قلب پاك پيامبرش نازل كرده است، و همانگونه كه در جهان تكوين مالك و مربي او است، در جهان تشريع نيز هر چه هست از ناحيه او مي‏باشد.

سپس مي‏افزايد: آيا اين قرآن را با اين اوصافي كه گفته شد سست و كوچك مي‏شمريد؟! سهل است آنرا انكار و تكذيب مي‏كنيد؟! (ا فبهذا الحديث انتم مدهنون).

در حالي كه نشانه‏هاي صدق و حقانيت از آن به خوبي آشكار است و بايد كلام خدا را با نهايت جديت پذيرفت و به عنوان يك واقعيت بزرگ با آن روبرو شد.

هذا الحديث (اين سخن) اشاره به قرآن است و مدهنون در اصل از ماده دهن به معني روغن است، و از آنجا كه براي نرم كردن پوست تن يا اشياء ديگر آنرا روغن مالي مي‏كنند كلمه ادهان به معني مدارا و ملايمت و گاه به معني سستي و عدم برخورد جدي آمده است، و نيز از آنجا كه افراد منافق و دروغگو غالبا زبانهاي نرم و ملايمي دارند اين واژه احيانا به معني تكذيب و انكار نيز به كار رفته است، و هر دو معني در آيه فوق محتمل است، اصولا انسان چيزي را كه باور دارد جدي مي‏گيرد اگر آنرا جدي نگرفت دليل بر اين است كه باور ندارد.

در آخرين آيه مورد بحث مي‏فرمايد: شما به جاي اينكه در برابر روزيهاي خداداد، مخصوصا نعمت بزرگ قرآن شكر بجا آوريد آنرا تكذيب مي‏كنيد؟ (و تجعلون رزقكم انكم تكذبون).

بعضي گفته‏اند: منظور اين است كه بهره شما از قرآن تنها تكذيب است، و يا شما تكذيب را وسيله رزق و معاش خود قرار داده‏ايد.

ولي تفسير اول از دو تفسير اخير با آيات پيشين متناسبتر به نظر مي‏رسد، و با شان نزولي كه براي اين آيه ذكر شد نيز هماهنگتر است، چرا كه بسياري از مفسران از ابن عباس نقل كرده‏اند كه در يكي از سفرها همراهان پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گرفتار تشنگي شديدي شدند، پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دعا كرد باراني نازل شد و همه سيراب شدند، ولي در اين ميان حضرت (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيد كه مردي مي‏گويد: به بركت طلوع فلان ستاره باران نازل گرديد! (در عصر جاهليت عربها معتقد به انواء بودند و منظورشان از آن ستارگاني بود كه در فواصل مختلفي در آسمان ظاهر مي‏شدند، و عرب جاهلي عقيده داشت همراه ظهور هر يك از اين ستارگان باراني مي‏بارد، و لذا تعبير مي‏كردند مطرنا بنوء فلان اين باران از بركت طلوع فلان ستاره است! و اين يكي از مظاهر شرك و بت‏پرستي و ستاره‏پرستي بود).

قابل توجه اينكه در بعضي از روايات نقل شده كه پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كمتر آيات را تفسير مي‏كرد ولي از جمله مواردي كه آنرا تفسير نمود همين آيه بود كه فرمود: منظور از تجعلون رزقكم انكم تكذبون اين است كه بجاي شكر روزيهايتان، تكذيب مي‏كنيد.

 

نكته‏ها:

1 - ويژگيهاي قرآن مجيد

از چهار توصيفي كه در آيات فوق در باره قرآن ذكر شده چنين مي‏توان نتيجه گرفت كه عظمت قرآن از يكسو به خاطر عظمت محتواي آن، و از سوي ديگر عمق معاني، و از سوي سوم قداستي است كه جز پاكان و نيكان به آن راه نمي‏يابند، و از سوي چهارم جنبه تربيتي فوق‏العاده‏اي دارد چرا كه از سوي رب العالمين نازل شده است، و هر يك از اين چهار موضوع نياز به بحثهاي مفصلي دارد كه در ذيل آيات مناسب بيان كرده‏ايم.

 

2 - قرآن و طهارت

در آيات فوق خوانديم كه قرآن را جز پاكان مس نمي‏كنند، و گفتيم اين آيه هم به مس ظاهري تفسير شده هم معنوي و تضادي با هم ندارند، و در مفهوم كلي آيه جمعند.

در قسمت اول در روايات اهل بيت از ابو الحسن امام علي بن موسي الرضا (عليهماالسلام‏) نقل شده: المصحف لا تمسه علي غير طهر، و لا جنبا، و لا تمس خطه و لا تعلقه، ان الله تعالي يقول: لا يمسه الا المطهرون: قرآن را بدون وضو مس نكن، و نه در حال جنابت، و دست بر خط آن در اين حال مگذار، و آنرا حمايل نكن، چرا كه خداوند متعال فرموده: جز پاكان آنرا مس نمي‏كنند.

همين معني در حديث ديگري از امام باقر (عليه‏السلام‏) با مختصر تفاوتي نقل شده است.

و در منابع اهل سنت نيز آمده است از جمله از طرق مختلف نقل شده كه پيغمبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود لا يمس القرآن الا طاهر: قرآن را جز افراد پاك نبايد مس كند.

و در مورد مس معنوي نيز از ابن عباس از پيغمبر گرامي اسلام (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده كه فرمود: انه لقرآن كريم في كتاب مكنون قال: عند الله في صحف مطهره لا يمسه الا المطهرون قال: المقربون: اين قرآن كريمي است كه در كتاب پنهان (لوح محفوظ) قرار دارد، فرمود نزد خداوند در صفحات پاكيزه‏اي است و جز پاكان آنرا مس نمي‏كند، فرمود يعني مقربان!.

اين مطلب از طريق عقل نيز قابل استدلال است، زيرا گرچه قرآن مجيد براي هدايت عموم است اما مي‏دانيم افراد زيادي بودند كه قرآن را از لبهاي مبارك پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏شنيدند و اين آب زلال حقيقت را در سرچشمه وحي مي‏ديدند اما چون آلوده به تعصب و عناد و لجاجت بودند كمترين بهره‏اي از آن نگرفتند، اما كساني كه اندكي خود را پاك كردند و با روح حقيقت‏جوئي و تحقيق به سراغ آن آمدند هدايت يافتند، بنابر اين هر قدر پاكي و تقواي انسان بيشتر شود به مفاهيم عميقتر و بيشتري از قرآن مجيد دست مي‏يابد، به اين ترتيب آيه در هر دو بعد جسمي و روحاني صادق است ناگفته پيداست كه شخص پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه معصومين و ملائكه مقربين روشنترين مصداق مقربانند و حقايق قرآن را از همه بهتر درك مي‏كنند.

 

هنگامي كه جان به گلوگاه مي‏رسد

از لحظات حساسي كه آدمي را سخت در فكر فرو مي‏برد، لحظه احتضار و پايان عمر انسانها است، در آن لحظه كه كار از كار گذشته، و اطرافيان مايوس و نوميد به شخص محتضر نگاه مي‏كنند، و مي‏بينند همچون شمعي كه عمرش پايان گرفته آهسته آهسته خاموش مي‏شود، با زندگي وداع مي‏گويد، و هيچ كاري از دست هيچكس ساخته نيست.

آري ضعف و ناتواني كامل انسان، در اين لحظات حساس آشكار مي‏شود، نه تنها در زمانهاي گذشته كه امروز با تمام تجهيزات فني و پزشكي و حضور تمام وسائل درماني، اين ضعف و زبوني به هنگام احتضار درست همانند گذشته مشهود و آشكار است.

قرآن مجيد در تكميل بحثهاي معاد و پاسخگوئي به منكران و مكذبان، ترسيم گويائي از اين لحظه كرده، مي‏گويد: پس چرا هنگامي كه جان به گلوگاه مي‏رسد، توانائي بازگرداندن آنرا نداريد؟! (فلو لا اذا بلغت الحلقوم).

و شما در اين حال نظاره مي‏كنيد و كاري از دستتان ساخته نيست (و انتم حينئذ تنظرون).

مخاطب در اينجا اطرافيان محتضرند، از يكسو نظاره حال او را مي‏كنند، و از سوي ديگر ضعف و ناتواني خود را مشاهده مي‏نمايند و از سوي سوم توانائي خدا را بر همه چيز و بودن مرگ و حيات در دست او، و نيز مي‏دانند خودشان هم چنين سرنوشتي را در پيش دارند.

سپس مي‏افزايد: در حالي كه ما به او نزديكتريم از شما، و فرشتگان ما كه آماده قبض روح او هستند نيز نزديكتر از شما مي‏باشند ولي شما نمي‏بينيد (و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون).

ما به خوبي مي‏دانيم در باطن جان محتضر چه مي‏گذرد؟ و در عمق وجودش چه غوغائي برپا است؟ و مائيم كه فرمان قبض روح او را در سرآمد معيني صادر كرده‏ايم، ولي شما تنها ظواهر حال او را مي‏بينيد، و از چگونگي انتقال او از اين سرا به سراي ديگر، و طوفانهاي سختي كه در اين لحظه برپا است بي‏خبريد.

بنابر اين منظور از اين آيه نزديكي خداوند به شخص محتضر است، هر چند بعضي احتمال داده‏اند كه منظور نزديكي فرشتگان قبض ارواح مي‏باشد، ولي تفسير اول با ظاهر آيه هماهنگتر است.

به هر حال نه تنها در اين موقع بلكه در همه حال خداوند از همه كس به ما نزديكتر است حتي او نزديكتر از ما به ما است، هر چند ما بر اثر ناآگاهي از او دوريم، ولي ظهور و بروز اين معني در لحظه جان دادن از هر موقع واضحتر است.

سپس براي تاكيد بيشتر، و روشن ساختن همين حقيقت، مي‏افزايد: اگر شما هرگز در برابر اعمالتان جزا داده نمي‏شويد... (فلو لا ان كنتم غير مدينين).

پس او را بازگردانيد اگر راست مي‏گوئيد (ترجعونها ان كنتم صادقين).

اين ضعف و ناتواني شما دليلي است بر اينكه مالك مرگ و حيات ديگري است، و پاداش و جزاء در دست او است، و او است كه مي‏ميراند و زنده مي‏كند.

مدينين جمع مدين از ماده دين به معني جزا است، و بعضي آنرا به معني مربوبين تفسير كرده‏اند، يعني اگر شما تحت ربوبيت ديگري قرار نداريد و مالك امر خويش هستيد او را بازگردانيد، اين خود دليل بر اين است كه تحت حكومت ديگري قرار داريد.

 

نكته‏ها:

1 - لحظه ناتواني جباران!

در حقيقت هدف از اين آيات بيان قدرت خداوند بر مساله مرگ و حيات است تا از آن پلي به مساله معاد زده شود، و انتخاب لحظه احتضار و مرگ در اينجا به خاطر ظهور ضعف و ناتواني كامل انسان در اين هنگام است با تمام قدرتي كه براي خود فكر مي‏كند.

بد نيست در اينجا به حالات بعضي از جباران كه در اوج قدرت لحظه مرگشان فرا رسيد توجه كنيم تا عمق معني اين آيات روشنتر گردد.

مسعودي در مروج الذهب در حالات مامون و جنگ او با سپاه روم داستاني آورده است كه خلاصه‏اش چنين است: او هنگامي كه از ميدان جنگ باز مي‏گشت به چشمه بديدون كه در منطقه قشيره معروف است رسيد، و براي استراحت در آنجا فرود آمد، صفا و سردي و درخشندگي آب چشمه، او را در شگفتي فرو برد، و همچنين سرسبزي و طراوت و خرمي آن منطقه، دستور داد چوبهائي از درختان قطع كنند و همچون پلي روي چشمه بزنند، و سقفي از چوب و برگ درختان بالاي آن آماده سازند، او در آنجا استراحت كرد و آب از زير پاي او رد مي‏شد، صافي آب به قدري بود كه درهمي در درون آب افكند از قعر آب نقش روي آن خوانده مي‏شد!، ولي به قدري سرد بود كه هيچكس نمي‏توانست دست خود را در آب فرو برد.

در اين هنگام ماهي نسبتا بزرگي به اندازه يك ذراع ظاهر گشت، گوئي يكپارچه نقره بود، مامون گفت هر كس آنرا بگيرد، شمشيري به او جايزه مي‏دهم، بعضي از خدمتكاران پيشدستي كردند، و آنرا گرفتند، هنگامي كه نزديك مامون آوردند ماهي تكاني خورد و از دست خدمتكار او بيرون پريد، و مانند قطعه سنگي در آب افتاد و مختصر آبي بر سينه و گلو و شانه‏هاي مامون پاشيد، به طوري كه لباسش تر شد، خدمتكار بار ديگر پائين رفت و ماهي را گرفت و در مقابل مامون در دستمالي گذارد در حالي كه تكان مي‏خورد، مامون گفت: الان بايد آنرا سرخ و آماده كنيد.

اما ناگهان لرزه‏اي بر اندام او افتاد به طوري كه قادر بر حركت نبود، او را با لحافهاي متعدد پوشاندند اما باز مي‏لرزيد و فرياد مي‏كشيد: سرما، سرما! براي او آتش افروختند، باز فريادش از سرما بلند بود، ماهي را سرخ كرده براي او آوردند، اما او حتي قادر نبود از آن بچشد، هنگامي كه حالش سختتر شد از بختيشوع و ابن ماسويه (كه هر دو از اطباء دربار مامون بودند) درخواست كمك كرد، در حالي كه در سكرات مرگ بود، بختيشوع يك دست او را گرفت و ابن ماسويه دست ديگرش را، ديدند نبض او كاملا از اعتدال خارج شده، و خبر از فنا و نابودي و از هم پاشيدگي نظام جسماني او مي‏دهد، در اين حال عرق مخصوصي از بدن او تراوش مي‏كرد كه لزج و چسبنده مانند روغن بود! و اين دو طبيب در حال او فرو ماندند و اعتراف كردند كه چنين چيزي را در كتب طبي هرگز نخوانده‏اند، ولي هر چه هست دليل بر نزديك شدن مرگ او است.

حال مامون سختتر شد، گفت مرا به نقطه بلندي ببريد كه مشرف بر لشكرم باشد تا وضع آنها را بررسي كنم، و در اين هنگام شب فرا رسيد، هنگامي كه از آن نقطه به خيمه‏ها و لشكر خود و آتشهاي بسيار زيادي كه برافروخته بودند نگاه كرد گفت: يا من لا يزول ملكه ارحم من قد زال ملكه: اي خدائي كه هرگز حكومتت زوال نمي‏پذيرد به كسي رحم كن كه حكومتش رو به زوال است بعد او را به بسترش آوردند و كسي را كنار او نشاندند كه شهادتين بر زبانش بگذارد، و چون گوشش سنگين شده بود آن مرد صدايش را بلند كرد ابن ماسويه گفت: فرياد نزن به خدا سوگند او در اين لحظه فرقي بين خدا و ماني نمي‏گذارد!.

در اين هنگام مامون چشمش را باز كرد و چنان حدقه‏ها از هم باز و سرخ شده بود كه سابقه نداشت، مي‏خواست با دستش بر ابن ماسويه بكوبد اما نتوانست، مي‏خواست سخن تندي بگويد اما قدرت نداشت، در همان ساعت جان سپرد.

ممكن است بيماري او سابقه قبلي داشته و يا به گفته بعضي از مورخان هر كسي از آب آن چشمه نوشيد بيمار مي‏شد، و يا ماهي نوعي ترشحات مسموم داشته، هر چه بود حكومت و قدرتي با آن عظمت در لحظاتي چند فرو ريخت و قهرمان ميدانهاي بزرگ نبرد در برابر مرگ زانو زد.

هيچكس در آن لحظه توانائي نداشت قدمي براي او بردارد، يا لااقل او را به منزل اصليش برساند و تاريخ از اين داستانهاي عبرت‏انگيز بسيار به خاطر دارد.

 

2 - آيا جان دادن تدريجي است؟

تعبير جان به گلو رسيدن كه در آيات فوق بود (فلو لا اذا بلغت الحلقوم) كنايه از واپسين لحظه‏هاي زندگي است و شايد منشا آن اين است كه غالب اعضاي پيكر مانند دستها و پاها به هنگام مرگ قبل از ساير اعضاء از كار مي‏افتد، و گلوگاه از آخرين اعضائي است كه از كار خواهد افتاد.

در آيه 26 سوره قيامت نيز مي‏خوانيم: كلا اذا بلغت التراقي: كافران ايمان نمي‏آورند تا زماني كه روح به ترقوه آنها برسد (ترقوه استخوانهائي است كه اطراف حلق را فرا گرفته است).

 

سرانجام نيكوكاران و بدكاران

اين آيات در حقيقت يك نوع جمع‏بندي از آيات آغاز سوره و آيات اخير است، و تفاوت حال انسانها را به هنگامي كه در آستانه مرگ قرار مي‏گيرند مجسم مي‏سازد كه چگونه بعضي در نهايت آرامش و راحتي و شادي چشم از جهان مي‏پوشند، و جمعي ديگر با مشاهده دورنماي آتش سوزان جهنم با چه اضطراب و وحشتي جان مي‏دهند؟ نخست مي‏فرمايد: كسي كه در حالت احتضار و واپسين لحظات زندگي قرار مي‏گيرد اگر از مقربان باشد... (فاما ان كان من المقربين).

در نهايت راحت و آرامش و روح و ريحان است و در بهشت پر نعمت جاي مي‏گيرد (فروح و ريحان و جنة نعيم).

روح (بر وزن قول) آنگونه كه علماي لغت گفته‏اند در اصل به معني تنفس و ريحان به معني شي‏ء يا گياه خوشبو است، سپس اين واژه به هر چيزي كه مايه حيات و راحتي است گفته شده، همانگونه كه ريحان به هر گونه نعمت و روزي خوب و فرحزا اطلاق مي‏گردد، بنابر اين روح و ريحان الهي شامل تمام وسائل راحتي و آرامش انسان و هر گونه نعمت و بركت الهي مي‏گردد.

و به تعبير ديگر مي‏توان گفت: روح اشاره به تمام اموري است كه انسان را از ناملائمات رهائي مي‏بخشد تا نفسي آسوده كشد، و اما ريحان اشاره به مواهب و نعمتهائي است كه بعد از رفع ناملائمات عائد انسان مي‏گردد.

مفسران اسلامي تفسيرهاي متعددي براي اين دو واژه ذكر كرده‏اند كه شايد بالغ بر ده تفسير شود.

گاه گفته‏اند: روح به معني رحمت و ريحان هر شرافت و فضيلتي را شامل مي‏شود.

و گاه گفته‏اند روح نجات از آتش دوزخ و ريحان دخول در بهشت است گاه روح را به معني آرامش در قبر و ريحان را در بهشت دانسته‏اند.

گاه روح را به معني كشف الكروب (بر طرف ساختن ناراحتيها) و ريحان را به معني غفران الذنوب (آمرزش گناهان) تفسير كرده‏اند.

و گاه روح را به معني انظر الي وجه الله و ريحان را استماع كلام الله شمرده‏اند... و مانند اينها.

ولي همانگونه كه گفتيم اينها مصاديقي است از آن مفهوم كلي و جامع كه در تفسير آيه ذكر شد.

قابل توجه اينكه بعد از ذكر روح و ريحان سخن از جنة نعيم (بهشت پر نعمت) به ميان آورده، كه ممكن است اشاره به اين باشد كه روح و ريحان در آستانه مرگ، و در قبر و برزخ به سراغ مؤمنان مي‏آيد و بهشت در آخرت، چنانكه در حديثي از امام صادق (عليه‏السلام‏) مي‏خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: فاما ان كان من المقربين فروح و ريحان يعني في قبره، و جنة نعيم يعني في الاخرة: اما اگر از مقربان باشد روح و ريحان از آن او است، يعني در قبر، و بهشت پر نعمت براي او است يعني در آخرت و.

سپس مي‏افزايد: اما اگر از گروه دوم يعني اصحاب اليمين باشد... (همان مردان و زنان صالحي كه نامه اعمالشان به نشانه پيروزي و قبولي به دست راستشان داده مي‏شود) (و اما ان كان من اصحاب اليمين).

به او گفته مي‏شود سلام بر تو از سوي دوستانت كه از اصحاب اليمين هستند (فسلام لك من اصحاب اليمين).

به اين ترتيب فرشتگان قبض روح در آستانه انتقال از دنيا سلام يارانش را به او مي‏رسانند، همانگونه كه در آيه 26 واقعه در توصيف اهل بهشت خوانديم: الا قيلا سلاما سلاما.

احتمال ديگري در تفسير اين آيه نيز وجود دارد، و آن اينكه سلام از ناحيه فرشتگان باشد كه به او مي‏گويند: سلام بر تو اي كسي كه از اصحاب اليمين هستي، يعني در افتخار و توصيف تو همين بس كه در صفت آنان قرار داري.

در آيات ديگر قرآن نيز سلام فرشتگان در آستانه مرگ بر مؤمنان آمده است مانند آيه 32 سوره نحل كه مي‏فرمايد: الذين تتوفاهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون: كساني كه فرشتگان قبض روحشان را مي‏كنند در حالي كه پاكيزه‏اند، به آنها مي‏گويند: سلام بر شما، وارد بهشت شويد به خاطر اعمالي كه انجام مي‏داديد.

به هر حال تعبير سلام تعبير پر معنائي است، خواه از سوي فرشتگان باشد يا از سوي اصحاب اليمين، سلامي است كه نشانه روح و ريحان و هر گونه سلامت و آرامش و نعمت است.

اين نكته نيز لازم به يادآوري است كه تعبير به اصحاب اليمين (كساني كه نامه اعمالشان را به دست راستشان مي‏دهند) به خاطر آن است كه معمولا انسان كارهاي مهم و ماهرانه را با دست راست انجام مي‏دهد لذا دست راست سمبلي است از قدرت، مهارت، توانائي و پيروزي.

در حديثي از امام باقر (عليه‏السلام‏) مي‏خوانيم كه در ذيل اين آيه فرمود: هم شيعتنا و محبونا: اصحاب يمين شيعيان ما و دوستان ما هستند.

سپس به سراغ گروه سوم مي‏رود كه در اوائل سوره از آنها به عنوان اصحاب الشمال ياد شده بود، مي‏فرمايد: اما اگر او از تكذيب كنندگان گمراه باشد... (و اما ان كان من المكذبين الضالين).

با آب جوشان دوزخ و حرارت و سموم آن از او پذيرائي مي‏شود! (فنزل من حميم).

و سپس سرنوشت او ورود در آتش جهنم است (و تصلية جحيم).

آري در همان آستانه مرگ نخستين عذابهاي الهي را مي‏چشند، و طعم تلخ كيفرهاي قيامت در قبر و برزخ در كام جانشان فرو مي‏رود، و از آنجا كه سخن از حال محتضر است مناسب اين است كه جمله نزل من حميم اشاره به عذاب برزخي باشد و تصلية جحيم اشاره به عذاب قيامت، اين معني در روايات متعددي نيز از ائمه اهل بيت نقل شده است.

قابل توجه اينكه در اينجا مكذبين و ضالين هر دو با هم ذكر شده‏اند كه اولي اشاره به تكذيب قيامت و خداوند يكتا و نبوت پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و دومي به كساني كه از راه حق منحرف شده‏اند.

اين تعبير علاوه بر اينكه معني تاكيد را مي‏رساند مي‏تواند اشاره به اين نكته باشد كه در ميان گمراهان افرادي هستند مستضعف و جاهل قاصر، و عناد و لجاجتي در برابر حق ندارند، آنها ممكن است مشمول الطاف الهي گردند، اما تكذيب كنندگان لجوج و معاند به چنين سرنوشتهائي كه گفته شد گرفتار مي‏شوند.

حميم به معني آب داغ و سوزان يا بادهاي گرم و سموم است، و تصلية از ماده صلي (بر وزن سعي) به معني سوزاندن و داخل شدن در آتش است اما تصليه كه معني متعددي را دارد تنها به معني سوزاندن مي‏آيد.

و در پايان اين سخن، مي‏افزايد: اين همان حق و يقين است (ان هذا لهو حق اليقين).

و حال كه چنين است نام پروردگار بزرگت را منزه بشمار و او را تسبيح گوي (فسبح باسم ربك العظيم).

معروف در ميان مفسران اين است كه حق اليقين از قبيل اضافه بيانيه است يعني آنچه در باره اين سه گروه از مقربان و اصحاب اليمين و تكذيب كنندگان گفته شد عين واقعيت و حق و يقين است.

اين احتمال نيز وجود دارد كه چون يقين داراي مراتبي است، مرحله عالي آن حق اليقين است، يعني يقين واقعي كامل و خالي از هر گونه شك و شبه و ريب.

ضمنا از آنچه گفتيم معلوم شد هذا در اين آيه اشاره به احوال گروههاي سه‏گانه‏اي است كه قبلا ذكر شده، بعضي نيز احتمال داده‏اند كه به تمام محتواي سوره واقعه يا تمام قرآن اشاره باشد، اما تفسير اول مناسبتر است.

اين نكته نيز قابل توجه است كه تعبير به فسبح پس تسبيح كن (با فاء تفريع) اشاره به اين حقيقت است كه آنچه در باره اين گروههاي سه‏گانه گفته شد عين عدالت است، و بنابر اين خداوندت را از هر گونه ظلم و بي‏عدالتي پاك و منزه بشمار، و يا اينكه اگر مي‏خواهي به سرنوشت گروه سوم گرفتار نشوي او را از هر گونه شرك و بيعدالتي كه لازمه انكار قيامت است پاك و منزه بدان.

بسياري از مفسران در ذيل آخرين آيه نقل كرده‏اند كه پس از نزول آن پيامبر فرمود: اجعلوها في ركوعكم: آنرا در ركوع خود قرار دهيد (سبحان ربي العظيم بگوئيد) و هنگامي كه سبح اسم ربك الاعلي نازل شد فرمود: اجعلوها في سجودكم آنرا در سجده قرار دهيد (سبحان ربي الاعلي بگوئيد). در تفسير آيه 74 همين سوره نيز شبيه همين روايت را از بعضي از مفسران نقل كرديم.

 

نكته: عالم برزخ

آيا فوق از آياتي است كه اشاره به عالم برزخ دارد زيرا همانگونه كه در تفسير اين آيات گفتيم در آستانه مرگ كه انسان آماده براي انتقال به جهان ديگر مي‏شود با يكي از حالات زير روبرو خواهد شد: نعمتها و مواهب و پاداشهاي الهي و روح و ريحان، يا كيفرها و مجازاتهاي دردناك، و قرائن موجود در آيات نشان مي‏دهد كه قسمتي از اينها مربوط به قيامت و قسمت ديگري مربوط به قبر و برزخ است، و اين خود دليل ديگري بر وجود اين عالم محسوب مي‏شود.

در حديثي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏خوانيم: نخستين چيزي كه به مؤمن در هنگام وفات بشارت داده مي‏شود روح و ريحان و بهشت پر نعمت است، و نخستين چيزي كه به مؤمن در قبرش بشارت داده مي‏شود اين است كه به او مي‏گويند بشارت باد بر تو به خشنودي خداوند، به بهشت خوش آمدي، خداوند تمام كساني كه تو را تا قبرت تشييع كرده‏اند همه را آمرزيد و شهادت آنها را در باره تو تصديق كرد، و دعاي آنها را براي آمرزشت مستجاب فرمود.

در حديث ديگري امير مؤمنان علي (عليه‏السلام‏) مي‏فرمايد: هنگامي كه انسان در آخرين روز از ايام دنيا و اولين روز از ايام آخرت قرار مي‏گيرد اموال و فرزندان و اعمال او در برابرش مجسم مي‏شوند، او نگاهي به اعمالش مي‏كند، مي‏گويد: من نسبت به شما بي اعتنا بودم هر چند بر دوش من سنگين بوديد، الان چه خبري براي من داريد؟ عملش مي‏گويد: من همنشين تو در قبر و روز رستاخيزت هستم تا من و تو در پيشگاه پروردگارت حضور يابيم، سپس امام (عليه‏السلام‏) افزود: اگر دوست خدا باشد عملش به صورت خشبوترين انسان با زيباترين چهره و جالبترين لباس ظاهر مي‏شود، و مي‏گويد بشارت باد بر تو به آرامش و نعمت و بهشت پر بركت و قدمت خير مقدم است سؤال مي‏كند تو كيستي؟ او در جوابش مي‏گويد: من عمل صالح تو هستم كه از دنيا (همراه تو) به سوي بهشت مي‏روم. درباره عالم برزخ بحث مشروحتري ذيل آيه 100 مؤمنون داشتيم. پروردگارا! ما را در صف مقربان و اصحاب اليمين و اولياء و دوستان خاصت قرار ده، و در آستانه مرگ مشمول روح و ريحان و جنت نعيمت بگردان.

خداوندا! عذاب رستاخيزت عذابي است اليم كه هيچكس را ياراي تحمل آن نيست، و پاداشهاي بي حسابت پاداشي است عظيم كه هيچكس با عملش مستوجب آن نمي‏شود، سرمايه ما در آن روز تنها لطف و كرم تو است اي كريم! بارالها! پيش از فرا رسيدن قيامت كبري و فرا رسيدن مرگ كه قيامت صغري است ما را بيدار كن تا خود را براي اين سفر عظيم كه در پيش داريم آماده سازيم.

 

 التماس دعا : علي عباي نسب

http://ebadinesabhendij.blogfa.com

ebadine
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۸۷ساعت 23:4  توسط علی عبادی نسب - خوزستان - هندیجان  |