|
بسم الله الرحمن الرحیم ترجمه عربی ۳ انسانی قسمت دوم بِشْرٌ الْحافـى درس نهم ...روزي كاغذي يافت بر آنجا نوشته "بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم"، عطري خريد و آن كاغذ را معطر كرد و به تعظيم، آن كاغذ را در خانه نهاد. بزرگي، آن شب به خواب ديد كه گفتند: بشر را بگوييد:. "طَيَّبتَ اسْمَنا فَطَيَّبْناك و بَجَّلْتَ اسْمَنا فَبَجَّلْناك، طَهَّرْتَ اسْمَنا فَطَهَّرْناك، فَبِعِزَّتى لَاُطَيِّبَنَّ اسْمَكَ فـى الدُّنيا و الْآخِرةِ" "تذكِرة الْأولياء لعِطّار النيسابورى" "اسم ما را خوشبو گردانيدي ،پس تو را خوشبو كرديم و اسم ما را و گرامي داشتي، پس تو را گرامي داشتيم، اسم ما را پاكيزه كردي، پس تو را پاكيزه كرديم، قسم به عزت خودم نام تو را در دنيا و آخرت معطّر ميكنم". ...فـى الْقرنِ الثّانـى عَرَفَتْ بغدادُ رَجُلاً عَيّاراً، يَطْرَبُ و يَلْهو بالْمَعاصى، إنَّهُ بشرُ بنُ الْحارِثِ... الَّذى قيلَ لَه فيما بَعْدُ: بِشرٌ الْحافـى. ... در قرن دوم بغداد مردي خوشگذران راشناخت كه خوشگذراني ميكرد و سرگرم گناه كردن بود، وي بشر پسر حارث بود... كسي كه بعدها "بشر حافي" گفته شد (لقب گرفت). و فـى إحْدَي اللّيالـى حَدَثَ شىءٌ قَلَبَ حياةَ بِشرٍ حتّي صار النّاسُ يَتَبَرّكونَ بالتُّرابِ الَّذى تَطَؤُهُ قَدَماهُ. اِجتَمَعَ عِندَهُ فـى تلكَ اللّيلةِ، رُفقاؤُهُ... فـى سَهْرَةٍ لِلْغِناء والطَّرَبِ كانَ صوتُ آلاتِ اللَّهْوِ يَصِلُ مِن الدّارِ إلى الزُّقاقِ. فـى ذلك الْوقتِ كان نورُ الْإمامةِ الْإلهيَّةِ يَقْتَرِبُ مِن الزُّقاقِ... مَرَّ الْإمامُ موسَي بنُ جعفرٍ (عليهالسّلامُ) بِدارِ بشْرٍ. كانت الدّارُ تَضِجُّ بأصواتِ الشَّيطانِ... سَهْرَةٌ مُحَرَّمةٌ بِلاشَكٍّ، يَصولُ فيها إبليسُ و يَجولُ...! وَقَفَ إمامُ الْهُدي مُوسَي الْكاظمُ (ع) و دَقَّ الْبابَ. فَتَحَتِ الْبابَ امْرأةٌ... نَظَرَتْ إلى الرّجُل الّذى لاتَعْرِفُه... سَألها الْإمامُ (عليهالسّلامُ): صاحِبُ الدَّار حُرٌّ أم عَبْدٌ ؟! دَهِشَتِ الْمَرأة، و قالتْ: بَلْ... حُرٌّ...! قالَ الصَّوتُ الْمُقدَّسُ: صَدَقْتِ! لو كانَ عبداً لِلّهِ، لَاسْتَحْيَا مِن اللّهِ! و در يكي از شبها چيزي رخ داد كه زندگي بشر را دگرگون كرد تا جايي كه مردم به خاكي كه او گامهايش را روي آن ميگذاشت،تبرّك مي جستند. در آن شب دوستانش نزد او جمع شدند. در يك شبزندهداري، براي آواز خواني و خوشگذراني. صداي ابزار خوشگذراني (آلات لهو موسيقي) از خانه به كوچه ميرسيد. در آن هنگام نور امامت خداوندي به كوچه نزديك ميشد ... امام موسيبنجعفر (ع) از خانهي بِشر گذشت. خانه پُر از صداهاي شيطان بود. بي ترديد شبزندهداري (شبنشيني) حرامي بود كه، شيطان در آن جولان ميداد ...! امام هدايت موسي كاظم (ع) ايستاد و در زد. زني در را باز كرد ... به مردي كه او را نميشناخت نگاه كرد ... امام (ع) از وي پرسيد: صاحب خانه آزاد است يا بنده؟! زن حيرت زده شد، و گفت: البته.... آزاد است ....! آن صداي مقدّس گفت: راست گفتي! اگر بنده ي خدا بود، حتماً از خداوند شرم مي كرد! ثمَّ تَرَكَها و انْصَرَفَ. كان بشرٌ قد سَمِعَ الْحِوارَ بَيْنَ الْمَرأةِ و الرَّجلِ الْغَريبِ، فَأسْرَعَ إلى الْبابِ حافياً حاسِراً و صاح بها: مَن كَلَّمَك عندَ الْبابِ؟ فأخْبَرَتْهُ بِما كانَ ... ثمّ سأل: فـى أىِّ اتّجاهٍ ذهب؟ فأشارت إليهِ... فَتَبِعَهُ بِشرٌ و هو حافٍ حَتّي لَحِقَهُ و قالَ لَه: يا سَيّدى! أعِدْ عَلَىَّ ما قُلْتَه لِلْمَرأةِ... فَأعادَ الْإمامُ (ع) كلامَه. كانَ نورُ اللّهِ قد أشْرَقَ تلك اللَّحظةَ فـى قَلْبِ الرَّجلِ و غَمَرَهُ فَجْأةً كَما يَغْمُرُ ضَوْءُ الشّمسِ غُرْفَةً مُظْلِمَةً سوداءَ. قَبَّلَ بشرٌ يَدَ الْإمامِ (ع) و مَرَّغَ خَدَّيْهِ بالتُّرابِ و هو يبكى و يقول: بَلْ عبدٌ...! بَلْ عبدٌ...! منذُ ذلكَ الْوقتِ بَدَأتْ فـى حياةِ بِشرِ بنِ الْحارثِ صفحَةٌ جديدةٌ بَيْضاءُ. و عَزَمَ الرَّجلُ التّائبُ أنْ يَظَلَّ طولَ حياتِهِ حافياً. قيلَ لَهُ يوماً: لماذا لا تَلْبَسُ نَعْلاً ؟ قالَ: لأِنّى ما صالَحَنـى مَولاىَ إلّا و قد كُنتُ حافياً. و سَوف أظَلُّ حافياً حَتّي الْموتِ. و هكذا صار بشر بنُ الْحارثِ عابداً مِن أطْهَرِ الْعُبّاد و زاهداً مِن أشْهَرِ الزُّهّادِ. سپس او را ترك كرد و برگشت (روانه شد). بشر گفتگوي ميان زن و مرد غريب را شنيده بود، پس به سرعت پا برهنه و سر برهنه به سوي در شتافت و بلند او را (زن) صدا كرد: چه كسي كنار در با تو حرف زد؟ [زن] از آنچه رخ داده بود او را باخبر كرد .... سپس پرسيد: به كدام طرف رفت؟ پس به سوي او [امام] اشاره كرد... بشر پا برهنه به دنبال او رفت تا اين كه به او رسيد و به وي گفت:اي سرور من ! آنچه را كه به زن گفتي ، براي من تكرار كن.... پس امام (ع) سخنش را براي او بازگو كرد. در آن هنگام نور خداوندي دردل مرد تابيده و ناگهان او را پوشاند همانطور كه نورِ خورشيد، اتاقي تاريك و سياه را مي پوشاند. بشر دست امام (ع) را بوسيد و هر دو گونهاش را به خاك ماليد، در حالي كه ميگريست و ميگفت: البته بنده ام ...! البته بنده ام ... از آن زمان صفحهي تازهي سفيدي در زندگي بِشر شروع شد. و مرد توبه كار تصميم گرفت كه در طول زندگياش پابرهنه بماند. روزي به او گفته شد: چرا كفشي نميپوشي؟ گفت: زيرا سرورم با من آشتي نكرد مگر وقتي كه پابرهنه بودم، و تا هنگام مرگ پابرهنه خواهم ماند. و اينگونه بِشر بن حارث عبادت كننده اي از پاك ترين عبادت كنندگان و پارسايي از مشهورترين پارسايان شد.
فَتْحُ اْلقلوبِ كُنْتُ قد سَمِعْتُ عن أصفهانَ و مَعالمِها الْأثَريّةِ الْإسلاميّةِ. كانت السَّيارةُ تَقْتَرِبُ بِنا مِن مدينةِ أصفهانَ لِسَفْرَةٍ سياحيّةٍ عائليَّةٍ. بعدَ أنْ وَصَلْنا إلى الْمدينةِ، اسْتَرَحْنا قليلاً ثمَّ خَرَجْنا جميعاً إلى ساحةِ "نقشَ جهانَ"و هى مِن أفْضَلِ الْمعالِمِ الْأثَريّةِ حُسْناً و جمالاً بِما فيها مِن مساجدَ و أبْنيةٍ تاريخيّةٍ اُخْرَي. أبَتاه! لَقَدْ رَأينا فـى التّاريخِ آثارَ غَزْوِ الْمُهاجمينَ مِن دَمارٍ و هَدمٍ و قَتلٍ فـى حقّ الْأبرياء... ولكنْ ... ولكنْ ماذا يا وَلَدى؟! ولكنّ الْفتحَ الْإسلامىَّ لِإيرانَ... عجيبٌ! و أين الْعَجَبُ؟! اَلْعَجَبُ فـى الْأثَرِ الّذى خَلَّفَه هذا الْفتحُ مِن حَضارةٍ و مَدَنِيّةٍ و ازْدِهارٍ علمىٍّ. يا بُنَىَّ!... إنَّ الْإسلامَ لم يَفْتَح الْبلادَ بهدفِ الْاِحْتِلالِ و السَّلْبِ و النَّهْبِ بَل كانَ يَفْتَحُ الْقلوبَ قَبْلَ فَتْحِ الْبلادِ! ماذا تَعْنـﻰ يا أبَتاهْ؟! شَرِبَ الْأبُ كُوباً شاياً، فقالَ: علَي سَبيلِ الْمثالِ... أمَا قرأتَ فـى التّاريخِ قِصَّةَ فَتْحِ "سمرقندَ" بِيَد الْمسلمينَ؟! درس دهم گشودن دلها دربارهي اصفهان و آثار باستانياش ]مطالبي[ شنيده بودم. ماشين ما را به شهر اصفهان جهت يك مسافرت و گردش خانوادگي نزديك ميكرد. بعد از اين كه به شهر رسيديم، اندكي استراحت كرديم، سپس همگي به ميدان "نقش جهان" رفتيم [اين ميدان] از خوب ترين و زيباترين آثار باستاني است و در آن مسجدها و ساختمان هاي تاريخي ديگري هست. پدرجان (پدرم)! ما در تاريخ نشانههاي تهاجم متجاوزان را از جمله، نابودي و ويراني و قتل و غارت در حق بيگناهان ديدهايم ... ولي . . . ولي چه اي فرزندم ؟ ولي، فتح اسلامي ايران ..... عجيب است! تعجب در كجاست؟! شگفتي در تأثيري است كه اين فتح از تمدن و شهرنشيني و شكوفايي علمي به جا گذاشت. اي فرزندم! اسلام سرزمينها را با هدف اشغال و چپاول و غارت، فتح نكرد. بلكه قبل از فتح سرزمينها، دلها را فتح ميكرد! اي پدر! منظورت چيست؟ پدر يك فنجان چاي نوشيد، سپس گفت: به عنوان مثال ... آيا در تاريخ، داستان فتح "سمرقند" را به دست مسلمان نخواندهاي؟! لَقَد غَزا الْمسلمونَ مدينةَ سمرقندَ، أيّامَ خِلافةِ عُمَرَ بْنِ عبدِالْعزيزِ مِن غيرِ إنذارٍ و إعلانٍ مُسْبَقٍ. فَقَدَّمَ أهالـى المدينةِ شَكْوَي إليَ الْخليفةِ، فَأحالَ الْخليفةُ الدَّعْوَي إلىَ الْقاضى. فَحَكَم القاضى بِبُطْلانِ الْفتحِ الإسلامىِّ لِلْمدينةِ! لِأنَّ الْفتحَ كان مُخالِفاً لِقواعدِ الْإسلامِ الْحربيّةِ فـى مَجالِ نَشْرِ الدّينِ الْإلهىِّ. اَلْإسلامُ يَطلُب مِن الْمقاتِلينَ الْمُسلمين الدَّعوةَ إلَى الدّينِ الْحنيفِ أوّلاً و فـى حالةِ الرَّفْضِ مِن جانبِ الْمدْعُوّينَ يَجبُ أن يَخْضَعوا لِلْجِزْيةِ أو يَسْتَعِدّوا لِلْحَربِ!... و لِهذا أمَرَ بِخُروجِ الْجيشِ مِن الْمدينةِ ! فَلمّا رأي الْأهالـى هذه الْعَدالةَ الْإسلاميّةَ، طَلَبوا الْبقاءَ تحتَ رايةِ الْإسلامِ ... نَعَم ؛ يا ولَدى! هذا هو سِرُّ تأسيسِ أعْظمِ حَضارةٍ فـى الْعالَمِ علَي مَدَي التّاريخِ و هى الّتـى تَمتازُ عن الْحضاراتِ الْاُخرَي خُلْقاً و سُلوكاً و عِلْماً! مسلمانان در ايام خلافت عمربنعبدالعزيز بدون هشدار و اعلان قبلي به شهر سمرقند حمله كردند. پس ساكنان شهر شكايتي را به خليفه تقديم كردند، خليفه شكايت را به قاضي ارجاع داد. پس قاضي به باطل بودن فتح اسلامي شهر حكم كرد! زيرا فتح آن شهر برخلاف قوانين جنگي اسلام درزمينه ي نشر دين الهي بود. اسلام از رزمندگان مسلمان نخست مي خواهد به دين راستين دعوت كنند و در صورت عدم پذيرش از سوي دعوت شدگان بايد به دادن جزيه تن در دهند يا آمادهي جنگ شوند. و به همين خاطر دستور داد سربازان از شهر خارج شوند. وقتي كه اهالي [شهر] اين عدالت اسلامي را ديدند، خواستند در زير پرچم اسلام بمانند آري اي فرزندم! اين راز بوجود آمدن بزرگترين تمدن در طول تاريخ است و آن تمدني است كه از نظر اخلاق و رفتار و دانش از ساير تمدنها ممتاز ميشود.
يَقَظَةٌ و تَحَرُّرٌ محمّد الفيتورى يا أخى فـى الشَّرقِ فـى كلِّ سَكَنْ يا أخى فـى الْأرضِ فـى كُلِّ وَطَنْ إنّنـى مَزَّقْتُ أكْفانَ الدُّجَي إنّنـى هَدَّمتُ جُدْرانَ الوَهَنْ أنا حَىٌّ خالِدٌ رَغْمَ الرَّدَي أنا حرٌّ رَغْمَ قُضبانِ الزَّمَن مَحو الذِّ لّةِ: إن نَكُنْ سِرْنا عَلَي الشَّوك سِنينا ولَقينا مِن أذاهُ مالَقينا إن نكُن بِتْنا عُراةً جائِعينا أو نكُن عِشْنا حُفاةً بائِسينا فَلَقَد ثُرنا عَلَي أنفُسِنا و مَحَوْنا وَصْمَةَ الذّلَّةِ فينا يَقَظَةٌ و تَحَرُّرٌ: اَلمَلايينُ أفاقتْ مِن كَراها ما تراها مَلَأ الْاُفْقَ صَداها؟! خَرَجَت تَبْحَث عَن تاريخِها بَعْدَ أنْ تاهَت علَي الْأرضِ و تاها يا أخى: قُمْ تَحَرَّرْ مِن تَوابيتِ الْأسَي لَسْتَ اُعْجوبتَها أومُومياها اَلْوطنُ لَنا: هاهُنا وارَيتُ أجدادى هُنا و هُمُ ﭐختاروا ثَراها كَفَنا فَسَأقْضى أنا مِن بَعْدِ أبـﻰ و سَيَقْضى ولَدى مِن بَعدِنا وسَتَبْقَي أرضُ إفريقا لَنا فَهْىَ ما كانت لِقَومٍ غَيْرِنا درس يازدهم بيداري و آزادي اي برادرم در مشرقزمين و در هر مكان / اي برادرم در روي زمين و در هر وطن به راستي كه من كفنهاي تاريكي را دريده و ديوارهاي سستي را ويران كردم. من با وجود مرگ جاويدم/ من با وجود ميلههاي زندان زمانه آزاد هستم. نابوديِ خواري اگر سالها بر روي خار راه برويم / و از آزار آن آنچه را ديده ايم، ببينيم؛ اگر برهنه و گرسنه شب را به صبح برسانيم و يا مانند پابرهنگان بيچاره زندگي كنيم؛ يقيناً عليه خودمان ميشوريم و لكّهي خواري را از خود پاك مي كنيم. بيداري و آزادي ميليونها انسان از خواب خودشان بيدار شدند، آيا نمي بيني كه پژواك آن، افق را پُر كرده است؟! (صداي آزادي وطن) به جست و جوي تاريخ خودشان پرداختند، بعد از اينكه روي زمين گم شدند و[تاريخ نيز] گم شد. اي برادر من برخيز و از تابوتهاي رنج آزاد شو، تو مايهي شگفتانگيزي يا موميايي آنها نيستي. در همين جا اجدادم را دفن كردم، همين جا و آنان خاكش را كفن [براي خود] برگزيدند. من بعد از پدرم [عمر خود را در آن] سپري خواهم كرد و فرزندم[نيز] بعد از ما سپري خواهد كرد. سرزمين افريقا براي ما خواهد ماند و آن به مردمي غير از ما متعلق نيست.
سيّدةُ آياتِ الْقرآنِ ﴿ اللّهُ لا إلهَ إلّا هُوَ الْحىُّ القَيُّومُ لا تَأخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِـى السَّماواتِ وَ ما فِـى الْأرضِ. مَنْ ذَاالَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إلّا بِإذْنِه يَعْلَمُ ما بَيْنَ أيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحيطوُنَ بِشىْءٍ مِنْ عِلْمِه إلّا بِما شاءَ، وَسِعَ كُرْسيُّهُ السّماواتِ والْأرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظيمُ، لا إكْراهَ فِـى الدّينِ قَدْتَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يُؤمِنُ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالعُرْوَةِ الْوُثْقي لَا انْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ. اَللّهُ وَلـﻰُّ اَلّذينَ آمَنوُا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا أوْلياؤُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إلَى الظُّلُماتِ اُولئِكَ اَصحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ . درس دوازدهم سروَر آيههاي قرآن « خداى يكتا كه جز او هيچ معبودى نيست، زنده و قائم به ذات [و مدّبر و برپا دارنده و نگه دارنده همه مخلوقات] است، هيچگاه خواب سبك و سنگين او را فرا نمىگيرد، آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است در سيطره مالكيّت و فرمانروايى اوست. كيست آنكه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند؟ آنچه را پيش روى مردم است [كه نزد ايشان حاضر و مشهود است] و آنچه را پشت سر آنان است [كه نسبت به آنان دور و پنهان است] مىداند. و آنان به چيزى از دانش او احاطه ندارند مگر به آنچه او بخواهد. تخت [حكومت، قدرت و سلطنت] ش آسمانها وزمين را فرا گرفته و نگهدارى آنان بر او گران و مشقتآور نيست و او بلند مرتبه و بزرگ است. (255) در دين، هيچ اكراه و اجبارى نيست [كسى حق ندارد كسى را از روى اجبار وادار به پذيرفتن دين كند، بلكه هر كسى بايد آزادانه با به كارگيرى عقل و با تكيه بر مطالعه و تحقيق دين را بپذيرد]. مسلماً راه هدايت از گمراهى [به وسيله قرآن، پيامبر و امامان معصوم] روشن و آشكار شده است. پس هر كه به طاغوت [كه شيطان، بت و هر طغيان گرى است] كفر ورزد و به خدا ايمان بياورد، بىترديد به محكمترين دستگيره كه آن را گسستن نيست، چنگ زده است و خدا شنوا و داناست. (256) خدا سرپرست و يار كسانى است كه ايمان آوردهاند آنان را از تاريكىها [ى جهل، شرك، فسق وفجور] به سوى نورِ [ايمان، اخلاق حسنه و تقوا] بيرون مىبرد. و كسانى كه كافر شدند، سرپرستان آنان طغيان گرانند كه آنان را از نور به سوى تاريكىها بيرون مىبرند آنان اهل آتشاند و قطعاً در آنجا جاودانهاند. (257) « ترجمه شيخ حسين انصاريان » "لا إكراهَ فـى الدّينِ" لمّا جاء الْاسلامُ أعلنَ هذا الْمَبْدأ الْعظيمَ: "لا إكراهَ فـى الدّينِ، قد تَبَيَّن الرُّشدُ مِن الْغَىِّ" و فـى هذا الْمبدأ يَتَجَلَّي تكريمُ اللّهِ لِلْإنسانِ. لَقد بَيَّن الْإسلامُ طريقَ الْهُدَي و الضَّلالةِ و خَيَّر الْإنسانَ فـى اتِّباع أىِّ الطّريقَيْنِ و حَمَّلَه تَبِعَةَ عمَلِه و مسؤوليّةَ اختيارِه! و هذه هى أخَصُّ خصائِصِ التَّحرُّرِ الْإنسانـﻰِّ... إنَّ حُريّةَ الْاِعتقادِ هى أوّلُ حقٍّ مِن حقوقِ "الْإنسانِ". والْإسلامُ - و هو أقْوَمُ مَنْهَجٍ لِلْمجتمع الْإنسانـىِّ - يُنادى بِأنْ "لا إكراهَ فـى الدّينِ" و هو الَّذىُ يُبَيَّنُ لأِصْحابه أنَّهم ممنوعونَ مِن إكراهِ النّاسِ عَلَي هذا الدّينِ...! ثُمَّ تُبَيِّن الْآيةُ حقيقةَ الْإيمانِ "قد تَبَيَّن الرّشْدُ مِن الْغَىِّ" فالْإيمانُ هو الرّشدُ الّذى يَنبَغى لِلإنسانِ أنْ يَحْرِصَ عليهِ و الْكفرُ هو الّذى يَنْبغى لِلإنسانِ أنْ يَنْفُرَ مِنه! "در دين هيچ اجباري نيست" زماني كه اسلام آمد اين قاعدهي اساسي بزرگ را آشكارا ساخت: "در دين هيچ اجباري نيست، هدايت از گمراهي مشخص شده است" و در اين قاعدهي اساسي، گرامي داشتِ خداوند نسبت به انسان جلوهگر ميشود. اسلام راه هدايت و گمراهي را بيان كرده است و انسان را به پيروي از هر دو راه اختيارداده. و او را (انسان را) به پاسخگو بودن نسبت به نتيجهي كارش و اختيار مسؤوليتاش، موظف و مكلف كرد! و اين يكي از بارزترين ويژگيهاي آزادي انساني است ... آزادي عقيده، اولين حقوق انسان است. و اسلام - كه استوارترين روش زندگي براي جامعهي انساني است- ندا مي دهد كه "در دين اجباري نيست" و به پيروان خود ميگويد كه از مجبور كردن مردم[به پذيرش] اين دين، منع شدهاند...! سپس اين آيه حقيقت ايمان را بيان ميكند "هدايت از گمراهي مشخص شده است". ايمان همان هدايتي است كه شايسته است انسان نسبت به آن حريص باشد و كفر همان است كه شايسته است انسان از آن متنفر باشد.
النّاسِكُ و الشَّيْطانُ اِتّخَذَ قَومٌ شجرةً، لِلْعبادةِ مِن دونِ اللّهِ تَعالَي. سَمِعَ بذلكَ رجلٌ ناسِكٌ فقال: بِئْسَ الْعملُ عَمَلُهم! ثُمَّ أخَذَ فَأساً و ذَهبَ لِيَقْطَعَ الشَّجَرةَ. فـى الطّريقِ اِعْتَرَض لَهُ الشَّيطانُ وصاحَ: قِفْ! لِماذا تُريدُ قَطْعَها؟! لِأنَّها تُضِلُّ النّاسَ! و ما شَأنُكَ بالنّاسِ؟! دَعْهُمْ فـى ضَلالِهِم...! بِئْسَ الْقَولُ قولُك! كيف أدَعُهُم فـى الضَّلالِ؟ مِن واجبـى أنْ أهدِيَهُم. لَنْ أسْمَحَ لكَ! سَأقْطَعُها...! عِندئذٍ أمْسَكَ إبليسُ بِخِناقِ النّاسك، فَصَرَعَهُ النّاسِكُ و قالَ لَهُ: هل رأيتَ قُوَّتى؟! قال إبليسُ الْمهزومُ: ما كنتُ أظُنُّ أنَّكَ قَوىٌّ هَكَذا! دَعْنـى وافْعَلْ ما شِئْتَ...! فـى الْيَومِ التّالـى... ذهب النّاسِكُ لِيَقْطَعَ الشَّجرةَ. و فـى الطّريقِ سَمعَ صوتَ إبليسَ، يقول: هل عُدْتَ الْيَومَ لِقَطْعِها؟! أمَا قُلْتُ لكَ؟! ... فلابُدَّ مِن قَطْعِها... سَأظَلُّ اُقاتِلُكَ حَتّي تكونَ كلمةُ اللّهِ هى الْعُلْيا. أمْسَكَ إبليسُ بِخِناقِه و تَقاتَلا... حَتّي سَقَطَ إبليسُ! فَجَلَس النّاسِكُ علي صَدْرِه؛ فقال له إبليسُ: إنَّ قُوَّتَكَ عجيبةٌ! دَعْنـﻰ و افْعَلْ ما تُريدُ! فـى الْيَومِ الثّالثِ... فَكَّرَ إبليسُ لحظةً. ثُمَّ تَلَطَّفَ فـى كلامِه و قال لِلنّاسِكَ ناصِحاً: نِعْمَ الرّجُلُ أنتَ ولكن أتَعْرِفُ لِماذا اُعارِضُكَ فـى قَطْعِ الشَّجَرةِ؟ إنّى اُعارِضُكَ رحمةً بكَ و شفَقَةًَ عليكَ! لِأنَّ عُبّادَ الشَّجرةِ سوف يَغضِبونَ عليك! دَعْ قَطعَها و أنا أجَعَلُ لك فـى كلِّ يَومٍ دينارَيْنِ ذَهَباً و سوف تعيشُ فـى أمانٍ و ﭐطْمِئنانٍ! دينارَيْنِ؟! نَعَم دينارينِ، تحتَ وِسادَتِك...! اُعاهِدُك و سَتَعْرِفُ صِدْقَ عَهْدى. بَعْدَئذٍ... كانَ النّاسِكُ يَمُدُّ يَدَهُ تَحْتَ وِسادَتِه كُلَّ صَباحٍ، فَيُخرجُ دينارَيْنِ. و فـى صباحِ أحَدِ الْأيّامِ مَدَّ يَدَهُ، كَالعادةِ، فَخَرَجت فارغةً...! لَقَد قَطَع عنه إبليسُ دنانيرَ الذَّهَبِ! عندئِذٍ غَضِبَ النّاسِكُ و نَهَضَ... و أخَذَ فَأسَهُ و ذهب لِقَطْعِ الشَّجرةِ. اِعَتَرضَه إبليسُ فـى الطَّريقِ وصاحَ: قِفْ! إلى أينَ؟! إلى الشَّجرةِ... أقطَعُها...! قَهْقَهَ الشّيطانُ ساخِراً: تَقْطَعُها لِأنّى قَطَعتُ عنكَ الذَّهَبَ! بِئْسَ الْفعلُ فِعلُكَ! بَلْ لَأقْطَعُ شَجرةَ الغَىِّ و اُشْعِلُ مَشْعَلَ الْهدايةِ! وَ انقَضَّ النّاسِكُ علي إبليسَ و تصارَعا لحظةً، فَسَقَط النّاسِكُ و جلس إبليسُ علَي صَدرِ النّاسكِ مُتَكبِّراً، يقول له: أيْنَ قُوَّتُكَ الْآنَ؟ خرج مِن صَدْرِ النّاسك الْمغلوبِ صَوتٌ يقولُ: أخْبِرْنـى...! كيف غَلَبْتَنـﻰ أيُّها الشَّيطانُ؟! فقال إبليسُ: اَلْمَسألةُ سَهْلَةٌ يَسيرةٌ. لَمّا غَضِبتَ لِلّهِ غَلَبْتَنـى و لمّا غَضِبْتَ لِنَفْسِكَ غَلَبْتُكَ. عِنْدَما قاتَلْتَ لِعقيدَتِكَ صَرَعْتَنـى و عندما قاتلتَ لِمَنفَعَتِك صَرَعْتُكَ! درس سيزدهم پرهيزكار و شيطان قومي درختي را براي عبادت كردن به جاي خداوند متعال برگزيدند، مردي پارسا اين مطلب را شنيد و گفت: كار آنها بد كاري است. سپس تبري گرفت و رفت تا درخت را قطع كند. در راه شيطان مانع او شد و فرياد كشيد: ايست! چرا مي خواهي آن را قطع كني؟! زيرا مردم را گمراه مي سازد! و تو با مردم چه كار داري؟! آنان را در گمراهي خود فرو گذار. سخن تو، بد سخني است! چگونه آنان را در گمراهي فرو گذارم؟ از[ كارهاي] واجب من است كه آنان را هدايت كنم. هرگز به تو اجازه نخواهم داد! به زودي آن را قطع خواهم كرد! در اين هنگام شيطان يقهي عابد را گرفت، مرد عابد او را به زمين زد و به وي گفت: آيا نيروي مرا ديدي؟ شيطان شكست خورده گفت: فكر نميكردم تو اينچنين قوي باشي! مرا فرو گذار و هر چه ميخواهي انجام بده ...! روز بعد ... مرد پارسا رفت تا درخت را قطع كند. و در راه صداي شيطان را شنيد كه ميگفت : آيا امروز برگشتي كه آن را قطع كني؟! آيا به تو نگفتم؟! ... چارهاي جز قطع آن نيست ... با تو خواهم جنگيد تا كلمهي "الله" بلند مرتبه باشد. شيطان يقهي او را گرفت و با هم جنگيدند ... تا اين كه شيطان افتاد! مرد پارسا بر روي سينهي او نشست و شيطان به او گفت: واقعاً نيروي تو شگفت آور است! مرا فروگذار و هر چه مي خواهي بكن! در روز سوم ... شيطان لحظهاي فكر كرد. سپس با نرمي حرف زد و پند گويانه به عابد گفت: تو چقدر مرد خوبي هستي اما آيا ميداني چرا در قطع كردن درخت با تو مخالفت ميكنم؟ من به خاطر مهرباني و دلسوزي نسبت به تو ، با تو مخالفت ميكنم! زيرا عبادت كنندگانِ درخت بر تو خشم خواهند گرفت! قطع آن را رها كن و من براي تو هر روز دو دينار طلا مي گذارم و در امنيت و اطمينان زندگي خواهي كرد! دو دينار؟! بله دو دينار زير بالشتت ...! چه كسي وفا كردن تو به اين شرط را براي من ضمانت مي كند؟! با تو پيمان مي بندم و راستيِ پيمانم را خواهي دانست . از آن پس ... مرد پارسا هر روز صبح دستش را زير بالش خود دراز ميكرد و دو دينار درميآورد در صبح يكي از روزها طبق عادت، دستش را دراز كرد، ولي خالي بيرون آمد ... ! شيطان دينارهاي طلا را از او قطع كرده ! در اين هنگام مرد پارسا خشمگين شد و برخاست ... و تبرش را گرفت و براي بريدن درخت به راه افتاد. شيطان در راه جلو او را گرفت و فرياد زد: بايست! كجا! به طرف درخت .... آن را قطع مي كنم ...! شيطان مسخره كنان قهقهه زد: آن را ميبري زيرا من طلا را از تو بريدم! چقدر كار تو، كار بدي است! مرد پارسا به طرف شيطان يورش برد و لحظهاي با هم كشتي گرفتند، مرد پارسا به زمين خورد و شيطان با غرور روي سينهي مرد پارسا نشست، به او مي گفت: هم اينك نيرويت كجاست؟
از سينه مرد پارساي شكست خورده صدايي بيرون آمد كه مي گفت: به من بگو.... ! اي شيطان چگونه بر من غلبه كردي؟! پس شيطان گفت: سؤال ساده و آساني است. وقتي كه به خاطر خدا خشمگين شدي بر من پيروز شدي و هنگامي كه به خاطر خودت عصباني شدي، بر تو پيروز شدم. هنگامي كه به خاطر اعتقاد خود با من جنگيدي مرا به زمين زدي و زماني كه براي سود خود با من جنگيدي، تو را به زمين زدم!
"قَبَساتٌ مِن الْإعجازِ الْعِلمىِّ لِلْقرآنِ" مُعجزةُ الْبَصْمَةِ لقد أنكَر الْكفّارُ "الْخَلْقَ الجديدَ" بعدَ الْمَوتِ و قالوا: ﴿ أ إذا مِتْنا و كُنّا تُراباً و عِظاماً أ إنّا لَمَبْعوثونَ؟!﴾ فَأجابَهُم الْحَقُّ تَبارَك و تعالَي فـى اُسلوبٍ تَوكيدىٍّ: ﴿ أيَحْسَبُ الْإنسانُ ألَّنْ نَجْمَعَ عِظامَه؟! بلَـي قادرينَ علَي أن نُسَوِّىَ بَنانَه﴾ رُبَّما الْكفّارُ لم يُدْرِكوا حينَذاكَ مَغْزَي هذه الْآيةِ الْمبارَكةِ و سبَبَ التّأكيدِ علي الْبَنانِ مِن بَيْنِ أعضاءِ الْجسمِ! فإنَّ الْعلمَ لم يَكْتَشِف السِّرَّ الْمَوجودَ فـى البَنانِ و البَصْمَةِ إلّا فِـى الْقَرْنِ الْأخيرِ، فَتَبيَّنَ أنَّ لِكُلِّ بَنانةٍ خطوطاً بارِزةً لايُمكِنُ أن تَتَشابَه فـى شخصَيْنِ حَتّي فـى إصْبَعَيْنِ أبَداً! يقول سبحانَه و تَعالَى: ﴿ سَنُريهِم آياتِنا فـى الْآفاقِ و فـى أنفُسِهم حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَهُم أنَّهُ الْحقُّ﴾ فَالْإنسانُ عالَمٌ مُعَقَّدٌ و إذا طَرَقْنا أبوابَ هذا الْعالَمِ كانَت دَهْشَتُنا عظيمةً جدّاً! لقد أثْبَتَ الْعلمُ الحديثُ بَأنَّهُ: إذا وَضَعْنا الْخَلايا الْعَصَبيَّةَ لِلْجسمِ فـى خَطٍّ واحدٍ، بَلَغَ طولهُا أضْعافَ الْمسافةِ بينَ الأرضِ و القمَرِ! فـى الْعينِ الْواحدةِ أكثرُ مِن مائَةٍ و أربعينَ مَليونَ مُسْتَقْبِلٍ حَسّاسٍ لِلضَّوءِ. و لِكُلِّ عَينٍِ نصفُ مَليون ليفٍ عَصبـﻰٍّ تقريباً يَسْتَقْبِل الصّورةَ بشَكلٍِ مُلَوَّنٍ. اللُّونُ الأخْضَرُ اَللَّونُ الْأخضَرُ هو اللّونُ الْمُفَضَّلُ فـى الْقرآنِ، حيثُ نَقْرأ فـى شأنِ أصحابِ الْجَنَّةِ: ﴿ و يَلْبَسونَ ثياباً خُضْراً من سُنْدُسٍ و إسْتَبْرَقٍ﴾ ﴿ مُتَّكئِينَ علَي رَفْرَفٍ خُضْرٍ...﴾ لقد وصل الْعلماءُ أنَّ اللَّونَ يُؤَثِّرُ فـى سلوك الْإنسانِ و مشاعِرِه. و اللَّونُ الّذى يَبْعَثُ السُّرورَ داخِلَ النَّفسِ و يُثيرُ فيها الْبَهْجَةَ و حُبَّ الْحياةِ، هو اللّونُ الأخْضَرُ! درس چهاردهم نمونههايي از معجزات علميِ قرآن معجزه اثر انگشت كافران "آفرينش نو" بعد از مرگ را انكار كردند وگفتند: آيا زماني كه ما بميريم و خاك و استخوان شويم[ باز هم] فرستاده مي شويم(برانگيخته مي شويم)؟! پس خداوند بلند مرتبه و متعال در اسلوبي تأكيدي به آنان گفت: آيا آدمي ميپندارد كه ما استخوانهايش را گرد نخواهيم آورد؟ آري، ما قادريم كه سرانگشتانش را بازسازي كنيم.(درست كنيم) چه بسا كافران در آن هنگام عمق و معني اين آيهي مبارك و علت تأكيد كردن بر روي سرانگشتان از ميان اعضاي بدن را درك نكردند. دانش، راز موجود در سرانگشت و اثر انگشت را كشف نكرد مگر در قرن اخير (قرن بيستم)، و معلوم شد كه هر كدام از انگشتها خطهايي آشكار دارند كه اصلاً امكان ندارد بين دو نفر و حتي بين دو انگشت مشابه باشند. خداوند پاك و بلند مرتبه مي گويد: بزودي نشانه هاي خود را در آفاق و در وجود خودشان به آنها نشان خواهيم داد تا برايشان آشكار شود كه او حق است. انسان جهاني پيچيده است و زماني كه درهاي اين جهان را به صدا درآوريم واقعاً شگفتي ما بزرگ مي باشد .(خيلي شگفت زده مي شويم) بدون شك دانش جديد ثابت كرده است كه: وقتي سلولهاي عصبي جسم را در يك خط قرار دهيم طول آنها به چند برابر فاصلهي ميان زمين و ماه ميرسد. در يك چشم، بيشتر از صد و چهل ميليون گيرندهي حساسِ نور وجود دارد و هر چشمي تقريباً نيم ميليون بافت عصبي دارد كه تصوير را به صورت رنگي دريافت ميكند. رنگ سبز رنگ سبز، رنگ برتر در قرآن است، تا آنجا كه راجع به مقام بهشتيان ميخوانيم: جامههايي سبز از ديبا و ابريشم ميپوشند. بر بالش هاي سبز تكيه ميزنند ... دانشمندان به اين نتيجه رسيدهاند كه رنگ بر روي رفتار انسان و احساسات او تأثيرگذار است و رنگي كه در درون انسان شادي و خوشحالي به پا ميكند و در آن (درون انسان) شادماني و عشق به زندگي برميانگيزد، رنگِ سبز است!
اَلإسلامُ و التَّقَدُّم "معروف الرّصافـى" يَقولونَ فـى الْإسلامِ ظُلْماً بأنَّهُ يَصُدُّ ذَويهِ عَن طريقِ التَّقَدُّمِ! فَإن كانَ ذا حَقّاً فكيفَ تَقَدَّمَتْ أوائلُه فـى عَهْدِها الْمُتَقَدِّمِ؟! و إن كانَ ذَنبُ المسلمِ اليومَ جَهْلَهُ فماذا علي الْإسلامِ مِنْ جَهْلِ مُسْلِمِ؟! هل العلمُ فـى الْإسلامِ إلّا فَريضةٌ و هل أمّةٌ سادَتْ بِغَير التَّعَلُّمِ لَقَد أيقَظَ الْإسلامِ لِلْمَجدِ و الْعُلَي بَصائرَ أقوامٍ عَن الْمجدِ نُوَّمِ وَ دَكَّ حُصونَ الْجِاهليَّةِ بالْهُدَي و قَوَّضَ أطْنابَ الضَّلالِ الْمُخَيِّمِ و أنْشَطَ بِالعِلمِ العزائِمَ و ابْتَنَي لِأهليهِ مَجْداً لَيْسَ بالمُتهدِّمِ وَ أطْلَقَ أذهاَن الْوَري مِن قُيودِها فَطارَتْ بِأفكارٍ عَلَي الْمَجْدِ حُوَّمِ درس پانزدهم اسلام و پيشرفت ميگويند در اسلام ظلم وجود دارد زيرا هواداران خود را از پيشرفت بازميدارد. اگر آن حقيقت داشته باشد، پس چگونه مسلمانان اوليه در عهد آغازين پيشرفت كردند؟! و اگر امروز گناه مسلمان نادانياش است ناداني مسلمان چه ارتباطي به اسلام دارد؟! آيا مگر جز اين است كه علم در اسلام واجب است؟ و آيا مگر ملتي بدون آموختن علم به سروَري رسيد؟ قطعاً اسلام بينشهاي اقوام (مردمان) به خواب رفته را براي عظمت و پيشرفت بيدار كرده است. و با هدايت دژهاي جاهليت را ويران ساخت و ريسمانهاي محكم گمراهي را از جا درآورد. و به وسيلهي دانش اراده هاي مصمم را فعال كرد و براي پيروانش عظمتي را بنا كرد كه ويران شدني نيست. و افكار مردم را از بندهاي آن(جاهليت) رها ساخت و با افكاري تشنه به سوي عظمت به پرواز درآمدند.
أيْنَ ﭐلزّادُ... يا مسافرُ؟! يا هذا! عَقْلُكَ يَدْعوكَ إلَي التَّوبةِ و هواكَ يَمْنَعُ... و الْحَربُ بينهما. فَإنْ جَهَّزْتَ جَيْشَ عزْمٍ، فَرَّ الْعَدُوُّ. تَنْوى قيامَ اللَّيلِ فَتَنامُ و تَحْضُرُ مجلِسَ الوَعْظِ فَلا تَبْكى، ثمَّ تقولُ: ما السَّببُ؟! ﴿ قُلْ: هُوَ مِنْ عندِ أنْفُسِكم﴾ عَصَيْتَ بِالنَّهارِ... فَنِمْتَ باللَّيلِ. أكلتَ الحرامَ فَأظْلَمَ قَلْبُكَ...! إذا غَيَّرَ الْمِسكُ الْماءَ مُنِعَ الْوضوءُ، فكيف بِالنَّجاسَةِ؟! أكثرُ فَسادِ القلبِ مِن تَخْليطِ الْعَيْنِ. مادام بابُ العَينِ مُحْكماً بالغَضِّ فَالْقلبُ سليمٌ مِن آفةٍ. فاذا فُتِحَ البابُ طار طائرٌ... و رُبَّما لا يَعودُ...! واعَجبا عليكَ! تَعُدُّ التَّسبيحَ بِسُبْحَةٍ... فَهَلّا جَعلتَ لِعَدِّ الْمَعاصى سُبْحَةً أخرَي؟! يا مَنْ يَخْتارُ الظَّلامَ عَلي الضَّوءِ... الذُّباب أعْلَي هِمَّةً منكَ... إذا أظْلَمَ البيتُ خَرَجَ الذُّبابُ إلى الضَّوءِ! عليكَ بِتَدْبيرِ دينِكَ كما دَبَّرتَ دنياكَ! لو عَلِقَ ثوُبك بِمِسمارٍ... رَجَعتَ إلى الوَراءِ لِتَخليصِه... هذا مِسْمارُ الإصرارِ قد تَشَبَّثَ بقلبكَ...! فَلَوْ عُدْتَ إلى النَّدَمِ خُطوَتَيْنِ تَخَلَّصْتَ. لابُدَّ مِن عَزْمٍ يُؤْخَذُ بالْحَزْمِ. مَن رَقَّ لِبُكَاءِ الطِّفْلِ لَم يَقدِرْ عَلي فِطامِه! اَلْمعاصى سُمٌّ و القليلُ مِنه يَقتُلُ. الدُّنيا وراءَك و الأخْرَي أمامَكَ... و الطَّلَبُ لِما وراءَكَ هَزيمةٌ. وَيْحَكَ! دَعْ مَحَبَّةَ الدُّنيا، فَعابِرُ السّبيلِ لا يَتَوَطَّنُ. واعجبا! تَضيعُ منكَ حَبَّةٌ فَتَبكى... و قد ضاعَ عُمرُكَ و أنتَ تَضْحَكُ! اِنقَضَي الْعمرُ فـى خِدْمَةِ الْبَدَنِ... و حوائجُ القلبِ كُلُّها واقفةٌ! و اللّهِ ليس إخوةُ يوسفَ لمّا باعوا يوسفَ بثَمَنٍ بَخْسٍ أعْجَبَ منكَ؛ لَمّا بِعْتَ نَفْسَكَ بِمَعْصيةِ ساعةٍ! جَسَرْتَ عَلَي الْمعاصى فَانقلَبتْ علي "الْجيمِ" النُّقطةُ! أيُّها المسافرُ بِلازادٍ... لا راحِلةَ و لا جوادَ! أيّها الزّارعُ... قَد آنَ الْحِصادُ ! درس شانزدهم زاد و توشه كجاست ... اي مسافر؟! اي فلاني! عقلت تو را به سوي توبه فرا ميخواند و هواي نفست مانع ميشود ... و ميان آن دو جنگ است. اگر لشكر اراده را آماده كني، دشمن ميگريزد. نيت نماز شب ميكني، ولي ميخوابي و در مجلس موعظه مينشيني و گريه نميكني، سپس ميگويي، علت چيست؟! "بگو: از جانب خودتان است." در روز، نافرماني و گناه كردي ... و در شب خوابيدي. حرام خوردي و دلت تاريك شد ...! زماني كه مُشك ،[رنگِ] آب را تغيير دهد، وضو گرفتن ممنوع ميشود، پس با نجاست چطور ميشود؟! (وضو با نجاسات چطور ميشود؟!) بيشتر فساد دل از آميخته شدن چشم به گناه است. تا زماني كه درِ چشم با "فروبستن چشم" محكم باشد، دل از آفت در سلامت است و زماني كه در باز شود، پرنده پرواز ميكند ... و چه بسا بازنگردد ...! شگفتا با تسبيح سبحانالله مي شماري ... آيا براي شمارش گناهان تسبيح ديگري در نظر گرفته اي؟! اي آن كه تاريكي را بر روشنايي برميگزيني ... ارادهي مگس بالاتر از توست ... هر گاه خانه تاريك شود، مگس به سوي نور ميرود. بايد در انديشهي دين خود باشي همانطور كه در انديشهي دنيايت هستي! اگر لباست به ميخي گير كند ... براي آزاد كردن آن به عقب باز ميگردي ... اين ميخ پافشاري ]برگناهان[ است كه بر دل تو چنگ زده است ...! اگر دو گام در پشيماني به عقب برگردي، خلاص ميشوي. بايد اراده اي وجود داشته باشد كه با دور انديشي (احتياط) همراه باشد. هر كه براي گريهي كودك دلسوزي كند، نميتواند او را از شير بازگيرد. گناهان سم هستند و اندكي از آن كشنده است. دنيا پشت سرت و آخرت در برابرت است و درخواستِ آنچه پشت سرت است، شكست ميباشد. واي بر تو! دوستي دنيا را فرو گذار زيرا رهگذر وطن نمي گزيند. شگفتا! دانهاي از دستت ميرود، گريه ميكني ... و عمرت تباه شده است درحالي كه ميخندي! عمر در خدمت كردن به بدن سپري شد ... در حالي كه تمام آرزوهاي دل همچنان بر جا است. به خدا سوگند، كار برادران يوسف زماني كه يوسف را به بهاي اندك فروختند، از [كار] تو شگفتآورتر نيست هنگامي كه خود را براي يك ساعت گناه فروختي. بر گناه كردن جسارت نمودي، پس نقطهي جيم دگرگون شد! [جَسَرَ = جسارت كرد، به خَسَرَ = زيان ديد، تبديل شد] اي مسافر بدون توشه ...! هيچ شتر و اسب راهواري وجود ندارد! اي كشاورز ... ! زمان درو فرا رسيده است!
(( پايان ))
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۷ساعت 1:34  توسط علی عبادی نسب - خوزستان - هندیجان
|
|