حكومت خاندان بويه (2)

        وقتي كه جنگحويان ديلمي همراه برخي از فرماندهان خود به قصد كشورگشايي به راه افتادند، هدفشان تنها، تصرف كردن قسمت جنوبي درياي قزوين (درياي خزر) يعني زادگاهشان نبود، بلكه در ديگر مناطق ايران پيش تاختند و اين درحالي بود كه علي‌بن بويه و ديكر برادرانش يعني حسن و  احمد، در پيشاپيش اين لشكر قرار داشتند. فرزندان بويه يعني علي، حسن و احمد درآغاز همراه ماكان‌بن‌كاكي، فرمانده ديلمي بودند اما وقتي مرداويج زياري حاكم طبرستان و گرگان او را شكست داد، وي را ترك كردند.

        براساس گفته ابن مسكويه آنها به ماكان‌بن‌كاكي گفتند:« براي تو بهتر است كه ما تو را ترك كنيم تا هزينه ما بر دوش تو نباشد بلكه بارمان برعهده كس ديگري بيفتد، اما هرگاه كه تو سرو سامان يافتي و قدرت گرفتي ما به نزد تو باز خواهيم گشت». و اين باعث  شد كه مرداويج از علي بن‌بويه خرسند شود و در سال (320)هجري او را حاكم كرج  (در جنوب شرقي همدان) كرد، دوسال بعد او ارجان و پس از آن فارس را تصرف كرد،‌مرداويج در سال (323 هجري) كشته شد، بنابراين علي و برادرش حسن فرصت را غنيمت شمردند و اصفهان و ري را كه جزء قلمرو مرداويج بود، تصرف كردند و برادر ديگرشان احمد درسال (322 هجري) كرمان و سپس در سال (326 هجري) اهواز را نيز به تصرف خود درآورد. سپس كارگزار واسط به او پيشنهاد كرد كه به بغداد حمله كند، بغداد درآن زمان درگير هرج‌و‌مرج شديدي بود، بنابراين او در سال (334 هجري) بدون هيچ مقاومتي وارد بغداد شد و خليفه عباسي مستكفي خلعتي را بر او پوشاند و لقب معزالدوله را به او داد و به برادرش علي كه حاكم فارس بود لقب عمادالدوله و به برادر ديگرش حسن كه حاكم سرزمينهاي جبال و ري بود لقب ركن‌الدوله را داد.

        بدين‌گونه بخش اعظم ايران و عراق به تصرف خاندان بويه درآمد، آل‌بويه اعتقاد داشتند كه از نژاد پادشاهان ساساني مي‌باشند، بيروني مي‌گويد كه آنها خود را به بهرام گور پادشاه ساساني منتسب مي‌كرده‌اند، درحالي‌كه ابن‌جوزي در كتابش «المنتظم» آنها را به شاپوربن‌اردشير منسوب مي‌كند. همچنين گفته‌اند كه پدرشان بويه در درياي قزوين (درياي خزر) ماهيگيري مي‌كرده‌ و به سختي زندگي خود را مي‌گذرانده است. اما دكتور شوقي ضيف مي‌گويد به احتمال زياد برخي از چاپلوسان و مورخان به خاطر جلب رضايت و خشنودي آنها اين نسب شريف را براي آنها ساخته‌اند. اين سه برادر قدرت و نفوذ بسياري بدست آوردند تا جائيكه سكه به نام آنها ضرب ‌شده و نامشان همراه نام خليفه در خطبه‌هاي نمازجمعه ذكر مي‌شد.

        آل‌بويه شيعه مذهب بوده‌اندوابن‌حسون اعتقاد دارد كه آنها مذهب (شيعة) زيدي داشته‌اند.(3) اما چه بسا او اين سخن را به خاطر اينكه آنها اصالتاً از ديلم بوده‌اند، و مذهب زيدي درآنجا رواج داشته است گفته باشد. (از زمان نهضت حسن‌بن‌زيد در ديلم يعني در اواسط قرن سوم هجري اين مذهب در آنجا رايج شد و پس از حسن‌بن‌زيد برادرش محمد و پس از او حسن اطروش اين مذهب را در آنجا گسترش دادند) اما حقيقت اين است كه خاندان بويه شيعه دوازده امامي بوده‌اند، كه در مبحث مربوط به تشيع اين را توضيح خواهيم داد، گفته‌اند كه معزالدوله در اين انديشه بوده است كه خلافت را به علويان بسپارد اما برخي از طرفدارانش او را از انجام اينكار ترساندند و به او گفتند :«اگر تو يكي از علويان را به خلافت برساني برخي از دوستان و نزديكانت خلافت او را برحق مي‌شمارند، تاجايي كه اگر به آنها دستور بدهد كه تو را بكشند، اينكار را نيز انجام مي‌دهد». بنابراين او از قصد خود صرف‌نظر كرد، خلفاي بني‌عباس در دست معزالدوله و ديگر فرمانروايان آل‌‌بويه همچون اسير بودند.

        عمادالدوله پسر بزرگتر خانوادة بويه بود و سرپرستي برادران خود را به عهده داشت. وقتي كه او در سال (338 هجري) از دنيا رفت پسري نداشت، بنابراين ركن‌الدوله سرپرست و بزرگ خاندان بويه شد، ولايت فارس نيز كه عمادالدوله بر آن حكومت مي‌كرد به او رسيد، او فرمانروايي فارس را به عضدالدوله پسر خود سپرد، تا اينكه در سال 365 از دنيا رفت و پيش از وفاتش مملكت خود را ميان پسرانش تقسيم كرد، فرمانروايي سرزمينهاي فارس و كرمان و أرجان را به عضدالدوله و فرمانروايي اصفهان را به برادرش مؤيدالدوله و فرمانروايي همدان و دينور را به برادر ديگرشان فخرالدوله سپرد، و عضدالدوله را سرپرست دو برادر ديگرش كرد، آندو مطيع فرمان او بودند و در محضرش به خود اجازه نشستن نمي‌دادند و در برابر او همانند ديلميان به خاك مي‌افتادند. چيزي نگذشت كه روابط عضدالدوله با پسرعمويش بختيار پسر معزالدوله فرمانرواي بغداد (عراق)‌ تيره شد، و با هم درگير جنگ شدند كه بختيار در اين جنگ شكست خورد، و عضدالدوله در سال (367 هجري) بغداد را تصرف كرد. اما در سال (371 هجري) برادرش فخرالدوله بر عليه او با قابوس بن‌وشمگير فرمانرواي طبرستان متحد شد و عضدالدوله برادر ديگر خود مؤيدالدوله را به جنگ آندو فرستاد و آندو را شكست داد و سرزمنيهاي آنها را تصرف كرد.

        عضدالدوله (متوفي سال 372 هجري) بزرگترين پادشاه از خاندان بويه بود كه قلمرو حكومت خويش را در كرمان، فارس، اهواز، عراق و طبرستان گسترانده بود. او اولين كسي بود كه بعد از ظهور اسلام شاهنشاه يعني شاه‌شاهان خوانده شد. عضدالدوله احساس عظمت و بزرگي مي‌كرد تا جايي كه روزي به فكر افتاد خلافت مسلمانان را خود به عهده بگيرد. ابن‌حزم در كتاب خود به نام «نقط العروس في تواريخ الخلفاء» مي‌گويد:«عضدالدوله به اين قصد (به قصد خلافت)  به حسن بن‌علي بصري كه به جعل معروف بود دستور داد كه كتابي دربارة به خلافت رسيدن خلفايي غير از قبيلة قريش تأليف كند، به اميد اينكه بتواند خود را خليفه معرفي كند. وقتي جعل اين كتاب را نوشت و خبر آن به خراسان رسيد، مردم در مجالس درس فقها فرياد وا اسلاما و  وا محمدا سر دادند! وقتي اين جريان به گوش عضدالدوله رسيد از ترس اينكه بر ضد او قيامي صورت بگيرد جعل را مسموم كرد و مرگ او باعث شد كه مردم آرام بگيرند، و اين امر فيصله بيابد».(4)

        «عضدالدوله»* بسيار خشن و سختگيرو قسي‌القلب بود، همين قساوت و سنگدلي او باعث شد كه فرمانده لشكرش يعني «مطهر‌بن‌عبدالله» بعد از شكست‌‌خوردن از برخي از شورشيان از ترس، خودكشي كند. سنگدلي او به جايي رسيد كه وقتي خود براثر عشق  به دختري حيران و پريشان شده بود و به خاطر عشق او بر تخت و فرمانروايي خود بيمناك بود، دستور داد كه آن دختر را با بي‌رحمي در رودخانه غرق كنند. او با دقت بسيار به امور وكارهاي حكومتي خود رسيدگي مي‌كرد، و راه‌ها را امنيت بخشيد و دست راهزنان را كوتاه، ‌و قافله‌هايي را كه قصد رفتن به حج داشتند از پرداخت ماليات معاف و در راه مكه به مدينه چاههاي آب حفر كرد و در مملكت خود مساجد بسياري را بنا كرد و به آباداني و كشت باغستانها بسيار اهميت مي‌داد.

        بعد از وفات عضدالدوله فرزندش صمصام‌الدوله به حكومت مي‌رسد، در زمان حكومت او حوادث مختلفي يكي پس از ديگري رخ مي‌دهد، تا اينكه در سال 373 هجري مؤيدالدوله نيز از دنيا مي‌رود،‌بدون اينكه پسري داشته باشد. صاحب‌بن‌عباد وزير مؤيدالدوله برادر او يعني فخرالدوله را از نيشابور فرا مي‌خواند و فرمانروايي سرزمينهاي جبال(عراق عجم) و طبرستان و همه  امور مربوط به مناطق تحت نفوذ مؤيدالدوله را به او مي‌سپارد. در سال 376 هجري شرف‌الدوله به جنگ برادرش صمصام‌الدوله مي‌آيد و در اين جنگ پيروز مي‌شود، تا اينكه د رسال 379 هجري از دنيا مي‌رود، و پس از برادرش ابونصر معروف به بهاءالدوله و ضياءالمله ( 379-403 هجري) به فرانروايي مي‌رسد. آل‌بويه از القاب مختلفي استفاده مي‌كردند، نه تنها خود بلكه وزراي خود را نيز به لقبهاي مختلغي همچون كافي‌الكفاه و أوحد الكفاه و غيره ملقب مي‌كردند سامانيان به برگزيدن لقبهاي مختلف براي خود اهميت نمي‌دادند، اما خلفاي عباسي آنرا به القاب مختلفي ملقب مي‌كردند . اما لقبهاي گوناگوني را به فرماندهان ارتش خود مي‌دادند. پس از آنها اين‌كار درميان ديگر فرمانروايان ايران رواج پيدا كرد به گونه‌اي كه بغراخان ترك در سال 382 هجري آنگاه كه بر حكومت شوريد لقب شهاب‌الدوله را براي خود برگزيد.

        بهاءالدوله ستمگر و خونريز بود، او بدرفتارترين پادشاه از خاندان بويه مي‌باشد،‌پس از وي سلطان‌الدوله (403-415 هجري) به حكومت رسيد اما برادرش مشرف‌الدوله فرمانرواي كرمان، حكومت را از چنگ او به در آورد، او نيز در سال 416 هجري درگذشت و برادرش جلال الدوله (416-435 هجري) جانشين او شد،‌ چيزي نمي گذرد كه  محمود غزنوي سرزمينهاي ري، اصفهان و جبال را از دست مجدالدوله پسر فخرالدوله مي‌گيرد. در دوران مجدالدوله هرج‌ومرج افزايش مي‌يابد، و پس از او أبوكاليجار محيي‌الدوله (435-440 هجري)‌ به حكومت مي‌رسد، در دوران حكومت محيي‌الدوله سلجوقيان قدرت مي‌يابند و بخش بزرگي از ايران را به تصرف در مي‌آوردند، به دنبال اين حادثه محيي‌الدوله از شدن غم و اندوه جان مي‌سپارد و پس از او الملك‌الرحيم به حكومت مي‌رسد، در سال 447 هجري طغرل بك (سلجوقي) به بغداد وارد مي‌شود، و حكومت خاندان بويه در ايران و عراق براي هميشه برانداخته مي‌شود.



*عضدالدوله (فناخسرو) متوفي 372 هجري بزرگترين پادشاه از دودمان بويه وفرزند ركن‌الدوله مي‌باشد، وي دانشمندان و اديبان را مورد عنايت و توجه قرار مي‌داد و بسيار به آباداني مملكت خويش اهميت مي‌داد و پيوسته علويان (اهل‌بيت) مورد احترام او بودند. «متنبي» و صدها شاعر ديگر او رامدح كرده‌اند و او در بخشش به آنان به دريا مي‌ماند، در بغداد بيمارستان «عضدي» را تأسيس كرد و اديب فرزانه زمان خود يعني «صاحب‌بن‌عباد» را به مقام وزارت خويش برگزيد و «بندامير» در شيراز يكي از آثار اوست اما متأسفانه «دكترشوقي‌ضيف» در اينجا عدالت را رعايت نكرده و به خاطر شيعي بودن اين پادشاه نقاط ضعفي را براي او يافته و تنها درباره عيبهاي او سخن گفته و فضايل او را به چشم نديده است. 

برگرفته شده از پایان نامه ی فوق لیسانس علی عبادی نسب ( تاریخ ادبیات عرب در ایران عصر دو لتها وامارتها) 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۷ساعت 15:0  توسط علی عبادی نسب - خوزستان - هندیجان  |